وقتی کسی را نداری
سلام.
یه متن بود از آقای سید عمادالدین مرتضوی خواستم براتون بذارم
متن زیبایی هست
تقدیم به محمد ، مجید ، داود و ...... همه رفقایی که
کسی را در دل کوچکشان دارند...---------------------------(یک متن دور- نوشته...برای عاشقان هر کجا)
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند تپش "بغلمکن" شهیار قنبری نشان میدهد یا "کیوکیو-بنگبنگ" گوگوش...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند خانهتان برود دو کوچه بالاتر یا همینطور تاکسیها سر چشمکزن نیش ترمز بزنند...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند نماز صبح چند رکعت است و برای غسل جنابت کدام سمت بدن از ابتدا دوره میشود...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند راااهپله را با کدام سین نوشت :"سووت...صووت"...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند،روی تختخواب نیمنفره میخوابی و دوتا و نصفی پروزاک و صبح دو باطری قلمی از زنگ زیاد در بطن ساعتات میمیرد و از کلاس میمانی و نه واحد میافتی...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند مادر کی میرود،نرخ مکالمه اصفهان چقدر میشود و...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند تلفن حنجرهی خودش را پاره کند یا سر ظهر کسی تکزنگ بزند...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند شعر جدیدت را خواستی پاره کن،خواستی بسوزان،خواستی اصلا نگو...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند آکات سفید بزنی،کنزو نمیدانم چی،یا تنهایی دیوانه و مستات، بویش عرقکشات بکند...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند حامد و پریچهر و نیلو و علی، امروز عصر، چه ترانهای میخوانند توی کوچه یا اصلا نازی هفتسال و نیمه دستش میرسد کُنار قرمز رسیده بکند یا نه...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند حافظ که بااز میکنی از کدام سمت تعبیر میشود...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند جنگل و دم خوابگاه دخترها و پشت بازارچه...اتاقت را که بوی پای اینقدر اینپا-آنپا کرده میدهد ، ترجیح میدهی...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند دیگر برای که شعر بخوانی که لحنات قشنگ باشد...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند، مسیح عزیز کسی با دم تو زنده نمیشود...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند کتاب شعر نوشته باشی یا حالیت بشود با هزارتا صفر و یک برنامهی بایگانی بنویسی...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند مثل بچههای ماراسموسی گینه که دلشان برای یک لیس آبنباتچوبی _نه از خارجیهاش،حتی برای همین پنجاه تومنیهای تاریخ مصرف گذشته خودمان_ پر میزند،مینشینی و برای هر دوتا-دوتا که میبینی،خدا را استنطاق میکنی...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند چه سالاد الوویه درست کند مامان چه ماکارونی، یاد هیچکس نمیافتی مگر یک سینی پر از بشقاب نشسته...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند خطخوردگی دارد پاکنویس شعرت یا چقدر زلمزیمبو گرون شده تووی برج آسمانه...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند "دوئل" را با صدای دالبی گوش کنی یا اصلا کر باشی..
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند یاهوو مسنجر جدید افلاینها را میپراند یا نه یا همه فن تو شوند توی اورکات...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند سهشنبه باشد یا جمعه، کپهی مرگت را میگذاری شاید خواب به خواب _خدا یادش بیاید_....
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند...
----------------------------------
دلم گرفته واسه تموم اون بجه هایی که اشکای پاکشونو یا کسی نمیبینه یا چشما اینقدر کوره که نمیتونه از لابلای لبخنداشون اونا رو ببینه...
دلم گرفته واسه تموم اون بچه هایی که بعد از سالی که این بغض لعنتی (که همیشه همراهشونه) سر واشدن داره جرات گرفتن شماره
کسی رو ندارن یا اگه زد و یه رفیقی پیدا شد.....
مشترک مورد نظر مثل همیشه در دسترس نباشد..دلم گرفته واسه تموم اونایی که درداشونو با سیگار یا قرص تسکین میدن...
دلم گرفته از تقویمایی که همه صفحاتش یه روز میشن.....دوشنبه...پنج شنبه ... یا...هفته هایی که یه روزه ان..
دوستت دارم هایی که در گلو خفه میشن..
.........................
زندگی را باید کرد!! با پوست.
خوش باشید
بچه منفي @ 15:05
―

Preacher's ass
ass = olagh! (sooe tafahom nashe
) Preachers ass
A preacher wanted to raise money for his church and on being told that there was a fortune in horse racing, decided to purchase a horse and enter it in the races.
However, at the local auction, the going price for horses was so high that he ended up buying a donkey instead.
He figured that since he had it, he might as well go ahead and enter it in the races. To his surprise, the donkey came in third!
The next day the local paper carried this headline: PREACHER'S ASS SHOWS.
The preacher was so pleased with the donkey that he entered it in the race again, and this time it won.
The paper read: PREACHER'S ASS OUT IN FRONT. The Bishop was so upset with
this kind of publicity that he ordered the preacher not to enter the donkey in another race.
The paper headline read: BISHOP SCRATCHES PREACHER'S ASS. This was too much for the Bishop, so he ordered the preacher to get rid of the donkey.
The preacher decided to give it to a nun in a nearby convent. The paper headline the next day read: NUN HAS BEST ASS IN TOWN.
The Bishop fainted. He informed the nun that she would have to get rid of the donkey, so she sold it to a farmer for $10.00.
The next day the headline read: NUN SELLS ASS FOR $10.00. This was too much for the Bishop, so he ordered the nun to buy back the donkey, lead it to the plains, and let it go.
Next day, the headline in the paper read: NUN ANNOUNCES HER ASS IS WILD
AND FREE. The Bishop was buried the next day.
SOS @ 13:19
―

معرفی
سلام.
بنده غضنفر فرزندی ناخلف هستم.آشنایی من و منفی به مدتی قبل بر میگرده که اگه خودش صلاح دونست میاد و براتون تعریف میکنه... فعلا به دلایل امنیتی ماتحتی!(کپی رایت منفی) از ذکرش معذوریم...
و حالا یه سری مسایل
-----------------------
اولا بنا به سنت حسنه "خانوما مقدمند!" قرار بود خواهر ارزشی چشم عسلی اولین پستشونو بذارن بعد ما شروع کنیم به بافتن شطح و طامات!ولی به دلیل فراخی بیش از حد ایشون یا شاید چشمای ما فراخ میبینه(ضرب المثل جدید بر پایه چشاتون قشنگ میبینه!) ایشون نتونست پست رو بگذاره و مجبور شدین ابتدا روی کریه المنظر ما رو ببینید.(البته از حق نگذریم فشار کنکور (شایدم امتحانای دانشگاه!!!) مجالی واسه پست گذاشتن نذاشت.)بنابر این ابتدا از همه اونایی که این چند وقت منتظر بودن عذر خواهی میکنیم.....
---------------------------
خب حالا مممکنه این سوال پیش بیاد که این دلقک بالذات! چی میخواد براتون تف بده.... راستش خودمونم نمیدونیم!!!
(علمای امر در تحقیقات به یه سری نتایجی رسیدن که.....
ممکنه منفی(که از من دعوت کرده بنویسم) نظر سویی به بعضی نقاط استراتژیک بنده داره!!!که خب حالا 2 حالت پیش میاد
1-این نظریه رد بشه.... به علت کریه المنظریه بنده و شایعاتی مبنی بر دست کشیدن منفی از علاقه خاص به هم جنس!
2-ولی برخی علما میگن نه باز به 2 دلیل....
الف: ذات آدما(در اینجا منفی) تغییر نا پذیره (که این علما آیاتی از قرآن هم میارن بعضا!).
ب: هر دردی دوایی داره و به قول قدیمیا : رو را نبین چه زشت است .............(بوق) بهشت است!!!!).و .....
---------------------------
حالا که این یارو اصفهانه و دستش به ما نمیرسه بذار هر چی دوس داریم تف بدیم!
حالا یه کم سخن جدی با شما رفقا(اگه اجازه بدین دوس دارم اینجوری صداتون کنم):
توی دنیا چیزای خیییییلی کمی هستن که ارزش غم خوردن دارن..توی این چندین ساله علما و شیوخ(شیخها!) اومدن و کل زندگیشونو روی این مطلب گذاشتن که بابا زندگی ارزش غم خوردن نداره..
مثلا اوشو میگه که اگه یه روزی از روزا غم خیلی بهتون فشار آورد....... و تحمل زندگی براتون مشکل شد فکر کنین که کل زندگی یه خوابه....به نظر من جدا نظر جالبیه.... هر بدبختی و هر چی که براتون اتفاق میافته همش یه خوابه...(البته پیغمبر اسلام هم برخی موارد به این موضوع از طرقی دیگر اشاره کرده).حالا شما در نظر بگیرین که مثلا زبونم لال کنکور نتیجه دلخواهتونو بدست نیاوردین.....فکر کنین همه اینها میگذره و بلاخره یه روزی تموم میشه.....شاید بتونین خیلی راحت تر باهش مواجه بشین...
به قول این منفی احمق: به خدای خودتون اعتماد کنین..."
توی کشور خودمونم علمایی مثل خیام یا شیخنا عبید زاکانی ورای حرفای طنزشون(عبید) یا حرفای سنگینشون(خیام) میخوان بگن که غم گذشته یا چیزایی که از دست دادینو نخورین....
خیام میگه: هرگز غم دوروز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدست و روزی که گذشت....
یا شیخنا عبید میگه
روزگار ار به کام ما نبود
......در ...... روزگار کنیم
کلمات رو کنار بزنین و مغز کلامشونو بگیرین.
--------------------------------------------
طنز بیانی است شیرین برای واگویه تلخی های دنیا...
هدف من (خودمو میگم) از نوشتن تو این وبلاگ هم همینه... شاید بتونم برای لحظاتی خستگی رو از تن تون در بیارم و برای لحظاتی هم که شده لبخدنی گوشه لباتون بشونم که یادمون باشه که هنوز
زنده ایم....به امید روزی که وقتی از این خواب (که به نظر من حتی با درداش قشنگه..) با آرامش بیدار شیم.....
به قول حافظ
مکان امن و می بیغش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر بود زهی توفیق....
زهی توفیق.
غضنفر @ 12:37
―

والنتاین !!!!
والنتاین... روز عشق ... روز دوستی ... روز ...
روز ستاره های زنگ زده و غبار گرفته ... روز انسان های مکانیکی ... فستیوال جهانی مردگان ...
این ها داستان نیست ...
یکی بود یکی نبود ...
روزی روزگاری ، پژمان وسارا با هم دوست بودند . والنتاین ، با هم تو یه کافی شاپ قرار داشتند . ساعت 7 هر دو اون جا بودند . با لبخندی زیبا ، روبروی هم . بوی قهوه ی ترک ، گرمای لذت بخش ، نگاه های پر محبت . سارا کیفش رو باز کرد و به پژمان یه بسته که روش یه شاخه رز تر و تازه بود داد . آره ! عطر مورد علاقه ی پژمان بود . بوی عطر به همراه صورت با نمک سارا حالت خلسه آوری درست می کرد ، مثل کسی که یک قوطی ودکا رو تا ته سر کشیده ! زیبا بود ! خیلی زیبا ! پژمان زندگی بدون سارا رو نمی توانست در ذهنش مجسم کند . سارا عصاره ی سرنوشت پژمان بود .... پژمان هم به سارا هدیه داد ! یه حلقه ی کوچولوی طلا که روش عکس یه قلب کوچولوتر حکاکی شده بود ، حلقه درخشش خیره کننده ای داشت . این اولین باری بود که سارا از یک پسر هدیه می گرفت ... برایش تجربه ی جذابی بود ... نیم ساعت گذشت . هر دو بلند شدند و از کافی شاپ بیرون اومدند . قدم زدن توی برف چقدر لذت بخش بود ... گرمای عشق سرمای هوا رو دور می کرد ... پژمان و سارا 2 ساعت تمام با هم قدم زدند . هیچ کدام دوست نداشتند اون شب تموم بشه ... 9.5 بود که از هم جدا شدند ، کاری که هیچ وقت دوست نداشتند بکنند ... قبل از رفتن ، پژمان سارا رو کنار کشید . دست هاش رو دور سارا حلقه کرد ، لبش رو به لبش چسبوند و یه بوسه ی کوچولو ازش کرد ... چند دقیقه بعد، از میان برف سنگین، فقط می شد دو تا شبح رو دید که از هم دور می شدند .
همون موقع که دو تا عاشق نگاهاشون رو با هم تقسیم می کردن ، تو یکی از محله های جنوب تهران ، زن مش قاسم بنّا داشت جون می داد . مش قاسم تو سرش می زد ، داد می کشید ، مو هاش رو می کند . دختر بزرگتر خانواده نمی دونست بالای سر مادرش واییسته یا پدرش رو بگیره تا خودش رو نکشه . علی ، پسر ده ساله ی خانواده ، اونقدر از این صحنه شکه شده بود که یه گوشه کز کرده بود و می لرزید . رنگ زهرای هشت ساله مثل گچ دیوار سفید شده بود ... زهرا غش کرده بود و از دهنش کف می آمد ... بیست دقیقه بعد زن مشت قاسم مرد ، با چشمان باز که به طاق خونه زل زده بود ... بیرون برف می بارید ، ولی برای اون ها این برف سردتر از همیشه بود ...
همون موقع که پژمان از بوی عطر و قامت یار مست شده بود ، شاهین باید بوی گند زباله ها رو تحمل می کرد . شاهین کارگر شهرداری بود . یازده سال پیش ، پدرش ، که تو یه کارخونه ی پارچه بافی کار می کرد با افتادن یکی از دستگاه ها قطع نخاع شده بود . از اون موقع شاهین مجبور شد تا خرج پدر فلج و مادر و سه تا خواهر کوچولوش رو هم در بیاره . درس رو ترک کرد . کسی که نه پول داره ، نه پارتی ، نه پشتوانه ی درست حسابی ، کار بهتر از این هم گیرش نمیاد ! حالا شاهین مجبوره هر شب بوی تعفن لجن و کثافت رو تحمل کنه .
همون موقع که سارا و پژمان داشتن قدم می زدند ، از کنار یه بچه ی آدامس فروش رد شدن . بچه دست هاش رو بین دو زانوش گذاشته بود تا اونا رو گرم کنه ... نگاه بغض آلودی داشت ... از صبح مثل سگ توله دنبال عابر ها میکرد تا شاید بتونه دو تا آدامس به اونا بفروشه ، آخه آقاجونش گفته بود اگه امروز دو بسته کمتر آدامس بفروشه ، شب فلکش می کنه . اون شب پسرک رفته بود تو یه مسجد تا هم به صدای زیبای نوحه خون گوش کنه و هم ار گرمای مسجد بهره ببره ... ولی همون جا بود که جیبش رو زدن ... چار هزار تومن دشت امروزش محو شد ... هر کدوم از "حاج آقا ها" که از مسجد در میومد به بچه که یه کنار کز کرده بود می گفت : " چی شده؟ " . ولی وقتی داستان بچه رو میشنید سرش رو پایین مینداخت و بدون هیچ عکس العملی رد می شد . نه خونه ی خدا بچه رو نجات داد ... نه عزادار های ( مخلص ؟؟؟) امام حسین .....
اینست عدالت ! اینست عشق ! این است والنتاین !!! این است سرنوشت ما حیوان های کثیف !
مش قاسم جون ! ناراحت نباش ! یه روز خودتم می میمیری ، میری بهشت ! اون جا حوری هست ! جوب شراب و عسل و شیر کاکائو و پپسی هست ! کاخ زمرد هست ! جکوزی و سونا هست ! میری اون جا و راحت می شی ! صبر کن ! فقط صبر کن !
( راستی نکنه پژمان و سارا برن بهشت و مش قاسم بره جهنم ؟؟!!! )
بای بای ، آدم کوکی های ناچیز !!!
sakhre @ 20:44
―

و باز هم والنتاین
سال قبل در باره زهرا کوچولو نوشتم، ولی امسال میخوام در باره خود وانتاین بنویسم.
تاریخچه والنتاین:
سالها پیش در یک کشور، فک میکنم فرانسه بود، پادشاهی در حال جنگی بیهوده بود، مردم چندان علاقه ای به جدا شدن از خانواده های خود و جنگیدن نداشتند، پادشاه برای اینکه لشکریان خود را بدون وابستگی های عاطفی کند، برای مدتی ازدواج را ممنوع کرد.
در این میان کشیشی بود به نام Saint Valentine که زیر زیرکی جوانان و عشاق را به عقد هم در می آورد.
پس از مدتی پادشاه متوجه شد و این کشیش را اعدام کرد. از آن روز تا به حال مردم در اکثر نقاط دنیا این روز را جشن میگیرند و، خودمانیم، بهانه ای پیدا کرده اند تا به یکدیگر هدیه بدهند و ابراز علاقه کنند.
اگر رابطه ی عاشقانه دو طرفه باشد، معمولا دو طرف هدایای ویژه ای به هم میدهند، هدایای کوچکی که بیشتر ارزش معنوی دارند تا ارزش مادی، از جمله عروسک های کوچک و خوب خودتان بهتر میدانید، بسیاری چیز های زیبای دیگر.
بسیاری، برای اولین بار در این روز به معشوق ابراز علاقه میکنند. معمولا نامه ای برای وی میفرستند شامل سه کلمه: Be my valentine! این نامه را با سرنخی کوچک، از جمله دست خط خود یا حرف اول نام خود میفرستند، تا اگر فرد کنجکاو بود، راهی برای پیدا کردن نویسنده داشته باشد.
یه پیشنهاد، اگه دفه اولتونه، هدیه به طرف ندین، چون اگه قبول نکنه، حسابی ضد حال میخورید!
البت، از اون جایی که بنده تا به حال، در این روز، هدیه ای برای کسی نفرستاده ام و کلا حرکت انتهاری خاصی انجام ندادم، میتونید خیلی هم حرفام رو جدی نگیرید!
ولی حالا یه حرف کاملا جدی، قبل از اینکه از خودتون مطمئن نشدید، برای کسی چیزی نفرستید، چون بعدش There's no turning back. و اگه بعدش پشیمون بشید، خودتون از خودتون بدتون میاد، چون ممکنه پای یکی دیگه رو آورده باشید وسط و بعد اون خورد بشه، اون موقع است که دیگه نمیتونید خودتون رو ببخشید.
گرچه این روزا خیلیا هستن که چند تا کارت میفرستن ببینن کدومش میگیره، خیلیا هم چند تا کارت دریافت میکنن، بعد به ترتیب تیپ و قیافه، یا بد تر، پول و پله، کارتا رو ردیف میکنن ببینن کدومش گزینه بهتریه، ککشون هم نمیگزه که دارن با احساسات دیگران بازی میکنن.
آخه میدونین، عشق این روزا خیلی ارزون شده. شازده کوچولوی ساده من، کجایی ببینی دوستی که قربونش برم، مردم عشق رو هم این روزا تو مغازه ها میجویند.
باور کنین، عشق انتخاب کردن نیست، انتخاب شدن هم نیست، عشق یه اتفاقه، یه اتفاق که شاید خیلی هم ساده باشد.
اگر به کسی ابراز علاقه کردید و گفتید "دوستت دارم"، منتظر جواب نباشید، چون اگه کمی دقت کنید "دوستت دارم" یه جمله خبری ساده است، سوال که نیست، اگر کسی رو هم دوست دارید، او هیچ وظیفه ای در مقابل شما ندارد، و شما هم حقی ندارید...
چرا، شاید فقط حق داشته باشید ناله کنید:
از غم عشق تو ای سنم، روز و شب ناله ها میکنم من
و از قد و قامتت هر زمان، روز خود را سیه میکنم من
...
و حالا هم که کنجکاویتون تحریک شده، میخوام از دل خودم بگم.
یه روز بهزاد برام یه شعر خوند، به کنایه بهش گفتم، مثل این که حافظ این شعر رو مخصوص خودت سروده. جدی بعضی وقتا آدم که یه شعر میخونهف حس میکنه دقیقا با حال و روزش سازگاره.
من تو تمام شعرایی که تا به حال تو زندگیم خوندم (که البته زیاد نیست)، این شعر قیصر رو خیلی دوست دارم، شعری که حیفم میاد جاییش رو پر رنگ کنم چون حرف حرفش زندگی خودمه:
حرف ها دارم اما... بزنم یا نزنم؟
با تو ام، با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟
همه حرف دلم با تو همین است که " دوست..."
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دل آیا بزنم یا نزنم؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است
:دست بر میوه حوا بزنم یا نزنم؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟
دست بر دست همه عمر در این تردید ام:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟
به امید روزی که پشت هر "دوستت دارم" دو کلمه نباشد، بلکه، هزاران حرف باشد که تنها بتوان آنها را با سکوت ابراز نمود.
SOS @ 14:24
―

این جا نوای عشقه، کرب بلای عشقه...
به نام خدای ح.س.ی.ن؛
...اما شب عاشوراست امشب، و من نمی دونم از کجا باید شروع کرد، شاید از
حج......... یا
طواف......... یا
عرفه......... یا
محرم......... یا
کربلا......... یا
عاشورا......... یا
حر......... یا
حبیب......... یا
.........
علی اکبر......... یا
علی اصغر......... یا
عباس......... یا
حسین......... یا
زینب......... یا
علی......... یا
فاطمه......... یا
محمد......... یا
.........
نمی دونم از کجا شروع شد!!! اصن شاید از همون اولش شروع نشد، شاید این راه ادامه داشته، شاید من نخواهم فهمید که شروعش چه بوده، کجا بوده...
خیلی وقته دوست دارم بنویسم،شاید بهتر بود من!!! نمی نوشتم از حسین، از این روزها و این شب ها... ولی...
گفتم حج؛ از دکتر شریعتی حج رو اینگونه آموختم:
« حسین یک درس بزرگ تر از شهادتش به ما داده است، و آن نیمه تمام گذاشتن حج! و به سوی شهادت رفتن است... تا به همه ی حج گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم بیاموزد که اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید نباشد، چرخیدن بر گرد خانه ی خدا با خانه ی بت مساوی است...»
گفتم طواف؛ پشت جلد کتاب دکتر طرحی رو دیدم که مربعی مشکی در وسط و فلش هایی در جهت عقربه های ساعت به دورش در گردش بودند، اما یک فلش سرخ در خلاف جهت در حال خروج ازین گرداب بود...
« همه غلطی می چرخند الا یکی: همان فلشی که در مخالف دیگران است –حسین– و تنها اوست که به دعوت شهادت، طواف را ترک می کند...»
و کربلا، کرب بلا؛
این شعره شاید بتونه حرفامو بزنه:
« کربلا قصه ی مظلومیته، کربلا خاک غم و شهادته
کربلا باغ پر از شقایقه، کعبه ی دل هزارون عاشق
این جا آواره میشن کبوترا، این جا خم میشه قد صنوبرا
این جا رنگ آسمون سیاه میشه، این جا کشته مث بیگناه میشه
این جا تشنه ماهیا فدا میشن، شاپرک ها زخمی جفا میشن
این جا سرزمین لاله ها میشه، این جا قتلگاه عاشقا میشه »
و اما عاشورا؛ و امشب شب عاشورا... چه شبی؟!؟ میخوام براتون داستان بگم، یه داستان تکراری که هر بار خوندن و شنیدنش برای من یه جذابیت دیگه داره...:
... شب، حسین فاطمه یاران رو در خیمه گرد خود جمع می کنه، همگی مردان، جنگجویان و شمشیر زنان بنی هاشم، همگی عاشقان رو جمع میکنه، ... چرا؟ چی می خواد بگه؟؟؟ حسین پسر علی، چی با یاران خود می خواد بگه؟
« ...ای یاران من، فردا روزیست که می دونم از میان شما کسی از گرز و شمشیر و نیزه و قتل و غارت این وحشیان دو روی بی صفت در امان نخواهد موند، و ناموس و زن های شما بعد از شهادت مورد هجوم و حمله و بی حرمتی این از خدا باخبران منکر حق قرار میگیرن، و من امشب شما رو این جا جمع کردم تا بگم هر کی توان آن نداره می تونه از تاریکی شب استفاده کنه و خودش رو و خونوادش رو نجات بده و من چراغا رو خاموش می کنم تا راحت و آسوده بتونید برید... »
اول به هم نگاهی کردن و آتشی در وجودشون شعله ور شد و یه دفه صدای گریه بود که از خیمه بلند شد... عباس با آن هیکل تنومند و رشیدش از جا بلند شد، سایش خیمه رو در بر گرفت، صدا زد یا حسین، برادرم، این چه خواسته ایه که از ما داری؟ عباس برات بمیره... این چه حرفیه که می زنی؟ حبیب هم بلند شد و گفت: « یا ابا عبد الله! چی میگی؟ کجا بریم ما؟ تو رو بین گرگ صفتا تنها بذاریم، بریم؟...، ما چه طور بعد مرگمون تو چشای جد بزرگوارت نگاه کنیم؟ » همشون یکی یکی گریه کنان اعلام وفاداری کردن و حسین فاطمه در آخر بهشون گفت حالا که این طوریه بیاین جاتونو تو بهشت بهتون نشون بدم. از لابه لای دو انگشت دستش اصحاب یکی یکی اومدن و دیدن و شکر گفتن و از خیمه رفتن بیرون... اما همه که رفتن بیرون حسین متوجه شد که یکی انتهای خیمه نشسته سرش رو تو زانهاش گرفته... چراغ به دست رفت جلو، دید یه جثه ی کوچیکی هستش، که داره یواشکی گریه می کنه... حسین دستشو زیر چونه ی کوچولو برد. دستش از گریه ی اون بچه خیس شد، سرشو که بالا آورد دید قاسم پسر حسن، برادرشه، نوازشش کرد تا گریش بند اومد. ازش پرسید که چرا گریه میکنی عمو؟ چی شده؟ بهش گفت: « عمو! تو به همه جاشونو تو بهشت نشون دادی، اما من نفهمیدم بالأخره تکلیف من چی میشه؟ »
این جای داستان میگن این دو نفر با هم کلی صحبت می کنن. تا حسین کودک رو آروم میکنه و ازش می پرسه « شهادت در پیش تو چه شکلیه؟ » و در جواب میشنوه « عمو! از عسل هم شیرین تره »... به راستی که
« عشقبازی کار هر شیاد نیست / این شکار دام هر صیاد نیست »
این شعرا چه قد قشنگ احساس آدما رو تو این حال و هوا بیان می کنن!!!:
« این دل تنگم، عقده ها دارد / گوئیا میل کربلا دارد
می روم بینم در کجا زینب / شِکوِه از قوم اشقیا دارد »
دیدید تو دسته ها و حسینیه ها چه جوری به سر و سینه می کوبن و این شعرو رو می خونن؟؟!!:
« شب عاشوراست امشب
کربلا غوغاست امشب
خون جگر زهراست امشب... »
برای علی اکبر حسین هم این شعر کوچولو همه چیزو بیان می کنه:
« جوانان بنی هاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم
علی را بر در خیمه رسانم »
این یکی زبون حال حسینه، امشب دل حسین واسش اینا رو می خونه:
« شب آخریه که تو دنیا باقی می مونم
میون لاله ها تو دشت اقاقی می مونم
دیگه فرصتی نمونده حالا وقت رفتنه
شب آخریه که همره ساقی می مونم
شب آخریه که شاپرکا بابا دارن
اگه آب ندارن اما خوشی و صفا دارن
همشون امید دارن چون که عمو رو می بینن
گل آرامشو از گلشن سقّا می چینن
شب آخریه که کبوترا دونه دارن
زیر سایه ی پدر جمع می شن و دونه دارن...
شب آخریه که خواهر من پناه داره
صدامو گوش می کنه، به من اون نیاز داره
توی عمر زینبم بدتر از امشب نبوده
به خدا هیچ دلی مثل دل زینب نبوده
چون که فردا برسه، به نیزه میشه سر من
تیکه تیکه میشه پیکر علی اکبر من
روی دستم میمیره کودک شیره خواره ام
همگی کشته می شن سواره و پیاده ام
دیگه فرصتی نمونده، حالا وقت رفتنه
شب آخریه که همره ساقی می مونم »
اما چه ولوله ای میندازه تو دل آدما این شعرای قدیمی...:
« امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع »
« ای بی کفن، حسین وای
عریان بدن، حسین وای
ای سر جدا، حسین وای
در کربلا، حسین وای
در نینوا، حسین وای
وای وای، حسین وای
وای وای، حسین وای »
« آن تیر که تو دیدی به سر باید خورد / زهریست که رسد همچو شکر باید خورد »
فردا حسین سر می دهد
عباس و اکبر می دهد...
ترم صفری @ 01:56
―

لا...
بگذاريد مرور كنيم خاطراتش را...
از كودكي تصاوير مبهمي در ذهن بزرگش نقش ميبندد . نور مطلق و هبوط روي بالهاي فرشتگان. روزهاي زيباي
آغوش پدر بزرگ را به خاطر مي آورد و كشيدن عباي وحدت بر سرشان... آن روزها پدر بود ، دستان مادر هنوز گرم و پدر بزرگ مثل هميشه و.......... تا آن روز سياه كه پدر بزرگ در اين دنياي بي مروت تنهايش ميگذارد و كودك ما طعم اولين تنهايي را ميكشد.روزها مانند باد ميگذرند... مادر در كوچه كتك ميخورد و كودك در سني كه كودكان پاپتي مدينه مشغول بازيند با حق و باطل مواجه ميشود و درد هاي فهميدن را با همان شانه هاي كوچك حس ميكند.پدر را ميبيند كه براي صلاح مردماني كه از پشت به وي خنجر ميزنند ايستادگي ميكند. مادر در ره عشق به آغوش پدر بزرگ باز ميگردد و باز هم پدر دم نميزند و شبگريه هايش را حاشا اگر غير از چاه كسي بشنود. كودك ما ميخواهد مثل همه مويه كند بر سر كوبد قبر مادر را بغل گيرد و....نه! انگار سرنوشت قصد دارد كمر كودك را خم كند. ا. پايداري را از پدر مي آموزد و دم نميزند....روزهاي جواني در خانه نشيني پدر و ديدن چشمان پر درد وي ميگذرد.بغض پدر را هنگام اداي جمله “ براي يك مرد هيچ چيز سخت تر از بسته بودن دست ها نيست “ را ميفهمد.
كوچه هنوز بوي خون مادر ميدهد.....
پدر بار ديگر دست بيعتش را به دست همهن كساني ميدهد كه 25 سال پيش دست پدر را فشردند و از پشت خنجر زدند.اندوه پدر هيچ گاه پاياني ندارد و چاه كماكان پر ميشود. اندوه حماقت مردم. اندوه تحجر كساني كه فقط و فقط از سر جاهليت دين را با شمشير دين قرباني ميكنند...
كساني كه بر پاره كاغذ هايي بر سر نيزه هايي سجود ميكنند كه ..... و فريادي كه در گلوي پدر خفه ميشود كه آهاي مردم باز هم قبله تان را عوضي گرفتيد.آهاي مردم خدايتان را با شمشيري كه در راه وي تيز كرديد به قتلگاه نبريد...
پدر در فرخنده سحري هنگام خضوع در برابر حق به شمشير باطل به آرزوي ديرينه ميرسد . ديگر صداي ناله هايش امان از چاه نميبرد. نه ديگر كسي صداي ذوالفقار ميشنود و نه صداي پا در شب هاي كوفه... پدر هم دوباره در جايي ديگر به زير عبايي ميرود كه سالها پيش......
“لا” حرفيست كه شور انگيز ترين خاطراتش را زنده ميكند. اصلا همه چيز با همين “لا” شروع ميشود. چه آن
“لا اله الالاه” سالها پيش پدر بزرگ ......تا سيلي كه بوي كوچه ميدهد...... تا “لا” كه پدر به عبد الرحمن عوف (در مجلسي كه براي تعيين خليفه سوم ترتيب داده شده بود) ميگويد..... اصلا شايد از همان جاست كه راهي پر خطر فرارويش قرار ميگيرد و...... (1)
راهست راه عشق كه هيچش كناره نيست
آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست......
پدر بزرگ....مادر....پدر.....
بغضي نهان را در بند بند صلح نامه برادر در مي يابد... راه هر لحظه صعب العبور تر ميشود....
حالا جلوي خانه كعبه ايستاده . پسرك كوچك ما مرديست با كوله باري از خاطرات دردناك... زندگي كه در آن پدر حتي در قتل مادر و هزاران اتفاق ديگر سكوت ميكند ولي در مجلستزوير “لا” ميگويد....
ميداند كه حكم كسي كه مكه را در هنگام زيارت در آن روز خاص ترك كند چيزي جز تكفير نيست...
تكفيري به دست كافران كه بر روي بازوان توانمند جهل مردم!!! به خدايي مشغولند.....و مرد ميخواهد بار ديگر راز “لا” را هويدا كند. ميداند كه پا در راهي بي برگشت ميگذارد. ميداند كه اكثر همراهان سياهي لشكري بيش نيستند .
ميداند كه همه را بايد فدا كند و خواهر و همسر و كودك را به دست كساني بسپرد كه به خودشان هم وفا ندارند چه رسد به..!!
حالا 2 انتخاب دارد.درنگ نميكند و “لا” را برميگزيند تا ما را به رمزي نزديك تر كند. به رازي كه خانه خدا و زيارت آن و در مقابلش ارزشي ندارند!....
حسين امروز (1384/11/19) غمگين تر از هميشه آن بالا بر ما دوستدارانش! نظر ميكند و دستور حفر چاهي در بهشت را ميدهد!!!!! خون هايي كه براي اين ريخته شدند كه به ما بفهمانند كه ذات انسان فراتر از سازش با نامردمي هاست.. حال خود ما محبان! نامردمانيم . هر روز جلوي ديد ما مسيحاني به زندان ميروند! يا كودكي در كوچه سيلي ميخورد...و ما هنوز خموشيم و آيا واقعا ارزش خون هاي ريخته شده را داريم ؟....
اانسان هايي كه همه روزه براي كسب لقمه اي بيشتر به هم خوابگي با ديوهايي تن ميدهند كه شيشه عمرشان به دست همان انسان هاست!
بگذريم...سالهاست از آن ميگذد و ما براي نميدانم دست بريده يا سر بريده يا... گريه ميكنيم و عزا داري بدون اينكه ذره اي براي فرداهامان اندوخته باشيم كه شايد فردا انسان شده باشيم...
محرم براي آدم شدن است.....نه براي گريه كردن . از خدا ميخوام اول از همه خودم بتونم به عقايدم عمل كنم....شما هم برام دعا كنيد.
حالا يه شعر از آقاي دهقانيان....
همزاد دليري و شجاعت بودي
همپايه آسمان مناعت بودي
در مسجد كربلا در آن ظهر غريب
هم پيش نماز و هم جماعت بودي
×
هم دشت به زير خونشان بود دريغ
هم خون شفق بر آسمان بود دريغ
آن روز غروب را مجسم بكنيد
آن سرخترين روز جهان بود دريغ
بر عاطفه ها قيام كردي مولا
رو سوي سپاه شام كردي مولا
حاشا كه كمك بخواهي از دشمن خويش
تو حجت را تمام كردي مولا
من اشك به خون تپيده ام يا مولا
از چشم غمت چكيده ام يا مولا
داني كه چرا مريد راحت شده ام؟
از بس كه يزيد ديده ام يا مولا
هم حي الالفلاح او خونين بود
هم سجده بي سلاح او خونين بود
افسوس كه چند ساعتي بعد نماز
پيشاني ذوالجناح او خونين بود
هر همسفري كه برده بودي مولا
بر دشنه و خون سپرده بودي مولا
آن لحظه كه رو به سوي ميدان كردي
هفتاد و دو زخم خورده بودي مولا
گويند تمام روزه عاشوراست
گويند تمامي زمين كربوبلاست
اين حرف به جاست چون كسي مثل حسين
هر موقع و هر كجا كه باشد تنهاست
هر چند هميشه در پناهت بوديم
يك عمر دخيل بارگاهت بوديم
از فهم تو عاجزيم و شايد آن روز
ما نيز ز دشمنان راهت بوديم
...............................................
خوش باشيد.
(1) : نزدیک به متن دکتر شریعتی در کتاب تشیع علوی- صفوی
بچه منفي @ 19:58
―

برداشت آزاد 2 ( اگه ... رئیس جمهور میشد ! )
اگه صخره رئیس جمهور می شد :
1- اول از همه می داد این اشرفی رو از ... آویزون کنن تا خلق الله از دستش راحت بشن !!! 2- موسیقی پاپ رو حرام اعلام می کرد و میداد سر هر چهار راه موسیقی اصیل راک و متال پخش کنن !!! همچنین از "مرلین منسن" و" سیستم آف اِ داون" دعوت به عمل میاورد تا تو تخت جمشید برنامه اجرا کنن !!! 3- سعی می کرد هیچ وقت از روی چارتا شوکولات در باره ی ملت قضاوت نکنه !!! 4- سریعاً کودتا کرده و در سراسر ایران حکومت فاشیستی اعلام می کرد! 5- به جای بینش 2و3 می داد کنکوری ها، نیچه و کانت و سارتر و فلسفه ی کلاسیک بخونن ! 6- تمام کاریکاتوریست هایی که به خاطرکشیدن کاریکاتور " آقا" به زندان افتادن رو آزاد می کرد ، همچنین بهشون توضیح میداد که این کارا اصلاً خوب نیست !!! 7- انجمن حمایت از " شاهزاده های قصیر الجثه" رو تشکیل میداد !!! همچنین آمار قد و وزن خودشو در اختیار رسانه های جهانی قرار می داد تا ملت فک نکنن اون هم قصیر الجثه هست ! ( الان هم اگه کسی قد من رو می خواد بدونه من در خدمتم ! ) 8- انجمن حمایت از " خل و چل های جهان" رو تشکیل میداد ولی در مورد سلامت عقلی خودش آماری رو در اختیار رسانه ها نمیذاشت !!!!
اگه جغل رئیس جمهور می شد :
1- میداد از اول ابتدایی به بچه ها به جای "زبان فارسی" ، "زبان ویژوال بیسیک" یاد بدن !! ( خودتون چند سال بعد ، عمق فاجعه رو تصور کنین !!! ) 2- لهجه ی سلیس شاهرودی رو به عنوان لهجه ی رسمی کشور اعلام می کرد ! 3- فرهنگ " لموشگی" رو بین مردم شهید پرور ایران ترویج می کرد! 4- دانشکده ی "آی تی " ی دانشگاه شاهرود رو قطب آی تی ی کشور می کرد و میداد از همه ی دانشجو های غیر آی تی شهریه ی دو برابر بگیرن !!! 5- در سراسر ایران " انسیتو بلندی قد " تاسیس می کرد و حمایت خودشو از انجمن حمایت از " شاهزاده های قصیر الجثه" ( به ریاست صخره! ) اعلام می کرد !!! 6- از تمام کسایی که با فرستنده ی "اف ام" جلوی پخش صوت ملکوتی اذان رو میگیرن قدردانی به عمل میاورد !!!
اگه پستچی رئیس جمهور می شد :
1- در همه ی قنادی ها و بستنی فروشی ها و به طور کلی هر جایی که باعث اضافه وزن بیشترش! بشه رو می بست ! 2- دستور می داد علی رحمان نژاد براش 1000 تا کاپشن بخره !!! همچنین 2 تا مامور امنیتی رو میذاشت تا هر وقت علی رحمان نژاد از خونش در اومد با هویه دنبالش کنن !!! 3- با آقای صدر یه قرار داد مادام العمر برای تدریس تو زبان نور ( ببخشید گویش !!!) می بست ! 4- کسایی رو که غیر از لینوکس سیستم عامل دیگه ای داشته باشند می داد اعدام کنن ! 5 – می داد به جای آهنگ ملی ایران در مراسم پذیرایی از سفرای خارجی ، "مووووووو لووو بوووو " و " بم بی بم بی بم بو " پخش کنن !!!
اگه لوبیا رئیس جمهور می شد :
1- جز " جی ال ایکس " بقیه ی خودرو ها رو از صحنه ی روزگار محو می کرد !! 2- ملت رو مجبور میکرد روزی یه بار به این وبلاگ در پیت بیان تا یه ذره این کانتر شماره بندازه !!! 3- هر گونه ارتباط لوبیا رو با نفخ شکم تکذیب می کرد !!! 4- میداد صخره رو ترور کنن تا یه وقت کسی نفهمه که این دو تا یه فامیلیت دوووووووووووووووووووووووووووووری دارن !!! 5- روزی چند بار برای ملت سخنرانی های عشقولانه در می کرد و هر کی هم که می گفت : " بسه دیگه ! " بهش می گفت : " کسی مجبورت نکرده گوش بدی " !!!!
اگه بچه منفی رئیس جمهور می شد :
1- میداد در پهنه ی گیتی هر 10 متر یه فلاف فروشی نصب کنن !!!
2- از رئیس جمهوری استعفا می داد ولی قبل از استعفا حسن سلمانی رو از مدیریت " به سوی فردا" عزل می کرد و خودش جاشو می گرفت !!! 3- فرقه ی ضاله ی " مسلمانان پروتستان " رو تاسیس می کرد !!!
4- در اثر دوز بالای رفورم و تجدد گرایی ملت رو به فنا می داد!!!
اگه ژوکر رئیس جمهور می شد :
1- ملت در اثر خنده ی زیاد پاره می شدن ! و از این جهت خسارت سنگینی به وزارت بهداشت و سلامتی وارد می شد !!! 2- زبان انگلیسی زبان رسمی کشور می شد ! 3 – با کشور های آسیای شرقی روابط بد جور حسنه ای برقرار میشد !!! 4- با توجه به بند پ ( پول-پارتی) داداشی رو معاون رئیس جمهور می کرد ! 5- دخترا عین پسرا در میومدن !!! ( هزار ماشالا اسباب ظهور امام زمان هم داره کم کم فراهم میشه !) 6- لوبیا بسته می شد و عوامل خود فروخته ی این وبلاگ به صلیب کشیده می شدن ( به جز دو نفر ، حالا اون دو نفرو بگردین پیدا کنین !!! )
اگه مستر رئیس جمهور می شد :
1- اول از همه من رو تو کوره ی آدم سوزی مینداخت ! 2- کار ما رو واسه مینو درست می کرد !!! ( اِ راستی من رو که همون اول کشت !!! ) 3- صورتی رنگ رسمی کشور می شد !!! ( آی ایهاالناس ! جون من، باز گیر ندین ! مگه صورتی بده ؟؟؟ خیلی هم خوبه ! خود من رنگ زیر پوشم صورتیه !!! ) 4- انجل وزیر کشور می شد !!! 5- پروژه ی عریض سازی 22 بهمن انجام میشد !!! 6- یه چیزی این وسط معلوم نمی شد !!!
( همین جا لازمه یه چیزی رو اعتراف کنم : وقتی پست قبلیم و کامنت هاشو مرور می کردم دیدم تو اون پست مستر بیش از همه مورد ظلم واقع شده ! اگر چه به عذر خواهی عادت ندارم ولی لازمه یک بار دیگه از ایشون عذر خواهی کنم )
اگه انجل رئیس جمهور می شد :
1- تشکل " حمایت از مامان بزرگ ها " تاسیس میشد !!! 2- دستور میداد به جای تربیت بدنی برای دخمل ها تکواندو تدریس بشه ! 3- سیل فیلم های بزن بزن چاخان چینی ( مثل افسانه ی شجاعان !!! ) به ایران سرازیر می شد !!! 4- هر روز نامه هایی با مضمون " آمارتو لو می دم! " از طرف یک شخص ناشناس به در خونه ی مردم می رسید !!!! 5- می داد سر صخره رو زیر آب کنن تا حرف زیادی نزنه !!! 6- پروژه ی ملی حذف حجاب ( ببخشید : آزادی !!! ) رو در سراسر کشور اجرا می شد !!! ( رضا خان ! روحت شاد !!! ) 7 – امام زمان هر چه سریع تر برای نجات ملت ما ظهور می کرد !!!
اگه کیسه رئیس جمهور می شد :
اتفاق خاصی نمی افتاد !!!
البته یه چیزایی می شد ! مثلاً : نجوم و اختر فیزیک رو به نابودی می گذاشت !!! آزمون تافل هم برای هر پشت کنکوری واجب می شد !!!
برای خالی نبودن عریضه لازمه دوباره کسب کمربند سیاه رو در رشته ی کاراته به کیسه تبریک بگم !!!!!!
خیلی بد شد که نتونستم یه برداشت آزاد از بقیه ی خواننده های وبلاگ داشته باشم ! دلیل هم این بود که درست با شخصیتشون یا رفتارهاشون آشنایی نداشتم ! ایشالا بعداً !!!
در ضمن از لوبیای معظم تقاضای عاجزانه دارم که فقط دو روز به من رحم کنن و با سیستم کامنتینگ وبلاگ ور نرن تا چشم ما به دو تا کامنت روشن بشه !!!
sakhre @ 23:39
―

سلام، امشب نمیدونم با چه دلی میخوام پست بزارم، نمیدونم و از این کلمه هم بیزارم، "نمیدونم". فقط یه پیقام داشتم، و میخوام از اینجا علنا به عنوان لوبی چت استفاده کنم.
حرفم مال دل خودم نیست
از دوست، برای دوست:
Lonely Sky
The cold north wind they call "La Bise"
Is swirling round about my knees,
Trees are crying leaves into the river;
I'm huddled in this french café
I never thought I'd see the day
,But winter's here and summer's really over,
And even the birds have packed up and gone,
They're flying south with their song,
And my love, she too has gone,
she had to fly
,
Out there, it's such a lonely sky,
They'll trap your wings my love and hold your flight
,They'll build a cage and steal your only sky,
Fly away, fly to me, fly when the wind is high
,I'm sailing beside you in your lonely sky...
The old cathedral lights are low
She and I we'd often go there
To admire and sometimes kneel in prayer;
Lords and ladies lie in stone
Hand in hand from long ago
,And though their hands are cold they'll love forever,
Even the choir rehearses those songs
For Christmas is not long
,And alone,
I sing my song,
she had to fly, Take care,
it's such a lonely sky,
They'll trap your wings my love and hold your flight,
They'll build a cage and steal your only sky,
Fly away, fly to me, fly when the wind is high,
I'm sailing beside you in your lonely sky,
Fly away, fly to me, and if you need my love,
I'm sailing beside you in your lonely sky...
I'll come in with the dawn,
I'm sailing beside you in your lonely sky,
On the wings of the morn,
I'm sailing beside you in your lonely sky,
Above the world we'll be flying,
I'm sailing beside you in your lonely sky...
SOS @ 00:09
―
