نوشته های پراکنده ی من


به نام خدای دل تنگی ها
سلام به سردی تنهایی؛
با علی شروع می کنم:
«گروهی بهشت می جویند، اینان سودجویانند و طماع، گروهی از دوزخ بیم دارند و اینان عاجزانند و ترسو و گروهی بی طمع بهشتش و بیم دوزخش می خواهند عشق بورزند (دوست بدارند...) و اینان آزادگان اند و آزاد»
و دکتر شریعتی می گوید: «عشق. چرا؟» و خود پاسخش را می دهد: «عشق تنها کار بی چرای عالم است، چه، آفرینش بدان پایان می یابد...»

نمی دانم چه می خواهم بگویم!...
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است!
نمی دانم چه می خواهم بگویم!
غمی دراستخوانم می گدازد
خیال ناشناسی...
گهی می سوزدم، گه می نوازم
پریشان سایه ای آشفته آهم
ز مغزم می تراود گیج و گنگ را
چو روح خواب گردی مات و مدحوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خون بار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم!...

و دکتر در کتابش چه خوب تعریف کرده داستان شمع و پروانه را:
«شمع در شب عزیز است و جلوه اش در ظلمت است و چون هر شبی را سحری در پی است با نخستین لبخند امید بخش بامدادی که خبر از روشنی و گرمی آفتاب جهان تاب دارد پروانه می گریزد و شمع خلوت را در خلوت مغموم تنهاییش می گذارد و به سوی آفتاب پر می کشد و شمع نیز در پرتو صبح جان می سپارد و همره شب می رود و می میرد و شمع هر محفلی چنین است و نیز شمع هر حرمی، مسجدی که چون چراغ آید و برق آید دیگر شمع به چه کار آید؟ جز نذر و نیاز!»
و او که شمع را همچون خودی می پندارد چه جالب از زبان مولانا می گوید که:
«نه شبم، نه شب پرستم که سخن ز خواب گویم / چو غلام آفتابم همه ز آفتاب گویم»
زیرا که در دل ظلمت شب در نماز و در دعا از خدایش خواسته که صبحی فرارسد و بر لب های خاموش و کبود افق لبخند سپیده ای بشکفد... «چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گردد و راه کهکشان بسته شود...» و دیدار دلبری این چنینی...
«ای کاش عشق را زبان سخن بود»
و اما من و درخت:
مرا چه وقت خزان و چه روزگار بهار
چو دور باید بودن همی ز روی نگار

بهار من رخ او بود و دور ماندم ازو
برابر آید بر من کنون خزان و بهار

اگر خزان نه رسول فراق بود چرا
هزار عاشق چون من جدا کند ز یار؟ (1)

به برگ سبز چنان شادمانه بود درخت
که من به روی نگارین آن بت فرخار (2)

خزان درآمد و آن برگ ها بکند و بریخت
درخت ازین چون من نژند گشت و نزار (3)

خدای داند کاندر درخت ها نگرم
ز درد خون خورم و چون زنان بگریم زار

کسی که او غم هجران کشیده نیست، چو من
ز بهر برگ درختان چرا خورد تیمار؟ (4)

مرا رفیقی امروز گفت خانه بساز
که باغ تیره شد و زردروی و بی دیدار (5)

جواب دادم و گفتم درخت همچون من است
مرا ز همچو منی ای رفیق باز مدار

من و درخت کنون هر دوان به یک صفتیم
منم ز یار جدا مانده و درخت از بار.

(1) می دانیم که رسول در عرب به معنای فرستاده شده است و در فارسی مترادف پیغام بر و پیام بر است. در این جا، در بیت سوم می گوید که اگر که پیام خزان – این فصل برگ ریز – فراق و دوری دلداده از دلبر و محبوب خویش نیست، پس چرا خدای تعالی او را فرستاد تا هزار عاشق و دل برده همچون منی را از آن دوست داشتنی جدا کند؟
(2) می دانید و می دانیم که فرخار نام شهریست در تبت، این شهر همچون مدینه انبی که بزرگ ترین و مجلل ترین مسجد مسلمانان در آن واقع است و پیامبر اهل ایمان و اسلام و تسلیم، در آن می زیسته و مرکز خلافتش بوده و هم چنان در بین مسلمانان جهان نام دار و مهم به شمار می آید؛ نزد بوداییان دارای اهمیت است، محل عبادت آنان بوده و هست و به بتانش شهرت دارد... شاعر دلبرش را در کمال زیبایی و جمال به بت فرخار (که مظهر زیبایی به شمار می آید) تشبیه نموده است...
هم چنین او شادمانی خویش را به هنگام دیدن یار به شادمانی و سرسبزی و جوانی و پر باری درخت به هنگام داشتن برگ هایش تشبیه می کند، که خود نوعی تشبیه مرکب است...
(3) اما پاییز برگ ریز هزار رنگ رسید و آن برگ های سبز و زنده ی آن درخت را کند و درخت به همین دلیل چون من اندوهناک و بی توش و توان شد.
(4) تیمار همان رنج و اندوه است و تیمار خوردن هم به معنای اندوهگین شدن و دچار رنج و اندوه شدن است.
(5) خانه بساز یعنی آهنگ خانه کن، ساز خانه کن، قصد رفتن و نشستن در خانه بکن... بی دیدار هم به معنای زشت و منکر و نادلپسند است.- با تشکر از استاد مهدی فیاض

عشق و هوس، دوست داشتن و حسادت:
«اگر هر چه نزدیک تر آییم ریشه دار تر و سنگین تر و عمیق تر و پر جلال تر نماید، عشق است و ارادت و دوست داشتن زاده ی معرفت و هم سرشتی و هم نژادی و هم دردی و هم نیازهای شگفت و متعالی نه این جهانی، و اگر حقیر تر شد و کم ارج تر و عادی تر و بی شکوه تر هوس است و شهوت است، زاده ی جهالت و هم غریزی و هم نیاز های طبیعت و مزاج... و اگر از این که ببینیم معشوق ما را دیگران نیز دوست می دارند و می ستایند و چشم ها و زبان ها و دل ها هماره رو به سوی اویند لذت بریم و به شعف آییم و آنان را که دوستش می دارند، دوست بداریم و با هر که او را خوب می شناسد، ارج می نهد و می فهمد، خود را صمیمی و نزدیک و خویشاوند احساس کنیم، عشق است و ارادت است و دوست داشتن متعالی، زاده ی روح و اندیشه و نیاز غربت و خویشاوندی درون و اگر همواره بخواهیم که او مجهول ماند و گمنام و بی جلوه و بی جاذبه و از بی تفاوتی ها دل ها و چشم ها در برابر او لذت بریم و آسوده خاطر باشیم و از محبوبیت او به دلهره افتیم و به حسد، هوس است و خودخواهی غریزی است.»

برگردیم به استاد عزیز عشق، حافظ:
«در اندرون من خسته دل ندانم که کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست»

و اما شعر امروز احمد شاملوا با همه ی این ها که نوشتم به وقت بارون حتی قابل قیاس نیست...:
«از دریچه؛ با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد؛ می کنم از چشم خواب آلوده ی خود؛ صبحدم؛ بیرون؛ نگاهی:در مه آلوده هوای خیس غم آور؛ پاره پاره رشته های نقره در تسبیح گوهر...؛ در اجاق باد، آن افسرده دل آذر؛ کاندک اندک برگ های بیشه های سبز را بی شعله می سوزد...؛ من در این جا مانده ام خاموش؛ بر جا ایستاده ام؛ سرد؛ وز دو چشم خسته اشک یأس می ریزم به دامان؛ جاده خالی؛ زیر باران!»

به این قسمت از کتاب دکتر که رسیدم، حیفم اومد که نگفته برم:
«از نیستان تا مرا ببریده اند / از نفیرم مرد و زن نالیده اند!
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
وز درون من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
دو دهان داریم ما همچو نی
یک دهان پنهانست در لب های وی»
«و آن رو ز ناگهان در همه عمر دید که: نه، یک چشم هست که آن را آن نور هست و چه حالی شد تا چشمش افتاد به تصویر راستین حقیقی منِ من خویش، خویش خویش خویش، آن خویشی که هست و نیز آن خویشی که باید باشد و... چه قفلی بود این قفل و چه دری است آن در و چه قطره ایست آن قطره! «چه چشم های بی شعور و بی انصافی است چشم هایی که آن قطره را اشک چشمان منتظری می پندارند! آن قطره جان من است که ذوب شده است، قلب من است که گداخته است، عمر من است، اندیشه ی من است، ایمان من است، عشق من است، شعر من است، هستی مذاب من است... . مگر من چیستم؟؟؟»

و اما ختم می کنم به دیدار دلدار در تصویر بس بکر و ناب شاملوا:
«او را به رویای بخار آلود و گنگ شامگاهی دور، گویا دیده بودم من...
لالایی گرم خطوط پیکرسش، در نعره های دور دست و سرد مه، گم بود.
لبخند بی رنگش به موجی خسته می مانست؛ در هذیان شیرینش، ز دردی گنگ می زد گوییا لبخند...
هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم، از اعماق نومیدی صدایش کردم:
«-: ای پیدای دور از چشم!
دیریست تا من می چشم رنجاب تلخ انتظارت را
رویای عشقت را، در این گودال تاریک، آفتاب واقعیت کن!»
و اندم که چشمانش، در آن خاموش، بر چشمان من لغزید
در قعر تردید این چنین با خویشتن گفتم:
«-: ایا نگاهش پاسخ پرآفتاب خواهش تاریک قلب یأس بارم نیست؟
آیا نگاه او همان موسیقی گرمی که من احساس آن را در هزاران خواهش پردرد دارم، نیست؟
نه!
من نقش خام آرزوهای نهان را در نگاهم می دهم تصویر!»
آنگاه نومید، از فروتر جای قلب یأس بار خویش کردم بانگ باز از دور:
«-: ای پیدای دور از چشم!...»
او لب ز لب بگشود و چیزی گفت پاسخ را
اما صدایش با صدای عشق های دور ار کف رفته می مانست...
لالایی گرم خطوط پیکرش، از تار و پود محو مه پوشید پیراهن.
گویا به رویای بخار آلود و گنگ شامگاهی دور او را دیده بودم من...»