و خداوند همه چیز را رفتنی آفرید!!!


آی
سلام
خدا حافظ...
نیامده ام که بنویسم! آمده ام که بروم، برای همیشه...
می آییم، می رویم، می آییم، می رویم، می آییم، می رویم و دیگر هیچ...
قلم به دست گرفته ام پوچ تر از همیشه، دیگر هیچ ندارم که بنویسم.
هر چه آمد بر روی کاغذ می نویسم...
- روزها و شب ها چه سخت می گذرند درین شهر ها و خیابان ها و کوچه ها و لحظه هایی که جای جایش جای پای خدایگانی بود که روز ها و شب هایی هر چند سخت تر ولی لذت بخش و به یاد ماندنی می پرستیدیمشان.
- آری سخت شده است زندگی! به سختی سخت ترین لحظات زندگی، به سختی مرگ که بار ها گفتم -از زبان شاملوا- که "من مرگ به دست سودم."
- ولی چه شد؟؟؟
- این روز ها، دیروز ها و امروز ها و فردا هاییست که به انتظار نشسته ام این مرگ را! مرگ لعنتی، کفری را بر دلم نشانده ای که همچون زنگاری رسوخ کرده بر صاف ترین لوح، بر پاک ترین تخته ی سفیدی که دیگر استادی بر آن با ماژیک های سیاه و آبی و سرخ و سبز هیچ نمی نویسد به یادگار این روزهایی که با هم سپری می کنیم...
- آری دیگر پوچ، دیگر هیچ، دیگر هیچ در هیچ، پوچ در پوچ...
- چرا؟؟!!
- از خودت بپرس...
- نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم... اَااااااااااه...
- بس است، برویم، فرار کنیم!
- چرا فرار؟؟!!! ما که کاری نکردیم که از آن پشیمان باشیم...
- آری! ولی بهتر است جوابت را با این سؤال که چرا بمانیم بدهم!؟ نه؟!
- باشد می رویم. اما........ اما......... اما به کجا؟؟
- مهم نیست! هر کجا!...
- باشد، می رویم حالا...
- برویم که دیگر این خاطرات تلخ ازین دیوار ها و کوچه ها که در میانشان می ایستادی و چون می آمد و می دیدت، گام می گرفت که بیاید و نمی خواستی که مبادا.........
می رویم که دیگر درین کوچه ها منتظرش نایستی و نیاید.
- راستی از خودت پرسیده ای که اصلاً، که اصلاً "چرا بیاید؟"
- هی................... بی وفایی..................
- تعجب نکن! رسم روزگار این است. تا بوده همین بوده و هست...
- اما نه برای من!
- حتی برای تو...
- ولی..........................
- اما و اگر و شاید و باشد نیاور. همین است که هست!
- "آن چه بود آن چه هست."
- و چه پست؟!!!
- آری هین قدر پست که می بینی، پست و حقیر و پوچ و بی هویت...
- تمام شد؟؟؟
- رفت!!!
...................................................
- بیا برویم........
- راستی دوستان من! کسانی که روزهایی به هنگام رونق این لامکان، می آمدید و می خواندید و می گفتید و می رفتید... دیگر نیایید که دیگر نیستیم!
دیگر هیچ نیست!
نه هیچ هست!
شما نیستید! ما نیستیم!...
- برویم؟
- نه، بگذار بگویم!
- چه بگویی؟ برای که بگویی؟!؟
- بیا برویم... همه رفتند، بیا برویم...
- صبر کن!
خداحافظ همه ی نوشته های ما و من و تو، خداحافظ همه ی سال هایی که پس این نوشته ها رفتید... خداحافظی با شما سخت است، ولی خدا حافظتان!
- صدای حلحله ی کاروان بلند شد ولی این بار کاروان بی من نمی رود. مرا نیز با خود می برد.
- اما انگار دلبری نبود درین سراب! بود؟ آهای! بود؟؟؟
(صدایی ضعیف گفت:) "بود"
- آن صدا را می شناختم. سال هاست که درین خاک مرده بود. از فرط جنون مرده بود. از بس بین صفا و مروه ی این سراب سعی کرده بود مرد...
- که عاقبت جان باخت؟! خدایش بیامرزد...
- همین؟
- پس چی؟
- هیچ...
و دیگر قلم ایستاد از نوشتن چون تو ننوشتی! و او که نوشت، پشیمان شد و با خود برد همه ی نوشته هایش! و من هم ننوشتم...

پس قلم ایستاد همچون قلبی که روز ها و ماه هاست که استاده است از تپیدن.