<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704</id><updated>2011-09-24T22:30:05.954+03:30</updated><title type='text'>.: L  O  O  B  I  A :.</title><subtitle type='html'>برو بچه های اسبق سمپاد شاهرود!</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>SOS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13965156855322919215</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>163</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-4807693354907551326</id><published>2009-04-25T23:02:00.003+04:30</published><updated>2009-04-25T23:19:34.089+04:30</updated><title type='text'>ای کاش که جای آرمیدن بودی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ای کاش که جای آرمیدن بودی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یا این ره دور را رسیدن بودی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یا از پس صد هزار سال از دل خاک&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چون سبزه امید بر دمیدن بودی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سلام. هر کی گریه کنه خره! خر نشو پسر... خر نشو رفیق &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه طنابی رو دستت گرفتی ، هی می کشی ، هی می کشی، که یه گذشته ای بر گرده.... گفتم خر نشو احمق! داشتم می گفتم هی می کشی  هی می کشی که دوباره 18 ساله بشی ، با داود ، مجید ، ممد، یوسف در باره ی عشق حرف بزنی و اونقدر سرت گرم باشه که نفهمی اصلا کی تموم خیابونای شاهرود تموم شد و تو همشو قدم زدی..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم خر نشو!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بری اصفهان... اونهمه خیابون که پر باشه از درختای گل پسر که بوی آب منی می ده و نمی دونم چرا اصفهانیا اینقد دوسش دارن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بری به دوشنبه ها ، به تلفن کارتی های دانشگاه که بخوای هر هفته نیم ساعت سهمت رو از تموم دنیا بگیری...که یاد بگیری بقیه ی هفت ات رو با سیگار پر کنی تا بلکه این سینه ی وامونده وا بگیره بمیری راحت شی ، شاید  اونور یه خبرایی باشه، شاید این ره دور  رو رسیدن باشه. خری! هیچ کاریشم نمی شه کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چقدر تلخه... یه چیزی رو جا گذاشتی... حالا بیست و یک سالو نیمته.... تموم شد ، چه واسه روزنامه پیام تسلیت بفرستی چه نه ، تموم شده. اون طنابه وسطش یه جایی، نمی دونم تو شب گریه ها ، تو قدم زدنا ، تو درس نخوندنا ، یه جایی اون طناب پاره شده و داری همش فکر می کنی به اینکه اون کلمه ی لامصب چی بود که یهو یادت رفت و چشم که باز کردی اینجا بودی...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خر نشو رفیق... مرد که گریه نمی کنه.... فقط خرا گریه می کنن...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-4807693354907551326?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/4807693354907551326/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=4807693354907551326&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/4807693354907551326'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/4807693354907551326'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='ای کاش که جای آرمیدن بودی'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-3078584380745848305</id><published>2007-05-19T23:50:00.000+03:30</published><updated>2007-05-20T00:02:14.494+03:30</updated><title type='text'>و خداوند همه چیز را رفتنی آفرید!!!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;آی&lt;br /&gt;سلام&lt;br /&gt;خدا حافظ...&lt;br /&gt;نیامده ام که بنویسم! آمده ام که بروم، برای همیشه...&lt;br /&gt;می آییم، می رویم، می آییم، می رویم، می آییم، می رویم و دیگر هیچ...&lt;br /&gt;قلم به دست گرفته ام پوچ تر از همیشه، دیگر هیچ ندارم که بنویسم.&lt;br /&gt;هر چه آمد بر روی کاغذ می نویسم...&lt;br /&gt;- روزها و شب ها چه سخت می گذرند درین شهر ها و خیابان ها و کوچه ها و لحظه هایی که جای جایش جای پای خدایگانی بود که روز ها و شب هایی هر چند سخت تر ولی لذت بخش و به یاد ماندنی می پرستیدیمشان.&lt;br /&gt;- آری سخت شده است زندگی! به سختی سخت ترین لحظات زندگی، به سختی مرگ که بار ها گفتم -از زبان شاملوا- که "من مرگ به دست سودم."&lt;br /&gt;- ولی چه شد؟؟؟&lt;br /&gt;- این روز ها، دیروز ها و امروز ها و فردا هاییست که به انتظار نشسته ام این مرگ را! مرگ لعنتی، کفری را بر دلم نشانده ای که همچون زنگاری رسوخ کرده بر صاف ترین لوح، بر پاک ترین تخته ی سفیدی که دیگر استادی بر آن با ماژیک های سیاه و آبی و سرخ و سبز هیچ نمی نویسد به یادگار این روزهایی که با هم سپری می کنیم...&lt;br /&gt;- آری دیگر پوچ، دیگر هیچ، دیگر هیچ در هیچ، پوچ در پوچ...&lt;br /&gt;- چرا؟؟!!&lt;br /&gt;- از خودت بپرس...&lt;br /&gt;- نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم... اَااااااااااه...&lt;br /&gt;- بس است، برویم، فرار کنیم!&lt;br /&gt;- چرا فرار؟؟!!! ما که کاری نکردیم که از آن پشیمان باشیم...&lt;br /&gt;- آری! ولی بهتر است جوابت را با این سؤال که چرا بمانیم بدهم!؟ نه؟!&lt;br /&gt;- باشد می رویم. اما........ اما......... اما به کجا؟؟&lt;br /&gt;- مهم نیست! هر کجا!...&lt;br /&gt;- باشد، می رویم حالا...&lt;br /&gt;- برویم که دیگر این خاطرات تلخ ازین دیوار ها و کوچه ها که در میانشان می ایستادی و چون می آمد و می دیدت، گام می گرفت که بیاید و نمی خواستی که مبادا.........&lt;br /&gt;می رویم که دیگر درین کوچه ها منتظرش نایستی و نیاید.&lt;br /&gt;- راستی از خودت پرسیده ای که اصلاً، که اصلاً "چرا بیاید؟"&lt;br /&gt;- هی................... بی وفایی..................&lt;br /&gt;- تعجب نکن! رسم روزگار این است. تا بوده همین بوده و هست...&lt;br /&gt;- اما نه برای من!&lt;br /&gt;- حتی برای تو...&lt;br /&gt;- ولی..........................&lt;br /&gt;- اما و اگر و شاید و باشد نیاور. همین است که هست!&lt;br /&gt;- "آن چه بود آن چه هست."&lt;br /&gt;- و چه پست؟!!!&lt;br /&gt;- آری هین قدر پست که می بینی، پست و حقیر و پوچ و بی هویت...&lt;br /&gt;- تمام شد؟؟؟&lt;br /&gt;- رفت!!!&lt;br /&gt;...................................................&lt;br /&gt;- بیا برویم........&lt;br /&gt;- راستی دوستان من! کسانی که روزهایی به هنگام رونق این لامکان، می آمدید و می خواندید و می گفتید و می رفتید... دیگر نیایید که دیگر نیستیم!&lt;br /&gt;دیگر هیچ نیست!&lt;br /&gt;نه هیچ هست!&lt;br /&gt;شما نیستید! ما نیستیم!...&lt;br /&gt;- برویم؟&lt;br /&gt;- نه، بگذار بگویم!&lt;br /&gt;- چه بگویی؟ برای که بگویی؟!؟&lt;br /&gt;- بیا برویم... همه رفتند، بیا برویم...&lt;br /&gt;- صبر کن!&lt;br /&gt;خداحافظ همه ی نوشته های ما و من و تو، خداحافظ همه ی سال هایی که پس این نوشته ها رفتید... خداحافظی با شما سخت است، ولی خدا حافظتان!&lt;br /&gt;- صدای حلحله ی کاروان بلند شد ولی این بار کاروان بی من نمی رود. مرا نیز با خود می برد.&lt;br /&gt;- اما انگار دلبری نبود درین سراب! بود؟ آهای! بود؟؟؟&lt;br /&gt;(صدایی ضعیف گفت:) "بود"&lt;br /&gt;- آن صدا را می شناختم. سال هاست که درین خاک مرده بود. از فرط جنون مرده بود. از بس بین صفا و مروه ی این سراب سعی کرده بود مرد...&lt;br /&gt;- که عاقبت جان باخت؟! خدایش بیامرزد...&lt;br /&gt;- همین؟&lt;br /&gt;- پس چی؟&lt;br /&gt;- هیچ...&lt;br /&gt;و دیگر قلم ایستاد از نوشتن چون تو ننوشتی! و او که نوشت، پشیمان شد و با خود برد همه ی نوشته هایش! و من هم ننوشتم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس قلم ایستاد همچون قلبی که روز ها و ماه هاست که استاده است از تپیدن.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-3078584380745848305?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/3078584380745848305/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=3078584380745848305&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/3078584380745848305'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/3078584380745848305'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='و خداوند همه چیز را رفتنی آفرید!!!'/><author><name>بی خبر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03853844735641549847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-117355970494676089</id><published>2007-03-11T00:05:00.000+03:30</published><updated>2007-03-11T00:48:06.640+03:30</updated><title type='text'>قدیمانه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;من بی می ناب زیستن نتوانم&lt;br /&gt;بی باده کشید بار تن نتوانم&lt;br /&gt;من بنده ی آن دمم که ساقی گوید&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یک جام دگر بگیر و من نتوانم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرچه مستیم و خرابیم چو شب های دگر&lt;br /&gt;باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر&lt;br /&gt;امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم&lt;br /&gt;شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر&lt;br /&gt;مست مستم، مست مستم! مشکن قدر خود ای پنجه ی غم&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من به میخانه ام امشب، تو برو جای دگر!!&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;از من بگریزید که می خورده ام امروز&lt;br /&gt;با من منشینید که دیوانه ام امشب&lt;br /&gt;ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد&lt;br /&gt;ای بی خبر از گریه ی مستانه ام امشب&lt;br /&gt;یک جرعه ی آن مست کند هر دو جهان را&lt;br /&gt;چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب&lt;br /&gt;بی حاصلم از عمر گران مایه فروغی&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گر جان نرود پی جانانه ام امشب&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بی دل و خسته درین شهرمو دلداری نیست&lt;br /&gt;غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست&lt;br /&gt;شب به بالین من خسته، به غیر از غم دوست&lt;br /&gt;ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست&lt;br /&gt;یارب این شهر چه شهریست؟&lt;br /&gt;که صد یوسف دل به کلافی بفروشیم و خریداری نیست&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر&lt;br /&gt;کاندر این شهر طبیب ذل بیماری نیست&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اینم برای زمینیاش:&lt;br /&gt;تا به تو تکیه کردم، پشتمو خالی کردی&lt;br /&gt;تو رسم دل شکستنو بد جوری حالیم کردی&lt;br /&gt;بیا ببین چه هستم؟...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;خیال می کردم تو برام پشت و پناهی&lt;br /&gt;با این همه خستگیام یه تکیه گاهی&lt;br /&gt;چه آرزوهایی که بر تو بستم&lt;br /&gt;بلور قلبمو به پات شکستم&lt;br /&gt;دیگه امروز...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تا به تو تکیه کردم، پشتمو خالی کردی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;تو رسم دل شکستنو بد جوری حالیم کردی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-117355970494676089?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/117355970494676089/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=117355970494676089&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/117355970494676089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/117355970494676089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='قدیمانه'/><author><name>بی خبر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03853844735641549847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-117181016863410881</id><published>2007-02-18T18:13:00.000+03:30</published><updated>2007-02-18T18:19:28.770+03:30</updated><title type='text'>عذاب جاده</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;برای دوست عزیزم دکتر سالاری که خیلی وقته نشده ببینمش:&lt;br /&gt;(از قشنگترین ترانه های داریوش)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از عذاب جاده خسته  ///  نرسیده و رسیده&lt;br /&gt;آهی از سر رسیدن  ///  نکشیده و کشیده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غم سرگردونیامو  ///  با تو صادقانه گفتم&lt;br /&gt;اسمی که اسم شبم بود  ///  با تو عاشقانه گفتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من سرگردون ساده  ///  تو رو صادق می دونستم&lt;br /&gt;این برام شکسته اما  ///  تورو عاشق می دونستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو تمام طول جاده  ///  که افق برابرم بود&lt;br /&gt;شوق تو راه توشه ی من  ///  اسم تو همسفرم بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دل شیشه ای هرجا  ///  هر شکستن که شکستم&lt;br /&gt;زیر کوه بار غصه  ///  هر نشستن که نشستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق تو از خاطرم برد  ///  که نحیفم و پیاده&lt;br /&gt;تو رو فریاد زدم و باز  ///  خون شدم تو رگ جاده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیزه ی نم باد شرجی  ///  وسط دشت تابستون&lt;br /&gt;تازیانه های رگبار  ///  توی چله ی زمستون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتونستن، نتونستن  ///  کینه ی منو بگیرن&lt;br /&gt;از ن خسته ی خسته  ///  شوق رفتن و بگیرن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا که رسیدم این جا  ///  پره قصه برا گفتن&lt;br /&gt;پر نیاز تو برای  ///  آب کشیدن و شنفتن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تورو با خودم غریبه  ///  از غمم جدا می بینم&lt;br /&gt;خودمو پر از ترانه  ///  تو رو بی صدا می بینم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون همیشه با محبت  ///  برا من دیگه نیستی&lt;br /&gt;نگو صادقه این عشقت  ///  آخه چشمات میگه نیستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من سرگردون ساده  ///  تو رو صادق می دونستم&lt;br /&gt;این برام شکسته اما  ///  تورو عاشق می دونستم&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;تا بعد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-117181016863410881?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/117181016863410881/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=117181016863410881&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/117181016863410881'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/117181016863410881'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2007/02/blog-post_18.html' title='عذاب جاده'/><author><name>بی خبر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03853844735641549847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-117067400427402082</id><published>2007-02-05T14:36:00.000+03:30</published><updated>2007-02-05T14:43:24.280+03:30</updated><title type='text'>و خداوند قاسم طوبایی را آفرید!</title><content type='html'>مرثيه اي براي يک رويا&lt;br /&gt;REQUIM FOR A DREAM&lt;br /&gt; dance me to the end of love...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  آهنگ که تمام شد همه دست زدند و نشستند ... هوا دم کرده بود... زن ها آينه هاي کوچکشان را در آورده بودند و آرايششان را درست مي کردند . کسی متوجه مرد نشد . بوي عطر و رژ و عرق تو هوا بود . به همه شربت تعارف کردند . شربت ها را که برداشتد و آينه ها را که توي کيف گذاشتند تازه متوجه شدند . مرد هنوز داشت تنهايي مي رقصيد .عرق کرده بود . برايش دست زدند و ادامه آهنگ را خواندند . مرد ،وسط سالن دستي را در هوا گرفت و بوسيد  . ليوانش را پر کرد و دوباره برگشت وسط .يک دستش را گرفت بالا-  روي شانه هايي که نبود- يک دستش راهم کمي پايين ترحلقه کرد و بغلي باز کرد براي رقص دو نفره ... با حرکتي نرم شروع کرد به چرخيدن . پاها را با جلويي هماهنگ مي کرد ... سرش را جلو مي برد وخم می شد روی تنه ای که حالا در آغوش گرفته بود درگوشي چيزي مي گفت و مي خنديد ...آهنگ که تمام شد بغلش کرد و لبهايي را در هوا بوسيد . نشست. همه خنديدند و برايش دست زدند . مرد روي مبل دو نفره اي جاباز کرد و تنهايي نشست .يک ليوان ديگر پر کرد و به کنار دستش تعارف کرد . خنديد و گفت که موهايش خوب است و بهم نريخته... از آرايشش تعريف کرد و با آهنگ بعدي دوباره رقصيد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;       زن نشسته بود توي حمام و لباس ها را چنگ ميزد . همين طور که چنگ ميزد لباسش بالا مي رفت و مرد حالا ديگر سفيدي پوست  را مي ديد که در گودي کمر انحنا پيدا مي کرد . فکر کرد اگر برقصد چه شکلي مي شود .با يک لباس آبي که يقه اش تا روي سينه باز باشد محشر مي شد . مو ها را مي شد هايلايت کرد و بست پشت سرش .. مي شد اصلا برايش موهاي فرفري با فرهاي ريز گذاشت ... اين طوري قشنگ تر مي شد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشتباه نمي کرد. درست به قد و قواره انگشت يک  زن بود .صبح که از خواب بيدار شد متکا خوني بود . ترسيد . ملافه ها هم خيس بودند . بلند شد ايستاد . دور  و بر بالشت همه جا خوني بود. چسبيد به ديوار. خودش را وارسي کرد. سالم بود. فقط دهانش پر بود از لخته هاي خون ... متکا را بلند کرد . همان جا بود که ديد . درست کنار متکا . انگارکه خواب باشد و از دهانش افتاده باشد بيرون . هنوز سفيد بود . نه بريده شده بود نه کنده شده بود. انگار درست از مفصل انتهايي در آمده بود و افتاده بود آنجا. انگشت را انداخت توي شيشه الکل و گذاشت توي يخچال .  انگشت هايش را وارسي کرد . تک تک ... کوتاه بودند و کلفت و بند هايش پينه داشت ... اما انگشت توی شيشه بلند بود و باريک..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; صبح که بلند مي شد صبحانه را آماده مي کرد. نان داغ مي گرفت و کره را از يخچال در مي آورد و مي گذاشت روي  ميز تا نرم شود. مرباي گل را مي ريخت توي کاسه هاي کوچک و بعد که سماور غلغل مي کرد کم کم بيدارش مي کرد . همه اين کارها را از  همان موقع که هنوز يک دستش کامل نبود انجام ميداد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اينجا زن را نمي ديد اما بوي بادنجان که مي پيچيد توي هوا مرد ديگر نمي فهميد ...  يک تکه نان بر ميداشت و از توي تابه بادنجان کش مي رفت و تا زن بيايد غر بزند همه را چپانده بو د توي لپ هاش . زن حرف نمي زد .فقط قاشق چوبي را توي هوا مي چرخاند و لپ باد کرده مرد را که مي ديد مي خنديد .. با همان لب بالايي که هنوز نبود ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگشت را انداخت توي شيشه . فکرکرد به پليس زنگ بزند ... بالاخره اين انگشت مال کسي بوده که الان شايد زنده نبود ...فکر کرد چه بايد بگويد و بعد که چهره مامور پليس را مجسم کرد دو شاخه را از پريز کشد. خون فقط روي بالشت بود و ملافه ها . پاي تخت تميز بود.بيرون توي هال..پذيرايي...آشپزخانه...همه جا تميز بود ... در را باز کرد . تو پاگرد کسي نبود ... زني نان گرفته بود و بالا مي آمد . در رابست . ملافه ها را جمع کرد . بالشت را گذاشت رويش و همه را ريخت توي حمام و در رابست . گوش داد . همه جا ساکت بود . جايي ساعتي زنگ زد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم هايش را باز کرد. اين بار يک تکه از سينه کنار بالشت بود .يک تکه ي کامل سفيد و نرم که خون لزج چسبانده بودش به رو تختي ....چسبيده بود به روتختي و مرد که خواست جدايش کند يک تکه از پوست کنده شد. فکر کرد تا چند روزديگر همه چيز کامل مي شود. فقط يک دستش ناقص بود و چند جاي جزئي ديگر ..لب پائين... ناخن پاها ... مژه ها ...ناخن ها و مژه ها در مي آمدند . فقط مي ماند لب پايين و دست راست . فکر کرد بايد سفارش يک تخت جديد بدهد . مي شد همين تخت را بدهد بزگتر کنند . چرخيد . صورتش خيس بود .در تمام اين مدت بوي خون توي رختخواب را نفس کشيده بود و ديگر عادت کرده بود  به لايه لزج خون روي صورتش ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن حرف نمي زد . همه چيز که آماده مي شد مي آمد مي نشست کنار تخت روي زمين ، همان طور که مرد هميشه دوست داشت. آنقدر خيره مي شد به صورت مرد تا بيدارش کند . دست ميکشيد به موها ... به گونه ها ... بعضي وقت ها که بيدار نمي شد  سر و صدا مي کرد ...گلداني آب ميداد ... چاي مي ريخت توي استکان ...پنجره اي را جايي باز ميکرد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد که بلند شد نيمرو  روي ميز بود .توي ليوان هاي بلند آب پرتقال ريخته بود و چند شاخه گل گذاشته بود توي گلدان روي ميز ... منتظر ماند تا مثل هر روز بنشيند رو به رويش و با هم صبحانه بخورند و آنقدر ساکت بماند تا زن با اشاره بپرسد امروز صبح برايش چه آورده ... مرد هم دست کند تو جيب روبدوشامبر و شيشه الکل را بگذارد روي ميز و تکه اي را که صبح زود کنار بالشت پيدا کرده بود در بياورد و  بگذارد سر جاش ... نگاهش کرد .با چشم هاي مورب و لب کلفت پاييني شبيه يکي از عکس هاي  روي ديوار بود ...ليوان آب پرتقال را سر کشيد... عکس را چند وقت پيش از مجله فيلم کنده بود ... ديوار از بالا تا پايين پر بود از عکس... وقتي مي خنديد شبيه زني مي شد که موهاي بوري داشت و چند عکس بالاتر داشت حمام آفتاب مي گرفت ... حالا داشت نگاهش ميکرد .غذا خوردنش را نگاه ميکرد و فکر مي کرد بيني اش شبيه کدام يکي مي شود ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن روز صبح زن خودش ديده. نتوانسته صبر کند تا مرد بيدار شود .تکانش داده.خيلي آرام تکانش داده . مرد بيدار شده و زن شيشه الکل را داده دستش و اشاره کرده به پشت بالش  ...چشم هاي خوني مرد را پاک کرده و اشاره کرده به  بالش . مرد ، خواب و بيدار، يک تکه گوشت قرمز را روي تخت تشخيص داده. چشم هايش را ماليده و تکه گوشت را گرفته جلو ي نور. زن خوشحال بوده ... دهانش را باز کرده و خواسته گوشت را گاز بزند . مرد ترسيده. فکر کرده بالاخره کابوس به جاهاي ترسناکش رسيده  ... خودش را کشيده کنار و تکه گوشت قرمز را انداخته جلوي زن و نگاه کرده که چطور تکه گوشت را برداشته و با ولع بلعيده ... مردترسيده و از جای خالي لب بالايي جويدن را ديده ... ترسيده بوده که براي اولين بار صداي زن را شنيده .. نرم و نازک مثل راه رفتن بچه ها با ترس و احتياط ... زن براي اولين بار که خواسته حرف بزند گفته : صبحانه حاضره ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان روزي که توانست راه برود راه افتاد دور خانه ... جوراب ها را از زير تخت بيرون آورد و شست... همه پيراهن ها را ريخت توي لباسشويي.... جاروبرقي کشيد ...ته سيگارها را از توي حمام جمع کرد .پنجره ها را باز کرد و پرده ها را کنار زد. وان را پر از آب گرم کرد ... نشست روبه روي مرد که تا حالا داشت نگاهش ميکرد و بهش فهماند که برود دوش بگيرد.. تامرد بيايد بيرون همه قوطي کنسروها را ريخته بود بيرون . برنج را دم کرده بود و داشت بادنجان ها را سرخ مي کرد . باز يادش رفته بود هواکش را روشن کند و آشپزخانه را بوي برنج وروغن و بادنجان برداشته بود ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخر وقت ها ديگر نمي شدتوي اداره ماند. قيافه ي رويا توي ذهنش به هم مي ريخت .جاي دماغ و دهانش عوض مي شد ... رنگ چشم ها از قهوه اي تغيير مي کرد. سبز مي شد ..آبي مي شد ... لب هاش کلفت تر مي شد و تا سعي مي کرد نازکش کند کلا پاک مي شد. آخر سر همه چيز به هم مي ريخت.به هر کدام از عکس ها که شبيه مي شد يک جاي کار لنگ ميزد . جزئيات با هم نمي خواند .موهاي عکس بالايي با چشم  هاي دختری که سيگار مي کشيد کنار لبهاي زني که روي صندلي لهستاني نشسته بود زير پريز... حوصله اش سرمي رفت . به هر بهانه که بود مرخصي ساعتي مي گرفت و مي زد بيرون. شب نشيني هاي ماهيانه را بهم ميزد . از در اداره که مي زد بيرون يکراست ماشين مي گرفت و برمي گشت خانه. در را باز مي کرد و بو مي کشيد و سعي مي کرد قبل از اين که رويا سر برسد حدس بزند  شام چه پخته ... چند بار زن همسايه بو کشيده بود تا دم در...چند بار صدا شنيده بود .. صداي بهم خوردن در ..صداي شکستن ظرف ..مرد جوابي نداده بود .... کليد مي انداخت و خودش را از لاي در مي کشيد تو و در را پشت سرش مي بست ... تکيه مي داد به در و همين طور که چشم هاش بسته بود گوش ميداد به صدا هاي توي راهرو ... نفسش را ميداد بيرون و فکر ميکرد هيچ کس نبايد بفهمد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شام را که مي خورد زود مي خوابيد  ... تخت را بزرگ تر کرده بود و حالا زن به جاي اين که شب ها آواره باشد بين اتاق خواب و آشپزخانه ، مي خوابيدکنار مرد ... حرف نمي زد ... دوش مي گرفت و عطر ميزد و همانطور نم دار و خوشبو مي ايستاد کنار تخت .مرد نگاهش مي کرد و سعي مي کرد جاهای خالی را حفظ کند . انگشتش را تو هوا مي چرخاند و زن می چرخيد ... نبايد چيزی جا مي ماند ... زن می چرخيد و نگاه می کرد تا مرد برايش جا باز کند . آرام مي خزيد  کنار مرد و دست مرد را مي گرفت و مي گذاشت روي سينه اش که تازه کامل شده بود . ساکت بود و مرد راحت خوابش مي برد.  تا آن روز صبح که زبانش را کنار مرد پيدا کرد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ته مانده ليوانش را سر کشيد . چند نفر دست هم را گرفته بودند و مي رقصيدند . سرش گيج رفت... فکر کرد اگر يکي بود مي شد ...آدم ها توي هم مي رفتند و در مي آمدند . قاطي بودند .مرد چشم هايش را ماليد. دوست داشت بلند شود و برقصد ... حس کرد الان دوست دارد با يکي برقصد ... فکر کرد گور پدرش تنهاِِِِيي هم مي شود رقصيد ... دسته صندلي را گرفت و سعي کرد بلند شود ... چند نفردوتا دوتا وسط اطاق بودند... نيم خيز شد ... ليوان از دستش افتاد..افتاد ...بالا آورد ... ليز خورد... اگر يکي بود ... دختري که وسط بود ترسيد ... دوست  داشت برقصد ... فکر کرد اگر يکي بود ... چند نفر بلندش کردند ... حس کرد گرمش شده ... چند نفر دوتا دوتا ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دنده هايش مي خاريد .چرخيد. چشم هايش را بست و سعي کرد بخوابد ... سرش هنوز درد ميکرد . ساعت تو طاقچه تاريک بود . غلتيد . فکر کرد اگر يکي بود مي شد ... مي شد دو تايي رقصيد ... مي شد اينجوري گند نزد به همه چيز... دهانش بد مزه بود ... فکر کرد ديگر چه فرق ميکند وقتي کسي را نداري ؟. پهلويش را خاراند . رسانده بودنش خانه . توي ماشين مي خنديدند . قرار شده بود صبح زنگ بزنند و براي اداره بيدارش کنند . دم رفتن يکيشان برگشته بود و گفته بود که بايد يکي را جور کند ... گفته بود اين جوري نمي شود ... رقص هم که نباشد بالاخره لازم مي شود . اشاره کرده بود به عکس هاي روي ديوار :&lt;br /&gt;- با اينا نمي شه تا آخر عمر سر کرد ... با يه مشت عکس... باور کن...                          &lt;br /&gt;پهلوي راستش مي خاريد . فکر کرد موقعي که افتاده خورده به جايي ... خاراند ... بايد صبح بيدار مي شد . حس کرد پوست دارد زخم مي شود و چيزي مي زند بيرون... خاراند ... بايد بيدار مي شد ...فکر کرد دو نفري خيلي کارها مي شودکرد ... خاراند ... تا صبح مي شد خوابيد ... چقدر خوب مي شد اگر يکي بود ... خيلي کارها مي شد کرد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; --&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قاسم طوبايي&lt;br /&gt;شهريور 85&lt;br /&gt;-----------------&lt;br /&gt;و توضیحاتی من باب نویسنده و داستان&lt;br /&gt;نویسنده قاسم رفیق شیش من توی دانشگاه قدیممه..&lt;br /&gt;کارش خیلی درسته .....یه جورایی پدر خوانده بچه هاست..&lt;br /&gt;زورشم زیاده :d&lt;br /&gt;------&lt;br /&gt;به خاطر این داستان یه نشریه توی دانشگاه بسته شد و برادر قاسم میخواست یه ترم تعلیق بخوره!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-117067400427402082?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/117067400427402082/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=117067400427402082&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/117067400427402082'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/117067400427402082'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2007/02/blog-post_05.html' title='و خداوند قاسم طوبایی را آفرید!'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-116662065928753313</id><published>2006-12-20T16:43:00.000+03:30</published><updated>2006-12-20T16:47:39.310+03:30</updated><title type='text'>عاشقان را بگذارید بنالند همه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;«می دونم که الآن ... برای دل خودم می نویسم:»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;&lt;&lt;br /&gt;عاشق شده-ای ای دل&lt;br /&gt;سودات مبارک، سودات مبارک باد!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از جا و مکان رستی&lt;br /&gt;آن جات مبارک، مبارک باد!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از هر دو جهان بگذر&lt;br /&gt;تنها رو تنها پر&lt;br /&gt;تا ملک و ملک گویند&lt;br /&gt;تنهات مبارک، تنهات مبارک باد!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در خانقه سینه غوغاست فقیران را&lt;br /&gt;ای سینه ی بی کینه&lt;br /&gt;غوغات مبارک، غوغات مبارک باد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ای عاشق پنهانی! آن یار قرینت باد&lt;br /&gt;ای طالب بالایی، بالات مبارک باد، مبارک باد!!&lt;br /&gt;ای طالب بالایی، بالات مبارک باد...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&gt;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;&lt;&lt;br /&gt;از برت دامن کشان رفتم ای (نا)مهربان&lt;br /&gt;از من آزرده دل کی دگر بینی نشان؟&lt;br /&gt;رفتم که رفتم! رفتم که رفتم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از من دیوانه بگذر، بگذر ای جانانه بگذر&lt;br /&gt;هر چه بودی، هر چه بودم ناگهان&lt;br /&gt;رفتم که رفتم! رفتم که رفتم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شمع بزم دیگران شو، جام دست این و آن شو&lt;br /&gt;هر چه بودی، هر چه بودم ناگهان&lt;br /&gt;رفتم که رفتم! رفتم که رفتم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد ازین، بعد ازین کن فراموشم که رفتم&lt;br /&gt;دیگر از دست تو می نمی نوشم که رفتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با دل زودآشنا گشتم از دامت رها&lt;br /&gt;(بی وفا، بی وفا، بی وفا!) رفتم که رفتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;من نگویم که به درد دل من گوش کنید&lt;br /&gt;بهتر آن است که این قصه فراموش کنید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عاشقان را بگذارید بنالند همه&lt;br /&gt;مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شمع بزم دیگران شو، جام دست این و آن شو&lt;br /&gt;هر چه بودی، هر چه بودم ناگهان&lt;br /&gt;رفتم که رفتم! رفتم که رفتم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد ازین، بعد ازین کن فراموشم که رفتم&lt;br /&gt;دیگر از دست تو می نمی نوشم که رفتم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&gt;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو ترانه ی بسیار زیبا با صدای استاد افتخاری عزیز، از دو کاست «آوای عشق» و «به دنبال دل» تقدیم به دل همه ی کسایی که... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-116662065928753313?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/116662065928753313/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=116662065928753313&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116662065928753313'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116662065928753313'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/12/blog-post_20.html' title='عاشقان را بگذارید بنالند همه'/><author><name>بی خبر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03853844735641549847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-116521985958728291</id><published>2006-12-04T11:40:00.000+03:30</published><updated>2006-12-04T16:10:11.166+03:30</updated><title type='text'>When God created copy paste -n</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/4408/3626/1600/385760/khomshel.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 322px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" height="230" alt="" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/4408/3626/320/395853/khomshel.jpg" width="306" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;ENCOURAGING ENCOUNTER WITH THE WISDOM OF ALL AGES: GOD&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God : Hello. Did you call me?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me : Called you? No. Who is this?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God : This is GOD. I heard your prayers. So I thought I will chat.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me : I do pray. Just makes me feel good. I am actually busy now. I am in the midst of something.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God : What are you busy at? Ants are busy too.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me : Don"t know. But I can"t find free time. Life has become hectic. It"s rush hour all the time.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God : Sure. Activity gets you busy. But productivity gets you results. Activity consumes time. Productivity frees it.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: I understand. But I still can"t figure out. By the way, I was not expecting YOU to buzz me on instant messaging chat.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God: Well I wanted to resolve your fight for time, by giving you some clarity. In this net era, I wanted to reach you through the medium you are comfortable with.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: Tell me, why has life become complicated now?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God: Stop analyzing life. Just live it. Analysis is what makes it complicated.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: why are we then constantly unhappy?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God : Your today is the tomorrow that you worried about yesterday. You are worrying because you are analyzing. Worrying has become your habit. That"s why you are not happy.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me : But how can we not worry when there is so much uncertainty?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God: Uncertainty is inevitable, but worrying is optional.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: But then, there is so much pain due to uncertainty.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God: Pain is inevitable, but suffering is optional.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: If suffering is optional, why do good people always suffer?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God: Diamond cannot be polished without friction. Gold cannot be purified without fire. Good people go through trials, but don"t suffer. With that experience their life become better not bitter.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: You mean to say such experience is useful?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God : Yes. In every term, Experience is a hard teacher. She gives the test first and the lessons afterwards.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: But still, why should we go through such tests? Why can"t we be free from problems?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God: Problems are Purposeful Roadblocks Offering Beneficial Lessons (to) Enhance Mental Strength. Inner strength comes from struggle and endurance, not when you are free from problems.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: Frankly in the midst of so many problems, we don"t know where we are heading.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God : If you look outside you will not know where you are heading. Look inside. Looking outside, you dream. Looking inside, you awaken. Eyes provide sight. Heart provides insight.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: Sometimes not succeeding fast seems to hurt more than moving in the right direction. What should I do?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God: Success is a measure as decided by others. Satisfaction is a measure as decided by you. Knowing the road ahead is more satisfying than knowing you rode ahead. You work with the compass. Let others work with the clock.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me : In tough times, how do you stay motivated?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God: Always look at how far you have come rather than how far you have to go. Always count your blessing, not what you are missing.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: What surprises you about people?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God: When they suffer they ask, "why me? When they prosper, they never ask "Why me" Everyone wishes to have truth on their side, but few want to be on the side of the truth.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: Sometimes I ask, who I am, why am I here. I can"t get the answer.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God: Seek not to find who you are, but to determine who you want to be. Stop looking for a purpose as to why you are here. Create it. Life is not a process of discovery but a process of creation.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: How can I get the best out of life?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God: Face your past without regret. Handle your present with confidence. Prepare for the future without fear.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: One last question. Sometimes I feel my prayers are not answered.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God: There are no unanswered prayers. At times the answer is NO.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Me: Thank you for this wonderful chat. I am so happy to start the day with a new sense of inspiration.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God: Well. Keep the faith and drop the fear. Don"t believe your doubts and doubt your beliefs. Life is a mystery to solve not a problem to resolve. Trust me. Life is wonderful if you know how to live!!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-116521985958728291?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/116521985958728291/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=116521985958728291&amp;isPopup=true' title='18 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116521985958728291'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116521985958728291'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/12/when-god-created-copy-paste-n.html' title='When God created copy paste -n'/><author><name>پادک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11096025710954221570</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-116377703046457537</id><published>2006-11-17T18:48:00.000+03:30</published><updated>2006-11-17T18:53:50.536+03:30</updated><title type='text'>حرف دل حافظ یا من...!؟!؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود&lt;br /&gt;سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش&lt;br /&gt;بیچاره ندانست که یارش سفری بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد&lt;br /&gt;تا بود فلک، شیوه ی او پرده دری بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منظور خرمدمند من آن ماه که او را&lt;br /&gt;با حسن ادب شیوه ی صاحب نظری بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد&lt;br /&gt;آری چکنم؟ دولت، دور قمری بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را&lt;br /&gt;در مملکت حسن سر تاجوری بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت&lt;br /&gt;باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین&lt;br /&gt;افسوس که آن کنج روان رهگذری بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خود را بکش ای بلبل ازین رشک که گل را&lt;br /&gt;با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ&lt;br /&gt;از یمن دعای شب و ورد سحری بود&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-116377703046457537?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/116377703046457537/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=116377703046457537&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116377703046457537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116377703046457537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/11/blog-post_17.html' title='حرف دل حافظ یا من...!؟!؟'/><author><name>بی خبر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03853844735641549847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-116341998147841530</id><published>2006-11-13T15:37:00.000+03:30</published><updated>2006-11-13T15:43:01.503+03:30</updated><title type='text'>هامون...</title><content type='html'>تقديم به دو رفيق سالهاي درد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به آبهاي اين روزگار دل نبايد بست.ارابه بي رحم تاريخ سمرقند و بخارا را با تمام آبهايش جا گذاشته است.همين زاينده رود خودمان را هم &lt;strong&gt;مرده جوبي&lt;/strong&gt; کرده، بي ماهيهايي که رزق خود را از آسمان طلب ميکردند.دود ماشيني که با آن سر قرار ميرفتي بارانهاي کثيف از آسمان ميباراند...&lt;br /&gt;آن روزکه پاي برهنه لب هامون ميرفتي تا باکره اي که گيسوانش به رنگ روزگارت بود بيايد لب و آب و کوزه اي پر کند و عکسي به آب بيافتد و دل تو به آب و تاب ، به صفحات طلايي پاييز تقويم پيوسته است. &lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ماه غریبی است نازنین&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;يادت مي آيد روزهايي که خورشيد از شرق طلوع ميکرد و صورت ماهرويي بر لب آب منظومه شمسي ميساخت؟ پاييز امسال پر است از ابرهاي نيمه تمام...از باران هايي که نيامدند و بر &lt;strong&gt;لم يزرعي&lt;/strong&gt; ما نريختند..&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هامون را لايروبي نکرده اند...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اين روزها چشمان باکرگان شرقي در آب سبز ميزند و گيس هاشان زرد . نه نازنين ! با موهاي طلايي روزگار طلايي نميسازند...چونانکه هيچ گاه پاييز طلايي بر عيار روزگار نيافزود.&lt;br /&gt;ديگر با کسمه هاي بيرون آمده از شال&lt;strong&gt; شب را ميان شب&lt;/strong&gt; نميريزند...و ما زار ميزنم بر مزار بکارت ابروهايتان که به چاقو سپرده شدند.لنز سبز چشمانتان هم هيچ "حافظ" ي نميسازد که به کرشمه هاي آني سمرقند و بخارا را يکجا با تمام آبهايش به نامتان کند...&lt;br /&gt;گريه بس است برادر... زلالي سرشک تو هامون را آيينه تمام نماي نوعروسان نميکند...به چه نشسته اي؟ دعاي باران هم که بخواني دود ماشينت آب هاي سياه بر هامون ميريزاند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هامون را لايروبي نميکنند...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ما بايد کوله بارمان را ببنديم. با قطار هاي سريع السير که در راه به قطارهاي ذغالي تبديل شوند و ذغالي ها هم به درشکه... دست آخر بايد پياده تاريخ را به عقب برگرديم. از لاي صفحات طلايي تقويم بايد برگرديم و ببينيم &lt;strong&gt;کدام سنگ را اشتباه گذاشتيم&lt;/strong&gt;... چيزهاي جامانده را آنقدر بگرييم که آسمان شرم کند و هامونمان را زلال.&lt;br /&gt;ميدانم چيزهايي لاي صفحات تقويم جا مانده است.گل سرخ خشک شده آن روز را برگردانيم چند صفحه عقب تر. تصوير موهاي سياه دختران شرق را بگيريم و در آلبوم نگه داري کنيم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دل هامون گرفته است...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ميترسم آنقدر بغضش را فرو بخورد تا سونامي ديگري پديد آيد و بشويد هر چه رنگ از موها از چشم ها ... و روزگار را سياه سپيد کند مثل عکس آلبوم مادر بزرگ. &lt;strong&gt;چه روزگار سپيدي داشت پدر بزرگ&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;صفحات تقويم را ورق بزن تا برسي به ماهيهاي زاينده رود.. تا برسي به آخرين عاشقانه هايي که از لبخندش الهام گرفته اي...صفحه روز جدايي را هم پاره کن... بعدا دست و پاگير ميشود.قاصدک به مقصد نرسيده را خبر کن و چيزهاي تازه اي در گوشش زمزمه کن. هاروت و ماروت را از چاه بابل در بياور و اسم اعظم هاي از ياد رفته را براي زلالي هامون يادداشت کن...&lt;br /&gt;يادت باشد بليط قطار سمرقند را هم رزرو کني برايم.تا برگرديم ...ببينيم کدام سنگ را اشتباه گذاشتيم که &lt;strong&gt;ارابه تاريخ آبهايي که به آن دل بسته بوديم را در صفحات قديمي تقويم جا گذاشت.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;آخر سر هم لب هامون بنشين به انتظار خلخال به پاي کوزه به دستي که ميدانم نمي آيد و خورشيد شرقي را به طلوعي دوباره نميخواند...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو هم بخند نازنين به روزگار ما که در صفحات طلايي پاييز جا مانده ايم...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-116341998147841530?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/116341998147841530/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=116341998147841530&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116341998147841530'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116341998147841530'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/11/blog-post_13.html' title='هامون...'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-116292457669264192</id><published>2006-11-07T22:03:00.000+03:30</published><updated>2006-11-07T22:06:16.716+03:30</updated><title type='text'>هـ.ا.سایه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;چه غریب ماندی ای دل؟!&lt;br /&gt;نه غمی نه غمگساری&lt;br /&gt;نه به انتظار یاری&lt;br /&gt;نه ز یار انتظاری&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;غم اگر به کوه گویم&lt;br /&gt;بگریزد و بریزد&lt;br /&gt;که دگر بدین گرانی&lt;br /&gt;نتوان کشید باری&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سحرم کشیده خنجر&lt;br /&gt;که چرا شبت نکشته است&lt;br /&gt;تو بکش تو بکش تا نیفتد&lt;br /&gt;دگرم به شب گذاری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه چنان شکست پشتم&lt;br /&gt;که دوباره سر برآرم&lt;br /&gt;منم آن درخت پیری&lt;br /&gt;که نداشت برگ و باری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعر سایه هم برای خودش عالمی داره! مضامین شعرای قدیم و جدید رو با هم یکجا آورده، خیلی لذت بخش و زیباست… حیفم اومد این شعر رو که با صدای همایون شجریان خونده شده تو وبلاگ نذارم. کاست با ستاره هاش رو بگیرین چون به یکبار شنیدنش می ارزه…&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;تا بعد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-116292457669264192?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/116292457669264192/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=116292457669264192&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116292457669264192'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116292457669264192'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='هـ.ا.سایه'/><author><name>بی خبر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03853844735641549847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-116205091372971446</id><published>2006-10-28T19:22:00.000+03:30</published><updated>2006-10-31T00:36:33.713+03:30</updated><title type='text'>آیین دلبری</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن&lt;br /&gt;به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن&lt;br /&gt;بباد ده سرو دستار عالمی یعنی&lt;br /&gt;کلاه گوشه به آیین سروری بشکن&lt;br /&gt;به زلف گوی که آیین دلبری بگذار&lt;br /&gt;به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن&lt;br /&gt;برون خرام و ببر گوی خوبی از همه کس&lt;br /&gt;سزای حور بده رونق پری بشکن&lt;br /&gt;به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر&lt;br /&gt;به ابروان دو تا قوس مشتری بشکن&lt;br /&gt;چو عطر سای شود زلف سنبل از دم بام&lt;br /&gt;تو قیمتش بسر زلف عنبری بشکن&lt;br /&gt;چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ&lt;br /&gt;تو قدر او بسخن گفتن دری بشکن&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-116205091372971446?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/116205091372971446/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=116205091372971446&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116205091372971446'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116205091372971446'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/10/blog-post_28.html' title='آیین دلبری'/><author><name>بی خبر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03853844735641549847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-116093703355132133</id><published>2006-10-15T22:00:00.000+03:30</published><updated>2006-10-15T22:03:38.743+03:30</updated><title type='text'>ای خدا...</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دیگه دنیا واسه من تاریکه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;زندگی کوره رهی باریکه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آخر قصه ی من نزدیکه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این منم از همه جا وا مانده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از همه مردم دنیا رانده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;رانده و خسته و تنها مانده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عشق بی غم توی خونه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خنده های بچه گونه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به دلم شد آرزو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بازی عمرمو باختم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آخه امیدی که ساختم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عاقبت شد زیر و رو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو بر من ای فلک بیداد کردی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دل شاد مرا ناشاد کردی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شکستی در گلویم شوق آواز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نصیبم ناله و فریاد کردی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دیگه دنیا واسه من تاریکه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;زندگی کوره رهی باریکه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آخر قصه ی من نزدیکه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این منم از همه جا وا مانده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از همه مردم دنیا رانده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;رانده و خسته و تنها مانده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خدا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;(هایده)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-116093703355132133?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/116093703355132133/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=116093703355132133&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116093703355132133'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116093703355132133'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/10/blog-post_15.html' title='ای خدا...'/><author><name>بی خبر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03853844735641549847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-116020816368603491</id><published>2006-10-07T11:18:00.000+03:30</published><updated>2006-10-07T11:32:43.700+03:30</updated><title type='text'>نامه هایی به ریرا 1</title><content type='html'>سلام.&lt;br /&gt;حال همه ما خوب است&lt;br /&gt;ملالی نیست&lt;br /&gt; جز گمشدن گاه به گاه خیالی دور&lt;br /&gt; که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.&lt;br /&gt;با این همه... عمری اگر باقی بود&lt;br /&gt;طوری از کنارزندگی میگذرم&lt;br /&gt; که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و&lt;br /&gt;نه این دل ناماندگار بی درمان.&lt;br /&gt;تا یادم نرفته است بنویسم&lt;br /&gt;حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود&lt;br /&gt;میدانم همیشه حیاط آنجا پرازهوای تازه باز نیامدن است&lt;br /&gt;٬اما تو لااقل حتی هر وحله  گاهی هرازگاهی&lt;br /&gt;ببین انعکاس تبسم رویاشبیه شمایل شقایق نیست.&lt;br /&gt;راستی خبرت بدهم خواب دیدم&lt;br /&gt;خانه ای خریدم&lt;br /&gt;بی پرده&lt;br /&gt;بی پنجره&lt;br /&gt;بی در&lt;br /&gt; بی دیوار&lt;br /&gt;هی بخند...&lt;br /&gt;بی پرده بگویمت&lt;br /&gt;چیزی نمانده است&lt;br /&gt;من چهل ساله خواهم شد&lt;br /&gt; فردا را به فال نیک خواهم گرفت&lt;br /&gt;دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید&lt;br /&gt; ازفراز کوچه ما میگذرد.&lt;br /&gt; باد بوی نامه های کسان من میدهد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; نه ...ریرا جان&lt;br /&gt;نامه ام باید کوتاه باشد&lt;br /&gt;٬ساده باشد&lt;br /&gt;بی حرفی از ابهام ا آینه&lt;br /&gt;از نو برایت می نویسم :&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; حال همه خوب است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; اما تو باور نکن&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;------------------------&lt;br /&gt;سید علی صالحی...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-116020816368603491?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/116020816368603491/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=116020816368603491&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116020816368603491'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/116020816368603491'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/10/1.html' title='نامه هایی به ریرا 1'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115969262720644520</id><published>2006-10-01T12:20:00.000+03:30</published><updated>2006-10-02T22:29:08.860+03:30</updated><title type='text'>بازاريابي</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;در دانشگاه استنفورد (شاهد) ، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاریابی به دانشجویان خود بود............ ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی مستقیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن" ، به این می گن تبلیغات!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی تلفنی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین ، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین : " در هر حال ،من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این میگن روابط عمومی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : "شما پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه ، به این میگن پس زدگی توسط مشتری!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه ، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که بگین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پیداش میشه ، به این میگن منع ورود به بازار! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115969262720644520?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115969262720644520/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115969262720644520&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115969262720644520'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115969262720644520'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='بازاريابي'/><author><name>پادک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11096025710954221570</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115963291196831187</id><published>2006-09-30T19:35:00.000+03:30</published><updated>2006-09-30T19:45:11.990+03:30</updated><title type='text'>احمد شاملوا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;این شعر بسیار زیبا از احمد شاملوا رو از وبلاگ ققنوس کشیدم بیرون که بسیار قشنگ بود...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در تمام شب چراغی نيست.&lt;br /&gt;در تمام شهر&lt;br /&gt;نيست يک فرياد.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ای خداوندان خوف‌انگيز شب‌پيمان ظلمت‌دوست!&lt;br /&gt;تا نه من فانوس شيطان را بياويزم&lt;br /&gt;در رواق هر شکنجه‌گاه پنهانی‌ی اين فردوس ظلم‌آيين،&lt;br /&gt;تا نه اين شب‌های بی‌پايان جاويدان افسون پايه‌تان را من&lt;br /&gt;به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانی‌تر کنم نفرين،&lt;br /&gt;ظلمت‌آباد بهشت گندتان را در به روی من&lt;br /&gt;بازنگشاييد!&lt;br /&gt;در تمام شب چراغی نيست&lt;br /&gt;در تمام روز&lt;br /&gt;نيست يک فرياد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چون شبان بی‌ستاره قلب من تنهاست.&lt;br /&gt;تا ندانند از چه می‌سوزم من، از نخوت زبان‌ام در دهان بسته ‌ست.&lt;br /&gt;راه من پيداست&lt;br /&gt;پای من خسته‌ست.&lt;br /&gt;پهلوانی خسته را مانم که می‌گويد سرود کهنه‌ی فتحی قديمی را.&lt;br /&gt;با تن بشکسته‌اش،&lt;br /&gt;تنها&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;زخم پردردی به‌جامانده‌ست از شمشير و، دردی جان‌گزای از خشم:&lt;br /&gt;اشک می‌جوشاندش در چشم خونين داستان درد،&lt;br /&gt;خشم خونين، اشک می‌خشکاندش در چشم.&lt;br /&gt;در شب بی‌صبح خود تنهاست.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;از درون بر خود خميده، در بيابانی که بر هر سوی آن خوفی نهاده دام&lt;br /&gt;دردناک و خشم‌ ناک از رنج زخم و نخوت خود، می‌زند فرياد:&lt;br /&gt;ــ در تمام شب چراغی نيست&lt;br /&gt;در تمام دشت&lt;br /&gt;نيست يک فرياد...&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ای خداوندان ظلمت‌شاد!&lt;br /&gt;از بهشت گندتان ما را&lt;br /&gt;جاودانه بی‌نصيبی باد! باد تا فانوس شيطان را برآويزم&lt;br /&gt;در رواق هر شکنجه‌گاه اين فردوس ظلم‌آيين!&lt;br /&gt;باد تا شب‌های افسون‌مايه‌تان را من&lt;br /&gt;به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانی‌تر کنم نفرين! &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;برای استاد عزیز مهدی گلچین!! اولین بار این شعر قشنگ رو با تمام احساسش از مهدی شنیدم. بسیار زیبا و دلنشین و رسا با طنین خاصی که می خوندش مفهومش رو منتقل می کرد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115963291196831187?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115963291196831187/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115963291196831187&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115963291196831187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115963291196831187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/09/blog-post_30.html' title='احمد شاملوا'/><author><name>بی خبر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03853844735641549847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115774432627384006</id><published>2006-09-08T23:04:00.000+03:30</published><updated>2006-09-08T23:08:46.466+03:30</updated><title type='text'>پست جایگزین!!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;احتراماً نظر به این که دوست عزیزم آقای صخره تصمیم عجولانه ای نسبت به مسئله ی پیش آمده گرفته اند، با صحبتی که با ایشان شد تصمیم گرفتیم پست ایشان به مدت سه روز در اختیار Admin وبلاگ بوده و پس از رایزنی های لازم نتیجه اعلام گردد.&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;با تشکر&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;em&gt;این دفعه دیگه منو جو نامه نویسی گرفته... پایه ام!&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115774432627384006?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115774432627384006/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115774432627384006&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115774432627384006'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115774432627384006'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/09/blog-post_09.html' title='پست جایگزین!!'/><author><name>بی خبر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03853844735641549847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115765969836197980</id><published>2006-09-07T23:38:00.000+03:30</published><updated>2006-09-08T23:11:06.156+03:30</updated><title type='text'>تو چی فکر می کنی؟!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1) صبح زود از خونه بیرون میاد؛ ماشینو از پارکینگ در میاره و راه می افته سمت دانشگاه. سر اولین چهار راه، افسر پلیسی که هر روز می بینتش ایستاده. آروم، در حالیکه بخاطر آفتابی که تو چشمش می خوره اخم کرده، از کنارش عبور می کنه. افسر پلیس با خودش می گه: این دیگه کیه؟! فکر کرده از دماغ فیل افتاده! یکی ندونه فکر می کنه رئیس جمهوری چیزیه!&lt;br /&gt;2) صبح زود از خونه بیرون میاد؛ ماشینو از پارکینگ در میاره و راه می افته سمت دانشگاه. سر اولین چهار راه، افسر پلیسی که هر روز می بینتش ایستاده. آروم، در حالیکه بهش لبخند می زنه، از کنارش عبور می کنه. افسر پلیس با خودش می گه: این دختره سر و گوشش می جنبه! دفعه ی بعدی که بیاد جریمه اش می کنم!&lt;br /&gt;3) صبح زود از خونه بیرون میاد؛ ماشینو از پارکینگ در میاره و راه می افته سمت دانشگاه. سر اولین چهار راه، افسر پلیسی که هر روز می بینتش ایستاده. آروم، در حالیکه شیشه رو پایین آورده و با صدای بلند بهش سلام می کنه، از کنارش عبور می کنه. افسر پلیس با خودش می گه: عجب! فکر کنم از من خوشش اومده. این دفعه پشت چراغ قرمز یه کم باهاش گپ می زنم و اگه شد شماره مو هم می دم.&lt;br /&gt;4) صبح زود از خونه بیرون میاد؛ ماشینو از پارکینگ در میاره و راه می افته سمت دانشگاه. سر اولین چهار راه، افسر پلیسی که هر روز می بینتش ایستاده. آروم، در حالیکه با دقت بهش نگاه می کنه از کنارش عبور می کنه. افسر پلیس با خودش می گه: این بابا حتماً خلاف کاره! باید به مرکز خبر بدم. از نگاه کردنش معلوم بود که حواسش به پلیس هاس!&lt;br /&gt;5) صبح زود از خونه بیرون میاد؛ ماشینو از پارکینگ در میاره و راه می افته سمت دانشگاه. سر اولین چهار راه، افسر پلیسی که هر روز می بینتش ایستاده. آروم، در حالیکه به طرفش نگاه نمی کنه از کنارش عبور می کنه. افسر پلیس با خودش می گه: عجب آدمایی پیدا می شن! انگار نه انگار من پلیسم! به روی خودشم نیاورد، رد شد!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی یه برداشت ناجور از یه حرف کوچولو یا رفتار عادی، ممکنه عوارض گُنده ای داشته باشه! تو چی فکر می کنی؟!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115765969836197980?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115765969836197980/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115765969836197980&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115765969836197980'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115765969836197980'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/09/blog-post_08.html' title='تو چی فکر می کنی؟!'/><author><name>پادک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11096025710954221570</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115741485762624499</id><published>2006-09-05T03:37:00.000+03:30</published><updated>2006-09-05T04:05:20.070+03:30</updated><title type='text'>Boss and secretary</title><content type='html'>&lt;p align="left"&gt;When the body was first made, all parts wanted to be Boss.&lt;br /&gt;The brain said, "Since I control everything and do all the thinking , I should be Boss."&lt;br /&gt;The feet said, "Since I carry man where he wants to go, and get him in position to do what the brain wants, I should be Boss."&lt;br /&gt;The hands said, "Since I must do all the work and earn all the money to keep the rest of you going, I should be Boss."&lt;br /&gt;And so it went with the heart, the ears, the lungs, etc.And finally the asshole spoke up and demanded to be the Boss. All the other parts laughed and laughed at the idea of an asshole being Boss.&lt;br /&gt;The asshole was so angered that he blocked himself off and refused to function. Soon the brain was feverished, the eyes crossed and ached.The feet were too week to walk, the hands hung limply at the sides, the heart and lungs struggled to keep going.&lt;br /&gt;All pleaded with the brain to relent and let the asshole be Boss. And so it happened. All the other parts did all the work, and the asshole just bossed and passed out a lot of shit!!!&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Moral:You don't have to be a brain to be a boss, just an asshole! &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115741485762624499?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115741485762624499/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115741485762624499&amp;isPopup=true' title='19 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115741485762624499'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115741485762624499'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/09/boss-and-secretary.html' title='Boss and secretary'/><author><name>پادک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11096025710954221570</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115711181513452389</id><published>2006-09-01T15:25:00.000+03:30</published><updated>2006-10-01T09:43:23.316+03:30</updated><title type='text'>انتظار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;_ا... دختره ی شکمو... همه گوشتامو خورد (در حالی که آخرین تکه ی گوشت غذام رو تو دهنش میزارم) معلوم نیست باباش شیر بوده، مامانش پلنگ بوده ...&lt;br /&gt;_(رو به خود زهرا خانوم) نه به اون خواهرت که غذاش با مورچه برابری میکنه، نه به تو که باید تو گوشت خواران دسته بندی بشی.&lt;br /&gt;_(زهرا به بشقاب مامانم اشاره میکنه)من گوشت میخوام.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;_کوفته بخوری (گوشتای داخل بشقاب مامان و بابام هم اثری ازشون نیست)&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;_(رو به مامانم)مگه خونه خودشون قحطیه؟&lt;br /&gt;_(مامانم با خنده) نه، خورشت سبزی داشتن، مامانش گفت واسش خوب نیست، اینجا غذا بخوره بهتره.&lt;br /&gt;_ ا... معلومه هودشون رو درجه آخره... ترسیده بوش به اینجا هم برسه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(لبخند مامانم، نگاه چپ چپ بابام)&lt;br /&gt;(توضیح:آخه تو خوانواده ی ما قضیه ی بوی غذا و بینی همسایه خیلی جا افتاده است، خاله ام اینا هم طبقه ی بالای ما میشینن، این دختره ی شکمو هم، مخمل خاله زبون دراز زورگوی ! دوساله و اندی بنده است)&lt;br /&gt;(حالا نوبت ماست خوردن خانومه، رو پاهام نشسته، حاضر نیست ماستا رو هورت بکشه، میخواد قاشق قاشق بهش بدم)&lt;br /&gt;_مامان، تو بهش غذا بده، من هیچی خودم نخوردم...&lt;br /&gt;_(مامانم) زهرا، خاله، بیا بغلم غذات بدم.&lt;br /&gt;_(زهرا 45 درجه کله اش رو بالا میاره و میگه) نه!&lt;br /&gt;_(بابام) جاش راهته، تو هم که خوب بهش میرسی.&lt;br /&gt;_(مامانم)آره، اگه از بچه گی یه خواهر کوچولو داشتی، همش ناهار کم میخوردی، الان لاغر بودی.&lt;br /&gt;_(در حالی که ایده ی خواهر داشتن رو برای nامین بار نشخوار میکنم) اون موقع اون هی میخورد چاق میشد، بعد به خونه می موند می ترشید، بعدش هی قصه میخورد... حالا فعلا که نداریم (یکم فکر میکنم، یه لاین مسخره بازی جدید تو ذهنم میاد) خوب البته یه راه حل داره ها، میتونی یه زن لاغر مردنی واسم بگیری که من هی بدم بخوره، بعد من یکم لاغر میشم، اونم یکم تپل میشه و اینجوری ازدواج، هردومون رو به سوی کمال پیش میبره! (خیلی جولو خودم رو میگیرم که نخندم، بعد که تازه میفهمم چی گفتم، به مرز ترکش میرسم)&lt;br /&gt;_(مامانم) خفه خفه، دهنش بو شیر میده، زن زن میکنه.&lt;br /&gt;_من که چیزی نگفتم، تازه، نهایتش طلاقش میدم یه زن دیگه میگیرم (یه لبخند کوچولو رو میشه ته چشای بابام دید)&lt;br /&gt;_(رو به بابام) آی تو خوشت نیاد ها... (بدون وقفه، رو به مامانم) البته راست میگی، زن واسه من زوده، بهتره برم یه دختر بگیرم (خیلی جلو خنده ام رو میگیرم و هر جوری شده این جمله رو هم میگم) تازه، کی زنشو میده به ما...&lt;br /&gt;(بابام نمیدونه بخنده یا عصبانی بشه، در نهایت نشنیده میگیره)&lt;br /&gt;_(مامانم که کم آورده) اصلا میخوای که همین دختر خاله ات رو واست عقدش کنم؟&lt;br /&gt;_(تون صدام رو مثل آدم های برق گرفته میکنم) نه خییییییر...بنده غلط کرده باشم بخوام شوهر این بشم، همین الانش کم بهش باج میدم، اونم کم دیکتاتوره، حسابی زن ذلیل میشم، (رو به بابام، خیلی خیلی جلوی خنده ام رو میگیم) از تو هم بد تر!(رو به خودم، بلند بلند...) وای خدا چه افتضاهی بشه...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;_(رو به زهرا) خوابت میاد؟&lt;br /&gt;_آله.&lt;br /&gt;_بریم مامان؟ (بریم پیش مامانت؟)&lt;br /&gt;_نه.&lt;br /&gt;آروم آروم "نینای نای" اش میکنم که خوابش ببره.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;وای... چقدر ناز و معصوم خوابیده...&lt;br /&gt;خیلی بامزه است وقتی کسایی رو که دوسشون داری، در حال خواب میبینی. یادمه خاله کوچولو هام و من همیشه وقتی بچه بودیم با هم کل کل داشتیم، ولی هر وقت خواب میدیدمشون، بوسشون میکردم.&lt;br /&gt;میدونین چرا اینجوریه؟ آخه وقتی آدما خوابن نمیشه ازشون انتظار عکس العمل داشت، وقتی زهرا خانوم خوابه، میتونی سیر نگاش کنی، میتونی هر چقدر بخوای صورت ماهش رو ببوسی، بدون این که انتظار داشته باشی که اون هم بهت پاسخی بده، میتونی بی انتظار بهش عشق بورزی و اون موقع انتظار بکشی چون ...&lt;br /&gt;باید انتظار کشید و انتظار نداشت ... (هوی، جملهه مال خودمه ها، اوریژینال)&lt;br /&gt;اون موقع است که اگه یه دفه نیمه شب پرید روت و از خواب بیدارت کرد، وقتی تو بغلت بود، خودش رو خیس کرد یه کتاباتو جرواجر کرد، ناراحت نمیشی&lt;br /&gt;ممکنه کسی بشی که اولین چیز، اسم تو رو یاد میگیره.&lt;br /&gt;و اگه باز هم انتظار بکشی ممکنه تنها کسی بشی که از تو بشقابش غذا میخوره، ممکنه کسی بشی که وقتی گریه میکنه، تو رو از مامانش بخواد، ممکنه کسی بشی که وقتی میره سر آلبوم عکسات، با دیدن عکست اشکاش در بیاد (یه دفه که تهران بودم یه همچین اتفاقی افتاد، آخه خیلی وقت بود منو ندیده بود).&lt;br /&gt;و ممکنه، تو تنها کسی باشی که به این چیزا افتخار میکنه، چون فقط تویی که ارزش لبخند های رضایت مندانه اش رو میدونی.&lt;br /&gt;پس ...&lt;br /&gt;انتظار بکش، بدون هیچ انتظاری...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;دیدین گفتم خیلی زن ذلیل میشم!&lt;br /&gt;فعلا &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115711181513452389?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115711181513452389'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115711181513452389'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title='انتظار'/><author><name>SOS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13965156855322919215</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115681017198846464</id><published>2006-08-29T03:25:00.000+03:30</published><updated>2006-08-29T23:09:29.060+03:30</updated><title type='text'>بهترين پشتيبان دنيا (گل واژه هايي از سر شکم سيري)2</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;پشتيبان...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بچه هايي که تو کنکورهاي آزمايشي قلم چي (کانون) شرکت مي کنند به اين کلمه زياد برخوردن و با معنايي که توي مؤسسه واسش تعريف شده آشنايي دارن. اما آيا پشتيبان واقعاً همين معني رو داره؟ من مي خوام امروز معناي واقعي پشتيبان رو بهتون بگم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;کسي رو مي شناسم که چند سال پيش کنکوري بود. شاگرد نسبتاً خوبي بود. توي دوران تحصيلش معمولاً وضعيت رضايت بخشي داشت. توي دوران پيش دانشگاهي هم با جديت و تلاش زيادي درس مي خوند. اتفاقاً رتبه ها و نمراتش هم قابل قبول و خوب بودن. همه مي دونستن که غير از تلاش توي درس خوندن، تکنيک هاي منحصر به فردي هم براي ايجاد آرامش توي خودش بلد بود. استعداد عجيبي توي ايجاد روابط دوستانه (سيستم دستمال ابريشمي!!) با معلم ها داشت و از اين روابط براي خودنمايي و نمره گرفتن و شيرين عسل شدن توي کلاس و... حداکثر استفاده رو مي کرد. حتي گاهي از روابط خط خطي معلم با شاگرداي خوب کلاس استفاده مي کرد و خودشو توي دل دبير جا مي کرد تا حداقل بتونه 5 نمره ي ميان ترم رو کامل بگيره! خلاصه اينکه توي جايگاه خودش توي کلاس و توي مدرسه و گهگاه حتي توي شهر جولان مي داد و کسي هم جلودارش نبود. اتفاقاً قهرمان داستان ما کانوني هم بود. توي کانون هم يه پشتيبان عالي، با حمايت کاملي که ازش مي کرد، باعث مي شد آسايش روحي و روانيش از هر نظر حفظ بشه. بالاخره اينکه يه شب در ميون يکي بياد توي گوشِت بخونه که: "تو بهتريني. رتبه ي تو از وحيدي و صاحب اختري و ابتکاري بهتر شده. تو مي توني دو رقمي چيه؟ تک رقمي بياري. من قبولت دارم. خوب درس مي خوني و فلان و چنان" کم کم باورت مي شه که يه چيزي هستي واسه خودت. ديگه چه برسه به اينکه توي دو تا امتحان آبکي بتوني رتبه ي خوب بياري و از رقباي هميشگيت بالا بزني! خلاصه اينکه تا اواخر سال، ديگه طرف از شدت غرور و اعتماد به نفس توي آسمونا سير مي کرد و از 90% شيمي و 89% معارف پايين تر نمي اومد! البته 100% زبان که جاي خود داشت! انگار همه ي عوامل دنيوي و اخروي هم دست به دست هم داده بودن که آقا رو به عرش اعلي برسونن. چشمتون روز بد نبينه. آدمي که با نابود کردن ديگران و پله ساختن از شکست هاي اونا بخواد به اوج برسه، به بدترين شکل ممکن سقوط مي کنه و تاوان پس مي ده. اون دسته از دوستاش که من مي شناختمشون، تقريباً همه ازش شاکي بودند. اينکه دائم با سم پاشي هاش، ذهن بچه ها رو به هم مي ريخت و اميدشونو نابود مي کرد همه رو رنجونده بود. من که نمي فهميدم وضعيت چقدر وخيمه اما هميشه فکر مي کردم: طفلي، حتي يه دوست واقعي هم نداره. معني اينو وقتي فهميدم که کنکوري شدم و ديدم اگه يه روز با دوستام راجع به درس خوندن و امتحانام مشورت نکنم، حتي اگه يه روز نتونم باهاشون صحبت کنم، تنهايي رو با تمام وجودم حس مي کنم. وقتي مي شِستم و مدت زيادي از وقتم رو به درددل کردن پيش دوستام مي گذروندم، وقتي از چطوري درس خوندن هاي همديگه (بدون هيچ دروغ و کلکي) ايراد مي گرفتيم و روش هاي بهتر خودمون رو به هم نشون مي داديم، حس مي کردم توي يه تيم هستم و پيشرفت اون تيم، عين پيشرفت خودمه. وقتي رتبه هاي خوب بچه ها رو توي کنکورهاي آزمايشي مي ديدم کلي ذوق مي کردم. سعي مي کردم بتونم مثه ديگران از توانايي هام استفاده کنم. مي ديدم که گاهي وقتها، بعضي از بچه ها بخاطر آرزوهاي شايد دور و شايد بزرگ اما قابل تحقق مسخره مي شدند. اتفاقاً قهرمان داستان ما هم از اين کارا مي کرد. برچسب "خوش اشتها" زدن روي شاگرد نسبتاً خوبي که دوست داشت برق قبول بشه وگرنه زبان رو انتخاب مي کرد از شاهکاراي خودش بود. نمي دونم چطوري بگم که درست باشه. کنکور هميشه پر از بي عدالتي و ناجوانمرديه! اما در مورد اين آدم، کنکور عدالت رو به قشنگترين شکل ممکن اجرا کرد. درسته که تعداد رقم هاي رتبه اش اونقدر زياد نبود که نتونه رشته ي دلخواهشو بخونه. اما دانشگاه دلخواهش کجا و جايي که قبول شد کجا!!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;همه ي اين اتفاقات مال مدتها پيشه. شايد اون موقع رتبه هاي برتر کنکور خيلي تو چشم نمي اومدن؛ شايد کسي بخاطر رتبه ي 800 به خودش پلاکارد آويزون نمي کرد، يا خاله و خواهر زاده ها سر رتبه هاي يه عده آدم بي ربط با هم شرط نمي بستند، يا بدتر از اون کسي بخاطر رتبه ي زير 500 خواستگاري دختر مردم نمي رفت!! اما حالا زمونه عوض شده. يه جوري شده که آدما به شعاع دو سال قبل و بعد از کنکور خودشون يا بچه شون يا احياناً خواهر برادرشون، دنبال اين مي رن که بدونن کي بهترين رتبه ي شهرو آورد؟ کي کجا قبول شد؟ و از اين مزخرفات!! اما به هر حال توي هر دوره و زمونه اي که باشيم، يه چيزي هست که تغيير نمي کنه. اون هم عنايت خدا به بنده هاشه. وقتي آدم توي کاراش انسانيت رو فراموش نکنه، وقتي طوري رفتار کنه که اگه ديگران روزي اين رفتارو باهاش داشتن شاکي نشه و وقتي خالقش رو از خودش نااميد نکنه، هيچ وقت از حمايت و پشتيباني اون بي بهره نمي مونه. قطعاً اگه خدا بخواد که بنده اي پيروز بشه، هيچ فرد يا حادثه اي نمي تونه مانعش بشه. فقط اگه خدا بخواد...&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;هزار دشمنم اَر مي کنند قصد هلاک -=-=-=-=-=-=-=-گَرَم تو دوستي از دشمنان ندارم باک&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115681017198846464?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115681017198846464/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115681017198846464&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115681017198846464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115681017198846464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/08/2.html' title='بهترين پشتيبان دنيا (گل واژه هايي از سر شکم سيري)2'/><author><name>پادک</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11096025710954221570</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115671834034279293</id><published>2006-08-28T02:08:00.000+03:30</published><updated>2006-08-28T02:09:05.156+03:30</updated><title type='text'>ما واسه چي تاپاله خورديم...</title><content type='html'>سلام.&lt;br /&gt;اول از همه يك قضيه قديمي رو براتون تعريف ميكنم...&lt;br /&gt;----------&lt;br /&gt;روزي اصغر سوار تراكتورش شده بوده و داشته ميرفته كه وسط راه اكبر( همسايه مزرعش) رو ميبينه و دلش به حال اكبر ميسوزه و بهش ميگه: من دارم ميرم مزرعه .. تو رو هم بيا برسونمت...و اكبر رو سوار ميكنه..&lt;br /&gt;وسطهاي راه يك تپه تاپاله گاو فكر جالبي رو توي كله اصغر ميندازه ... به اكبر ميگه اگه نصف اين تاپاله ها رو بخوري من اين تراكتور رو به تو ميدم. اكبر هم با خودش فكر ميكنه كه خيلي مي ارزه.. از تراكتور پياده ميشه و ميره نصف تاپاله ها را چند لقمه ميكنه و مياد پشت تراكتور ميشينه! غروب در راه برگشت اصغر داشته به تراكتور از دست رفتش فكر ميكرده و اكبر به تاپاله هايي كه نوش جان كرده بود..اكبر كه نميتونست اين ننگ تاپاله خوري رو تحمل كنه و مقاديري به غيرتش بر خورده بوده فكري به ذهنش ميرسه!و به اصغر ميگه تو اگه بقيه تاپاله ها رو بخوري من تراكتورتو پس ميدم....&lt;br /&gt;اصغر هم كه منتظر چنين پيشنهادي بوده ميپره و همه تاپاله ها رو لاجرعه!!!ميره بالا!و دوباره به پشت تراكتور بر ميگرده و بد جوري ميره تو فكر...&lt;br /&gt;اكبر بهش ميگه :چيه تو فكري؟و اصغر جوابشو ميده كه: توي راه رفت من پشت تراكتور بودم و تو كنارم نشسته بودي....حالا توي برگشت باز هم من صاحب تراكتورم و تو كنارم نشستي... پس ما واسه چي تاپاله خورديم؟!!!&lt;br /&gt;-----------------------------------&lt;br /&gt;حالا شايد بگين اين شطح و طامات رو واسه چي تلاوت كردم...عرض ميكنم..&lt;br /&gt;خودتون ميدونيد كه مدتيه مسئله انر‍ژي هسته اي ما تبديل شده به :1-تيتر اول خبر گذاري ها...&lt;br /&gt;2-بهانه اي براي خفه كردن ملت ...كه هر كس مخالف ماست و با سياست خارجي ما مشكل داره منافع مردم رو نميخواد و دشمن منافع مليست..&lt;br /&gt;3- مضحكه مردم كوچه و بازار !!!...&lt;br /&gt;-----------------&lt;br /&gt;هميشه شعار اين چند دولت گذشته اين بوده كه ملت ما ملت صلح دوستيه و قصد استفاده صلح آميز رو داره...تا اينكه يك مقام مهم كه نائب رييس مجلس باشه در يك اظهاد نظر رسمي فرموده اند:كاري نكنين ملت سلاح هسته اي بخواهد....&lt;br /&gt;خودتون بهتر از من ميدونيد كه دنيا روي افكار عمومي ميچرخه..و رسانه ها در واقع رهبران دنيا در چند سال بعدند... يعني اگر افكار عمومي موافق صلح باشه ...صلح ميشه و اگه افكار عمومي موافق جنگ باشه ..حتما رخ ميده. تا حالا قوم اجنبي! با يك سري دلايل و براهين ميگفت كه ايرانيان جنگ طلبند!(تلاشي در جهت هدايت افكار عمومي دنيا بر عليه كشور ما..). تا اينكه حضرت آقاي با هنر نايب رييس مجلس همچين حرفي زد كه كار چند صد ميليون دلار پول رو(كه افكار عمومي رو بخواد منحرف كنه)كرد!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---------------------------عقيده من اينه كه وقتي روي لبه تيغ راه ميرين نبايد هليكوپتري برقصين...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------والبته اين رو دقت داشته باشيد كه صلاح بعضيا در جنگ و قحطيه تا صلح و آزادي..توضيح ميدم...&lt;br /&gt;بين سالهاي 60 الي 67 كه جنگ واقعي بود و مردم با گوشت و خون حس ميكردن هر كس دم از كمبود ها ميزد ميگفتن خفه شين...جنگه..بچه ها مون دارن شهيد ميشن اون وقت شما رفاه ميخوايد!!و جالبه كه ابعاد اين مسئله به همين جا ختم نميشد...مثلا اگر كسي ميگفت چرا اسفالت خيابون اينقدر چاله داره.. ميگفتن كه به ياد چاله هاي جبهه !!!و ياد رزمندگان اسلام.(اين واقعا اتفاق افتاده بوده..) . حالا شما اگه تو اين جو دم از آزادي و برابري انسان و حقوق زن و.... ميزدي كه محدور الدم بودي!!!..&lt;br /&gt;خب چي بهتر از اين.. كشوري كه هيچ كس حق انتقاد (چه به اقتصاد چه به شرايط اجتماعي و آزادي هاي مدني)نداره..همينو ميخواستيم.&lt;br /&gt;اگر هم كه يك در صد جنگ و تحريم اتفاق نيافتاد....خب فبها...ملت ميگن: ايولا!..همينايي كه الان دارن فحش ميدن...بهمون "ناز شستت" ميگن...&lt;br /&gt;--------------------------&lt;br /&gt;اين وسط ميدونين تاپاله رو كي ميخوره... من و شما....&lt;br /&gt;من هميشه به دوستام ميگفتم كه اگر جنگ شد خودم براي وطنم ميرم ..و آرزوم اين بوده كه پلاك خاليم برگرده...ولي بيايد فكر كنيد كه جنگ شد...شما هم رفتين جبهه....ميترسم وقتي جنگ تموم شد بياين و بگين: ما واسه چي تاپاله خودريم...و اون وقت كار از كار گذشته باشه...&lt;br /&gt;دوست دارم نظرتون رو در اين باره بدونم.. به عنوان يك سري جوون كه توي اين مملكت زندگي ميكنيد...لطفد احساسي حرف نزنيد...&lt;br /&gt;كاش آدم براي چيزي و يا كساني بجنگه كه ارزششو داشته باشن...&lt;br /&gt;-----------------&lt;br /&gt;خوش باشيد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115671834034279293?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115671834034279293/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115671834034279293&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115671834034279293'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115671834034279293'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/08/blog-post_28.html' title='ما واسه چي تاپاله خورديم...'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115546634246921280</id><published>2006-08-13T14:22:00.000+03:30</published><updated>2006-08-13T15:52:37.610+03:30</updated><title type='text'>بازگشت دوباره...</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:130%;"&gt;به نام اولین و آخرین؛&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو بازگشت دوبارم، بعد از مدت ها ننوشتن، براتون سه تا از عاشقانه ترین ترانه هایی که تا به حال به گوش دل شنیدم رو می نویسم، امیدوارم که آهنگاشو تو دست و بالتون داشته باشین، چون به یه بار دیگه شنیدنشون حتماً می ارزه...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اولیشو که دقیقاً خاطرم نیس مال کیه، از استاد عزیزمون گرفتم... می خواستم تقدیم کنم به ...! گفتم که شاید درخور نباشه، بگذریم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« باز هم آمدی تو بر سر راهم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آی عشق می کنی دوباره گمراهم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دردا من جوانی را به سر کردم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تنها از دیار خود سفر کردم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دیریست قلب من از عاشقی سیر است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خسته از صدای زنجیر است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خسته از صدای زنجیر است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دریا اولین عشق مرا بردی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دنیا دم به دم مرا تو آزردی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دریا سرنوشتم را به یاد آور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دنیا سرگذشتم را مکن باور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من غریبی قصه پردازم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چون غریقی غرقه در رازم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گم شدم در غربت دریا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بی نشان و بی هم آوازم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می روم شب ها به ساحل ها&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تا بیابم خلوت دل را&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;روی موج خسته ی دریا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می نویسم اوج غم ها را &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قهر تو تلخی زندونو به یادم میاره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من نمازم تو رو هر روز دیدنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از لبت...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو بزرگی مث اون لحظه که بارون می زنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو مث خواب گل سرخی لطیفی مث خواب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من نمازم تو رو هر روز دیدنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از لبت...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو مث وسوسه ی شکار یک شاپرکی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو مث شوق رها کردن یک بادبادکی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو همیشه مث یک قصه پر از حادثه ای&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو مث شادی خواب کردن یک عروسکی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من نمازم تو رو هر روز دیدنه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از لبت...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو قشنگی مث شکلایی که ابرا می سازن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اگه مردای تو قصه بدونن که این جایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;برای بردن تو با اسب بالدار می تازن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نفست شعر بلند بودنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با تو بودن بهترین شعر منه »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بله! اینم ترانه ی نماز بود با صدای شهیار قنبری که فریدون فروغی هم بعدن با کمی تغییر تو شعرش با صدای قشنگ و دوست داشتنیش خوندتش...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و اما سومیش که بازم مال شهیار قنبریه دیگه هیچ حرفی ندارم که دربارش بگم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« آبی دریا &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قدغن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شوق تماشا &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قدغن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عشق دو ماهی &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قدغن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با هم و تنها &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قدغن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;برای عشق تازه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اجازه بی اجازه!!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پچ پچ و نجوا &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قدغن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;رقص سایه ها &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قدغن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کشف بوسه ی بی هم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و به وقت رؤیا &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قدغن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;برای خواب تازه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اجازه بی اجازه!!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;درین غربت خانگی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بگو هر چی باید بگی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;غزل بگو به سادگی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بگو زنده باد زندگی! بگو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;برای شعر تازه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اجازه بی اجازه!!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از تو نوشتن &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قدغن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گلایه کردن &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قدغن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عظر خوش زن &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قدغن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو قدغن من قدغن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;برای روز تازه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اجازه بی اجازه!! »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;راستی لازمه که این جا هم به همه ی کنکوری های عزیز امسال، چه اونایی که گل کاشتن و چه اونایی که به اونی که می خواستن نرسیدن!! تبریک بگم. به دسته ی دوم به خاطر این تبریک می گم چون یه پله از سربالایی زندگی رو بالا رفتن!.! اگه خوب نگاه کنن به پشت این سد مهیب و حتماً بعد از گذشت یکی دو هفته از آغاز دانشگاه ها حتماً متوجه منظور من می شن!! پس تا بعد...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115546634246921280?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115546634246921280/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115546634246921280&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115546634246921280'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115546634246921280'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/08/blog-post_13.html' title='بازگشت دوباره...'/><author><name>بی خبر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03853844735641549847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115449337635726542</id><published>2006-08-02T08:01:00.000+03:30</published><updated>2006-08-03T11:07:44.973+03:30</updated><title type='text'>در و دیوار، هر دو کر اند!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;راستش من عادت دارم حرفام رو مستقیم بزنم، ولی بعضی چیزا سخته که آدم همین جوری زارپی بزاره کف دست ملت، واسه همین باز هم یه متن شعر میزارم، این دفه از Cranberries&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;You better believe I'm coming&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;You better believe what I say&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;You better hold on to your promises&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;Because you bet you'll get what you deserve&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;She's going to leave him over&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;She's gonna take her love away&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;So much for you eternal vows, &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;well It does not matter anyway&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;Why can't you stay here a while&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;Stay here a whileStay with me&lt;br /&gt;Oh, all the promises we made&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;All the meaningless and empty wordsI prayed, prayed, prayed&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;Oh, all the promises we broke&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;All the meaningless and empty wordsI spoke, spoke, spoke&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;Do-do-do, do-do-do, do-do-do, do-do-do&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;What of all the thing that you taught me?&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;What of all the things that you'd say?&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;What of all the prophetic preaching?&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;You're just throwing it all away!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;Maybe we should burn the house down?&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;Have ourselves another fight&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;Leave the cobwebs in the closet&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;Cos tearing them out is just not right&lt;br /&gt;Why can't you stay here awhile&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;Stay here awhileStay with me &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;Oh Oh&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; Oh, all the promises we made&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;All the meaningless and empty wordsI prayed, prayed, prayed&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;Oh, all the promises we broke&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;All the meaningless and empty wordsI spoke, spoke, spoke&lt;br /&gt;Oh, all the promises we made&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;All the meaningless and empty wordsI prayed, prayed, prayed&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;Oh, all the promises we broke&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;All the meaningless and empty wordsI spoke, spoke, spoke&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خوش باشید&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115449337635726542?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115449337635726542/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115449337635726542&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115449337635726542'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115449337635726542'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='در و دیوار، هر دو کر اند!'/><author><name>SOS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13965156855322919215</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115445895353581216</id><published>2006-08-01T22:30:00.000+03:30</published><updated>2006-08-01T22:32:33.890+03:30</updated><title type='text'>چهل سال پيش در چنين روزي1</title><content type='html'>سلام. خيلي كوچيكتر كه بودم اون زمان كه گل آقا هنوز زنده بود و هفته نامش (كه قديم تر ماهنامه بود و بعدا هم به علل نا معلوم دوباره به ماهنامه ارتقاع داده شد!) يك ستون داشت كه خيلي توجه من رو جلب ميكرد.اونم هم نام همين تاپيك بود    ...&lt;br /&gt;چهل سال بعد در چنين روزيبه حمد الله و المنه! مملكت ما خوب سو‍ژه داره براي چهل سال بعد. وعده هاي چهل ساله و بعضا بيست ساله!(چشم انداز)!&lt;br /&gt;كه بسي موجب سرور و حال و هول جماعت ميشه.&lt;br /&gt;.. و اما با اجازه گل آقا ورژن لوبياييش...&lt;br /&gt;--------------------------------&lt;br /&gt;چهل سال بعد در چنين روزي....&lt;br /&gt;انا لالله و انا اليه راجعون&lt;br /&gt;سيد حسن نصر الله به علت سكته قلبي جان داد! اين در حاليست كه سرويس هاي اطلاعاتي آمريكا و اسراييل و .. 50 سال دنبالش بودند و آخر سر معلوم شد سيد خدا نشناس! در خيابان هاي تهران مشغول قدم زدن بوده كه جوانكي كريه المنظر طرفش ميايد و دست سيد را ميبوسد كه سيد اين همه ابراز احساسات را تحمل نتوانستي كردندي!!! و جان به جان آفرين تسليم كرد. آگاهان ميگويند 40 سال پيش سيد يه شب از خواب ميپره وبه دستيارش مش قاسنم ميگه قربون دستت اون كره زمين رو بيار ببينم! مش قاسم حسب الامر كره رو مياره و سيد حسن هم با يه خود كار بيك يه خط رو اسراييل ميكشه كه آره قربونش حال كرديم اسراييل رو محو كنيم! مگه ما چيمون از كدخدا محمود كمتره! منبع نزديك كه نخواسته نامش فاش شود!‌گفته شيخ بعدش رفته حموم غسل كنه! حالا اين وسط چند نفر شهيد از زن و بچه ها ميخواد دست و پا كنه خدا هم نميداند! از آن روزه كه اولين موشك شهاب ايران(كه مارك روشو عوض كرده بودن كه كسسي نفهمه!) به دست سيد حسن ميخوره تو خاك اسراييل و اونا هم كه اصلا دنبال بهانه نبودن ميزنن و نسل لبنانيها رو منقرض ميكنن! ولي اينها همش دروغه ! تلويزيون ما 40 ساله داره ميگه حزب الله پيروز جنگ است! با كشتن 500 اسراييلي و زخمي كردن 1238 نفر! از اون ور هر روز ! به همين تعدا شهيد مسلمون داريم! نزديكان به اجنبي اعلام كرده بودن دولت اسراييل40 ساله به صورت رندوم! خونه هاي لبنان رو نشونه ميگيره بلكم سيد حسن رفته باشه مهموني!&lt;br /&gt;اولين گام ها در اجراي اصل 44 قانون اساسي برداشته ميشود. اين قول رو سر دفتر رييس جمهوري به ملت داده. ما هم خيالمون راحت شد كه از اقتصاد دولتي خلاص ميشيم. پدر يزرگ گفته كه 40 سال پيش يه بابايي گفته بود كه بياين خصوصيش كنين ! آگاهان هنوز هم نفهميدن منظور از خصوصي چيه! برخي معتقدند فرموده ايشان يعني مثلا اگر تا حالا ايران خودرو براي دولت بوده حالا بدين به خصوصي!!! مثل اين كه خصوصي چيز خوبيه! برخي هم معتقدند خصوصي يعني ارگان هاي مختلف سپاه ! كد خدا ممود 40 سال پيش گفته بود به جان مادرم خصوصي ميكنمتون!!! ايشون از اين جمله كه خصوصي بكنين اين جوري برداشت كرده بودن! كه فلسفه جديد هنر و ادبيات اين حق رو ميده به ايشون!&lt;br /&gt;جايزه بزرگ دولت براي تعيين مسئول گراني ها!&lt;br /&gt;در نامه اي طولاني رييس مملچت براي هر كس كه عامل گراني را بفهمد جايزه يك جلد كلام الله مجيد و يك چفيه ميدهد. خبرها حاكيست كه جمعي از سربازان گمنام امام زمان جلوي دفتر رياست جمهوري جمع شده و يكصدا شعاد دادند دولت خاتمي! براي اطلاع ناآگاهان بايد عرض كنم كه يه سيد مظلومي 47 سال پيش رييس مملكت بود و در سالهاي بعد هر كس ميگوزيد تو مملكت ميگفتن نخوداي دولت خاتمي مسئولند! البته گويند 40 سال پيش كدخدا ممود با ظاهري نا مناسب از خزينه در آمده و گفته يافتم يافتم .ملت گفتن چي يافتي جيگر!( گويند ملت در اين هنگام فرار كردن چون فكر كردن آخر الزمانه كه ممود حمام رفته!) .آگاهان خبر داده اند كه بعد از كلي اشك شوق كدخدا لب به سخن وا كرده كه :مستول گراني ها اصغر آقا آبدارچيه! گفتن چرا؟! گفته چون اين بابا تقاضاي افزايش حقوق كرده بوده و ما هم 10 هزار تومان به حقوقش اضافه كرديم . اصغر آقا هم جريان رو ميذاره كف دست اكبر آبدارچي! اونم افزايش حقوقو ميخواد! همينجوري يواش يواش كل مردم كارمند افزايش حقوق ميخوان و كسبه محترم واسه اينكه از جماعت كارمند عقب نيفتن ميكشن رو جنسا! و بنابر اين همه چي يهويي گرون ميشه. دولت براي كاهش گراني تصميم ميگيره كه از حقوق كارمندا بكاهد و دست به دعا ميشه كه كاسبا هم معرفت بذارن و جنسا رو ارزون حساب كنن!!!&lt;br /&gt;در طي اين چهل سال علل مختلفي براي گراني ها ارائه شده از جمله:اكبر گنجي! كوفي عنان! سيد حسن نصر الله ، دولت خاتمي! روزنامه ها تشكل هاي دانشجويي و خلاصه همه و همه انسان ها! به غير از دولت و مجلس! اصلا مگر ميشود دولت و مجلس عدالتخواه عامل گراني شوند! استغفر الله....&lt;br /&gt;اولين بار رييس جمهور كشور سيلسالوييدان جنوبي! به نامه كدخدا ممود كه 40 ساله در منصب قدرته !(حتما مردم دوسش دارن ديگه!)پاسخ داده. امروز در ايران تعطيل رسمي اعلام شده. گويند 40 سال پيش كدخدا تصميم ميگيره كه بزنه تو كار پيغمبري! و از اونجايي كه يحتمل كار ديگه اي نداشته(اصلا كارهاي مادي و دنيايي تو كار كدخدا نيست!)شروع ميكنه به نامه هاي 40 صفحه اي نوشتن كه ايمان بياوريد و گرنه به ... خواهيد رفت!و مشكلات اقتصادي و هويتي كشورهاي ديگه رو حل ميكرد.! ولي هنوز مسئول گراني ها ي داخلي مشخص نشده :d . در همين راستا خبر گزاري ها اعلام كرده اند كه رييس جمهور سيلسالوييدان جنوبي نامه نوشته كه جناب كدخدا  اسم كشور ما رو درست بنويس از اين به بعد!و السلام. البته اين ناشي از همكاري همه جانبه كشور ما به سيلسالوييدان جنوبي است و لا غير! واقعا كه حقشه 40 سال در مسند قدرت باشه . خوب مشكلات مملكتاي ديگه رو ميبينه. ما هم كه اصل نعوذ بالله ا مشكلي نداريم!-------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه كشور هاي جهان (غير از مملكت خودمون) متحد شدند.. اين اولين باريست در تاريخ كه اينچنين اجماعي شكل ميگيره! و بايد دست كدخدا رو بوسيد به خاطر اين درايتش كه كاري كرد كه هيچ پيغمبري نكرد... آگاهان گويند اين اجماعات ( البته گويند اجماع با جماع فرق داره! در جماع دو طرف همديگرو.مينمايند و در اجماع چند نفر جمع ميشن تا شخص ثالثي را بنمايند!). البته دست پرورده هاي آمريكاي جهان خوار گفته اند اجماع عليه ماست ولي آن گردو مغر ها!!! نفهميده اند كه نفس اجماع مهمه ! همانطور كه نفس جماع مهمه نه طرفش!....&lt;br /&gt;خوش باشيد....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115445895353581216?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115445895353581216/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115445895353581216&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115445895353581216'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115445895353581216'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/08/1.html' title='چهل سال پيش در چنين روزي1'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115314107137995726</id><published>2006-07-17T16:27:00.000+03:30</published><updated>2006-07-17T19:36:52.536+03:30</updated><title type='text'>روايت سه گانه ما....</title><content type='html'>تراژدی سه‌گانه‌ی شرقی یا Duel In Wonderland&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(I)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جان دوئه از ارتش آمریکا&lt;br /&gt;وَ&lt;br /&gt;عابد بِنْ سعید،عراقی بیست ساله&lt;br /&gt;عاشق یک دختر بین‌النهرینی شدند&lt;br /&gt;وَ جلوِ چشمان او دوئل کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی با کُلْتِ دسته طلا.&lt;br /&gt;یکی با خنجر دامادی ِ هرگز نَشُده‌اش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پشت به پشتِ هم شمردند:&lt;br /&gt;- واحِد‍!&lt;br /&gt;- Two!&lt;br /&gt;- }بُوُووم! { Boom&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مین‌های ضدِ نَفَر&lt;br /&gt;برای غیرتِ فدایی شدن عاشقانه‌ی یک دختر عرب،&lt;br /&gt;تَره هم خُرد نمی‌کنند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(II)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سامورائی&lt;br /&gt;عاشق گیشای خاصّه‌ی امپراطور شدند وُ&lt;br /&gt;دوئل کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر کدام،با اسب‌هایشان&lt;br /&gt;با شمشیرهای آخته&lt;br /&gt;از دو سوی دشت به هم تاختند.&lt;br /&gt;قبل از این که به هم برسند&lt;br /&gt;اسب‌هایشان خیره به هم ایستادند.&lt;br /&gt;نَه حرکتی ! نَه شیهه‌ای !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سامورائی پیاده شدند&lt;br /&gt;موهایشان را از ته تراشیدند&lt;br /&gt;و این‌قدر در آغوش هم زار زدند&lt;br /&gt;که مُردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو اسب در پهنای یک دشت سبز&lt;br /&gt;پوزه‌هاشان را به هم می‌مالانند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(III)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو گُنده‌لاتِ شهر&lt;br /&gt;خاطرخواهِ سفتِ حنا خانم بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از آن همه یَسألْ‌کِشیِ بی‌حاصل&lt;br /&gt;شب عروسی حنا خانم&lt;br /&gt;با هم دوئل کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با چشم‌های قرمز&lt;br /&gt;دورِ یک میز گَردانِ کوچک نشستند&lt;br /&gt;دو استکان عرقْ‌سَگی ریختند&lt;br /&gt;وَ چند سَمّ ِ مُهلکِ مار&lt;br /&gt;در هر کدام.&lt;br /&gt;بعد از چند چرخ عشوه‌گرانه&lt;br /&gt;میز از حرکت ایستاد.&lt;br /&gt;هر کدام لیوان پیش رویش را نوشید:&lt;br /&gt;" به سلامتی حنا خانم! "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;------------------&lt;br /&gt;emadedine mortazavi....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115314107137995726?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115314107137995726/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115314107137995726&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115314107137995726'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115314107137995726'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/07/blog-post_17.html' title='روايت سه گانه ما....'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115264507912946115</id><published>2006-07-11T22:40:00.000+03:30</published><updated>2006-07-12T01:34:19.156+03:30</updated><title type='text'>ترانه هايي از محمد نويري...</title><content type='html'>سلام بچه ها.&lt;br /&gt;اميد وارم حال همتون خوب باشه و به قول شيخنا و مولانا حافظ مقام امن و مي بيغش و رفيق شفيق داشته باشين...&lt;br /&gt;اما غرض از پست گذاشتن:&lt;br /&gt;ما يه رفيق داريم يكي از بهترين ترانه سراهاي (البته با ديدگاه تعصبي من!) ايرانه.... من خييييلي با ترانه هاش حال ميكنم...محمد نويري&lt;br /&gt;و اما چند وقتيه كه يكي از كاراش روش آهنگ و كلام اومده....&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.omidaraghi.com/12/taranehamo.mp3"&gt;http://www.omidaraghi.com/12/taranehamo.mp3&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------حالا ميخوام چند تا ترانه ازش بذارم:&lt;br /&gt;همین امشب تمومش کن&lt;br /&gt;به من شك ميكني خونه شبيه بغض من مي شه&lt;br /&gt;به من شك مي كني و خون، رو ديوارا كفن ميشه&lt;br /&gt;پر از شک می شی و حسرت، پر از آوار من مي شه&lt;br /&gt;پر از شک می شم و چشمام، پر از خالي شدن مي شه&lt;br /&gt;به من شك ميكني، كوچه، پر از تشويش و شك ميشه&lt;br /&gt;دوباره رو دلم زخمِ شباي بي تو حك مي شه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همين امشب، تمومش كن، اگه شك، يا اگه انكار&lt;br /&gt;همين امشب تمومش كن، همين امشب، همين ديدار&lt;br /&gt;بذار این لحظه ی آخر گذشتن از هم آسون شه!&lt;br /&gt;بذار باور کنم دوریم، بذار قلب منم خون شه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط اين لحظه رو با من، مث آيينه صادق باش&lt;br /&gt;يه لحظه ترسو حاشا كن، همون هم بغض سابق باش&lt;br /&gt;فقط يك لحظه عاشق شو، فقط يك لحظه با من باش&lt;br /&gt;تو اين خاموشيِ بي نبض، فقط اين لحظه روشن باش&lt;br /&gt;از اين خاموشیِ دلگير، چراغ غربتو كم كن&lt;br /&gt;به من شك كن، ولي باش و همین امشب، حلالم كن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همين امشب، تمومش كن، اگه شك، يا اگه انكار&lt;br /&gt;همين امشب تمومش كن، همين امشب، همين ديدار&lt;br /&gt;بذار این لحظه ی آخر گذشتن از هم آسون شه!&lt;br /&gt;بذار باور کنم دوریم، بذار قلب منم خون شه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-----------------------------------------&lt;br /&gt;هیس&lt;br /&gt;بگو نیستم، بگو رفته، بگو دستاشو شکسته ن&lt;br /&gt;بگو دنیا شو گرفته ن، پُل رویاشو شکسته ن&lt;br /&gt;بگو رفته تا نباشه، قسمِ رفتنو خورده&lt;br /&gt;بگو رفته تا ...نه! اصلا... چه میدونم... بگو مُرده&lt;br /&gt;روزي صد دفعه غلط کردمو مشقَم کردن&lt;br /&gt;تا به قول خودشون، "ابلیسو آدم کردن"&lt;br /&gt;تا لبم خواست بگه نه، با تَو سَري گفتن: "هیس!&lt;br /&gt;حرف نزن، هیچی نگو، فقط بشین و بنویس&lt;br /&gt;بنویس:هیچ کاري از دست کسی بر نمیاد&lt;br /&gt;بنویس از این شب سیا سیاتر نمیاد&lt;br /&gt;بنویس هر چی رو باید بنویسی، بنویس "&lt;br /&gt;ولی تا نوشتم از حق خودم، گفتن: "هیس"!&lt;br /&gt;، خسته شدم، وقتشه از اینجا برم!&lt;br /&gt;وقتشه دل بکنم، قربونی شم، اما برم&lt;br /&gt;می رم و اگر کسی جاي منو خالی دید&lt;br /&gt;اگه درباره ي من، از کسی چیزي پرسید:&lt;br /&gt;بگو نیستم، بگو رفته، بگو دستاشو شکسته ن&lt;br /&gt;بگو دنیا شو گرفته ن، بگو رویاشو شکسته ن&lt;br /&gt;بگو رفته تا نباشه، قسمِ رفتنو خورده&lt;br /&gt;بگو رفته تا ...نه! اصلا... چه میدونم... بگو مُرده&lt;br /&gt;------------------------------------&lt;br /&gt;قطع کن"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسه ، بسه دیگه قطع کن ! که صدات داره می لرزه&lt;br /&gt;نگو از خاطره هامون ، که به گریه ش نمی ارزه&lt;br /&gt;منو از دوري نترسون ، نگو طاقت نمیاري&lt;br /&gt;نمی خوام ببارم اما، نمیذاري نمیذاري&lt;br /&gt;حیف اشک تو که پاي این پیاده رو هدر شه&lt;br /&gt;نذار این تماس آخر از گلایه ي تو تر شه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منو از خودم نترسون و از التماس آخر&lt;br /&gt;نذار تا با هم بمیریم، من و این تماس آخر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه ي ترانه هامو از خودم گرفتی رفتی&lt;br /&gt;عاشقت نبودم اما تا شدم! گرفتی رفتی&lt;br /&gt;این تویی که میگی برگرد؟ نه، نه، باورم نمی شه !&lt;br /&gt;نمی شه من و تو باشیم دیگه پیش هم نمی شه&lt;br /&gt;نه عزیز! دست تو بد کرد، هی نخواه، هی نگو برگرد&lt;br /&gt;نذار اشکاتو ببینم نگو از آرزو برگرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منو از خودم نترسون و از التماس آخر&lt;br /&gt;نذار تا با هم بمیریم، من و این تماس آخر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسه نازنین نگا کن آسمون رنگ سحر شد&lt;br /&gt;بغض شب شکست و گوشی از هجوم گریه تر شد&lt;br /&gt;بذار این تماس آخر با همین گلایه سر شه&lt;br /&gt;بذار تا بدون گریه این شب ابري سحر شه&lt;br /&gt;دیگه از گذشته بگذر که اگه موندنی بودیم&lt;br /&gt;تو گذشته ها می موندیم می پوسیدیم ولی بودیم&lt;br /&gt;دیگه گریه بسه، قطع کن، بذار تو خودم بسوزم&lt;br /&gt;حالا که دوري و نیستی بذار دست کم بسوزم&lt;br /&gt;------------------------------------------------&lt;br /&gt;------------------------------------------&lt;br /&gt;اين فقط دعوتي بود براي خواندن ترانه هاي زيباي محمد&lt;br /&gt;&lt;a href="http://noveiri.blogfa.com"&gt;http://noveiri.blogfa.com&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115264507912946115?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115264507912946115/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115264507912946115&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115264507912946115'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115264507912946115'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title='ترانه هايي از محمد نويري...'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115170486152166639</id><published>2006-07-01T01:30:00.000+03:30</published><updated>2006-07-01T01:31:01.886+03:30</updated><title type='text'>the end!</title><content type='html'>سلام.&lt;br /&gt;اميدوارم كه حالتون خوب باشه.ميدونم كه الالن خيلياتون خوشحالين و بعضي هاتونم زانوي غم بغل گرفتين كه اي كاش مثلا اون يه هفته اي كه درس نخوندم رو ميخوندم... يا ( دقيقا مثل خودم كه وقتي درسا رو ميوفتم از اينن گلواژه ها تلاوت ميكنم!!!)&lt;br /&gt;شنيدستم كه درس رياضي كنكور رياضي سخت بوده...(پر رو نشين امتحانتون كلا گلاب بوده!‌حالا رياضيشم..)ما هم اوايل كه از جلسه در اومده بوديم با ممد و يوسف و داود و يه سري اراذل و اوباش ديگه!(كه پول به تاكسي نداديم و سوار اتوبوس شديم:ي )حالات عرفاني شما رو تجربه كرديم...&lt;br /&gt;اصولا آدما چند دسته اند!(با شرح مثال)(چشمك):&lt;br /&gt;1- يه دسته اصولا بلا نسبت شما &lt;strong&gt;بازيافت ميكنن!!!!!  &lt;/strong&gt;(پسماند خودشان رو تناول ميكنن!!!)(به قولي گه ميخورن!) مثلا اصغري اومده بيرون و توي دل خودش ميدونه كه عبخ(عمه به خطا) رياضي 70 زده و فيزيكم يه همچين حدودي!&lt; بعد به چراغعلي ميگه من ريدم و يه قيافيه شديدا مغموم به خودش ميگيره كه مثلا ما هم ريديم!&lt;br /&gt;اين دسته رو بايد تا دسته...( ادب و تربيت و ولش كن واژ آرايي رو بچسب!)&lt;br /&gt;2- يه دسته مثل بنده حقير و ممد فچر ميكرديم خراب كرديم.(ممد كه گفته بود اگه روزانه شاهرود قبول نشه يه سال ميشينه و من هم از اونجايي كه يه ايراني اصيلم!(مباحث آب هندونگي!)گفته بودم و واقعا هم همينطور بود كه ميرم شبانه... خدا پدر معين و دكتر رجبي رو بيامرزه با اين شبانه!) . من فكر ميكردم فيزيك رو 30 زدم (شما هم اگه دو برگ(ميدونم صفحه با برگ فرق ميكنه ها!)رو به طور كامل رد ميدادين شايد يه همچين احساساتي داشتين) . اومدم  ديدم 41 زدم..كارنامم كه اومد ديدم 51 زدم!!! پس في الجمله زياد اعتماد نكنيد بر ثبات دهر!... خب ممد كه فكر ميكرد 8000 ميشه شد 800 و بنده هم فكر ميكردم 17000 ميشم كه خب يه كمي بهتر شدم.&lt;br /&gt;اكثر شماها جزو دسته اخير هستيد كه واقعا فكر ميكنيد خراب كردين ولي...&lt;br /&gt;3-آدمايي كه بدتر از اون چيزي كه فك ميكنن ميشن مثلا:&lt;br /&gt;آناكارينا جون فك ميكني كجا باشي؟&lt;br /&gt;به جون كتي فقط و فقط مهندسي پزشكي اونم بيو الكتريك! اونم اميركبير...( از اونجايي كه خدايي نكرده اگه از اسماي ايروني استفاده شه از شانس ما يكي از خوننده ها اسمش مثل اين ميشه و دادگاه و دادگاه كشي در پي خواهد داشت!حد اقل اسم خواهران اجنبي انتخاب شده كه احتمالش كمتر باشه!!!)( كه به قول شيخنا : باسني كه نميخواره بر باد نميدهند و لا غير!!!)&lt;br /&gt;---------------------------&lt;br /&gt;به احتما فراوون شما جزو دسته دوم هستيد و الان زانوي غم بغل گرفتيد...بريد خوش باشيد كه اگه بيايد دانشگاه زياد فرصت ندارين( برادران و خواهراني كه خر ميزنن سرشون تو درسه و اونايي كه سر و گوششون ميجنبه هم سرشون تو كار همديگه هست!! پس زياد وقت نميشه.)&lt;br /&gt;اين تابستون ميتونه بهترين تابستون عمرتون باشه .. پس خرابش نكنين...&lt;br /&gt;در هر صورت:غصه خوردن واسه چيزايي كه ديگه بر نميگردن و نميشه كاريشون كرد جزو احمقانه ترين كاراست!!!هر گهي شدين خوش باشين.شايد در بادي امر حرف خوبي نباشه ولي اگر مرد(زن!) هستيد نگذارين آيندتون اينجوري بشه و به توصيه برادر منفي گوش كنين كه:&lt;br /&gt;حد اقل تا وسط مرداد حالشوو ببرين!&lt;br /&gt;-------------------------------&lt;br /&gt;حالا بعدا بيشتر توضيح ميدم!&lt;br /&gt;و در آخر شعري از شيخنا و مولانا حافظ:&lt;br /&gt;دمي با غم به سر بردن جهان يكسر نمي ارزد&lt;br /&gt;به مي بفروش دلق ما كزين بهتر نمي ارزد...&lt;br /&gt;(اينو وقتي كه مث ما پير شدين ميفهمين كه خيلي دير شده...)&lt;br /&gt;خوش باشيد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115170486152166639?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115170486152166639/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115170486152166639&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115170486152166639'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115170486152166639'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/07/end.html' title='the end!'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115149647540743308</id><published>2006-06-28T15:32:00.000+03:30</published><updated>2006-06-28T15:37:55.663+03:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>با نهايت تاثر و تاسف باخبر شديم كه پدر دوستمون &lt;strong&gt;علي بخشي&lt;/strong&gt; در آغوش خدايش آرميد...&lt;br /&gt;----&lt;br /&gt;فكر ميكنم الان مسووليت دوستان علي خيلي سنگين باشه.. اونم توي اين وضعيتي كه....&lt;br /&gt;خبر دقيق ندارم و لي ختمشون فردا( پنج شنبه) بعد از ظهر در بسطام برگذار ميشود..&lt;br /&gt;ما را در غم خود شريك بدار&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115149647540743308?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115149647540743308/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115149647540743308&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115149647540743308'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115149647540743308'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/06/blog-post_28.html' title='...'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-115027407966441944</id><published>2006-06-14T12:01:00.000+03:30</published><updated>2006-06-14T12:04:39.910+03:30</updated><title type='text'>و خداوند کپی پیست را آفرید10</title><content type='html'>در پي شکست تيم ملي ايران برابر مکزيک، نويسنده خيالباف ستون طنز بازتاب در يادداشتي به جمع‌آوري مطالب سانسورشده ۷ روزنامه وزين کشور و انتشار همزمان آنها پرداخت&lt;br /&gt;ستون «گفت‌وشنود» كيهان&lt;br /&gt;گفت: ديدي تيم ملي ايران به تيم مكزيك باخت؟&lt;br /&gt;گفتم: مگر مي‌توانستم نبينم؟ به كوري چشم رايس و بوش و بلر، دو تا چشم دارم كه سالمِ سالمند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: به نظر تو چرا برانكو به موقع تعويض نكرد؟&lt;br /&gt;گفتم: اين مرد اجنبي، چي سرش مي‌شود كه كوچ سرش بشود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: اما بايد كوچش بدهيم برود همانجايي كه بود.&lt;br /&gt;گفتم: والله چه عرض كنم... مي‌گويند، يك روز رايس ـ كه قيافه‌اش كفاره دارد ـ مي‌رود دم در خانه صدراعظم آلمان و مي‌گويد: پول مي‌خوام. مي‌گويد: ندارم. رايس مي‌گويد: پس يه كم غذا بدين. مركل مي‌گويد: غذا هم نپخته‌ايم. رايس مي‌گويد: پس يه كم لاك بده، ناخونام رو لاك بزنم. مركل مي‌گويد: من پيرزن، لاكم كجا بود ايكبري؟ رايس درمي‌آيد كه: اي بابا تو كه از من گداتري... بيا با هم بريم گدايي!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرمقاله‌ «شرق» به قلم دبير گروه انديشه&lt;br /&gt;ديروز تمدني به قدمت تاريخ به تمامي در برابر كشوري از آمريكاي مركزي قد علم كرد. آيا اين سخن درستي است؟ البته كه نه. اين نه تنها با آموزه‌هاي ليبرال دمكراسي و آراي «جان رالز» در تضاد است كه حتي با عقايد شيخ‌پشم‌الدين كشكولي ـ‌ كه آل‌احمد در معرفي وي تلاش داشت ـ نيز در تعاند است. نيچه نيز در «حكمت شادانِ» خود به اين امر اشاره دارد، آنجا كه مي‌‌گويد: «ايش ناوان، هوف كلاوش زيخر فونتن گلاير اوشت اوخ... »، اما اينها هيچ‌كدام ملاك نيستند. فرزندان اين بوم و بر، چنان بازي جوانمردانه‌اي از خود نشان دادند كه حريف، نتيجه را از آنِ خود كرد و اين است فلسفه تاريخي بازي جوانمردانه و اتفاقا از همين روست كه «مارتين فرديد» در كتاب «زندگي سراسر بازي جوانمردانه است»، يادآور مي‌شود: «الهي قربونت برم، نتيجه هم مهم است»، ولي آيا واقعا، نتيجه هدف را توجيه مي‌كند؟ به نظر نمي‌رسد كه دفاع و دروازه‌بان ما به اين امر معتقد بوده باشند... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمهوري اسلامي، جهت اطلاع&lt;br /&gt;شنيده‌ها حاكي از آن است كه عوامل باخت تيم ملي ايران با عوامل تشنج‌آفريني در جلسه سخنراني حضرت آيت‌الله هاشمي رفسنجاني ـ دامت مقاماته ـ در ارتباط بوده‌اند. يكي از سردمداران اخلال در سخنراني معظم‌له در يكي از شب‌نشيني‌هاي مشكوكش كه در منزل فرد مجهول‌الهويه‌اي كه احتمالا برادر وي است، در ساعت 22:48 دقيقه ديشب گفته است: «قتل كه نكردن، حالا باختن ديگه». وي كه احتمالا يا از سوي صهيونيست‌ها حمايت مي‌شود و يا اصلا خود آريل شارون است، مدتي پيش از اين، دمِ درِ ورودي يكي از مؤسسات پژوهشي قم، به يكي از كساني كه به اصطلاح دوستِ وي بوده است، اظهار داشته كه ممكن است، تيم ايران از گروه خود صعود نكند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همين راستا، جمعي از فضلايي كه معتقدند، ايران حتما به مرحله به اصطلاح فينال جام جهاني صعود مي‌كند، از مسئولان اين پژوهشگاه خواسته بودند كه از ورود به مؤسسه يادشده جلوگيري كنند كه متأسفانه به اين خواسته آنان توجهي نشده بود. دلسوزان معتقدند كه اگر در همان زمان، جلوي فتنه گرفته مي‌شد، امروزه شاهد تعرض به حضرت آيت‌الله هاشمي رفسنجاني ـ دامت مقاماته ـ نبوديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همشهري، ضميمه آگهي‌ها&lt;br /&gt;گمشده&lt;br /&gt;بدين‌وسيله از كساني كه هرگونه اطلاعي از پسردايي گمشده ما به نام «علي» دارند، تقاضا داريم كه با ما تماس گرفته و ضمن رها كردن خانواده‌اي از نگراني، مژدگاني دريافت دارند. علي حدود چهل ساله و قدبلند بوده و چنديست كه به بيماري «كندي حركات» دچار شده است. وي حالتي بهت‌زده داشته به طوري كه صد متر را در كمتر از ده دقيقه نمي‌تواند طي كند. لطفا در صورت هرگونه اطلاعي از نامبرده با ما تماس گرفته و مرسدس بنزِ وي را به عنوان مژدگاني دريافت داريد.&lt;br /&gt;تلفن ... 0451&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اعتماد ملي، خبر صفحه اول&lt;br /&gt;مهدي كروبي، دبيركل حزب اعتماد ملي، طي يك نشست مطبوعاتي اعلام كرد: متحجران و انحصارطلبان، عامل اصلي باخت ما به تيم پاراگوئه بودند. كروبي گفت: متأسفانه من نتوانستم در طرابلس همراه تيم ملي باشم، ولي مشاوران و كارشناسان حزب اعتماد ملي از منافع موثقي كسب اطلاع كرده‌اند كه اعضاي تيم ملي چندين بار از مسئولان خواسته بوده‌اند كه مقدمات عضويت‌ آنان در حزب اعتماد ملي را فراهم كنند، اما مسئولان، اين كار را نمي‌كنند و روحيه بچه‌ها به همين خاطر تضعيف شده بوده است.&lt;br /&gt;مهدي كروبي در جايي ديگر، خاطرنشان ساخت كه به همين خاطر، نامه‌اي دويست صفحه‌اي را خطاب به احمد جنتي در دست تهيه دارد. وي گفت: اين نامه سرگشاده خواهد بود و اينقدر سرگشاده است كه خيلي‌ها، پيش از نوشتن، مي‌دانند كه بنده به عنوان شيخ مهدي كروبي از شيخ احمد جنتي به خاطر اين نتايج انتقاد خواهم كرد و شوراي نگهبان را زير سؤال خواهم برد. وي گفت: آقايان اگر واقعا راست مي‌گويند، چرا فرشاد قايقران را از تيم كنار گذاشته‌اند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سياست روز ـ گزارش اختصاصي صفحه اول&lt;br /&gt;در گفت‌وگوي «سياست روز» با صاحبنظران عنوان شد:&lt;br /&gt;                                                     بازشناسي نقش انگليس در باخت تيم ملي ايران&lt;br /&gt;يكي از ساكنان محله باغ سفارت انگليس گفت: مطمئنا كشوري كه يك باغ را غصب كند، مي‌تواند براي شكست تيم ملي ما هم دسيسه كند. مش‌قاسم سبزي‌فروش تأكيد كرد: با برررسي تعلل آقاي برانكو در تعويض‌هاي به‌موقع، مي‌توان ردپاي انگليس را در اين جريانات ديد. اين در حالي است كه برخي صاحبنظران، معتقدند كه اخيرا شب‌ها، رفت‌وآمدهاي مشكوكي به اين باغ مي‌شده كه مراجعان دايما «وسكي چسكي» صحبت مي‌كرده‌اند كه اين گمانه‌ها تقويت مي‌شود كه برانكو، شبها با سفير انگليس جلسه داشته و نقشه‌هاي باخت را از وي مي‌گرفته است. مش‌قاسم، يكي از اهالي محله هم گفت: مطمئن هستم كه اگر باغ قلهك از غصب انگليسي دربيايد، اسناد و مداركي كه ثابت خواهد كرد، تعويض نشدن ميرزاپور و خط دفاعي از طرف انگليس بوده، يافت خواهد شد. يكي از كسبه محل هم در حالي كه سبزي‌ها را دسته مي‌كرد، گفت: اين هم شد دفاع؟ باغ رو هم كه نمي‌دن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رسالت ـ تيتر يك&lt;br /&gt;                                                مهندس مرتضي نبوي: تعويض علي دايي، به ضرر امنيت ملي است&lt;br /&gt;مهندسي مرتضي نبوي، مديرمسئول روزنامه «رسالت»، در گفت‌وگو با سه‌هفته‌نامه «الاستحفاظ الحجار»، چاپ يكي از واحه‌هاي شمال آفريقا تأكيد كرد: افراد تجديدنظرطلب كه در پوشش اصلاح‌طلبان فعاليت مي‌كنند، انتظار دارند، مسئوليت‌ها و پست‌هاي كليدي را به دست جوان‌هاي كم‌تجربه بسپاريم كه اين خطر بزرگي براي انقلاب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وي ضمن اشاره به حضور تيم ملي ايران در بازي‌هاي جام جهاني و انتقادات ناروايي كه از جانب برخي ساده‌انديشان مطرح مي‌شود، تأكيد كرد: براي مثال؛ عده‌اي انتظار دارند، همين آقاي دايي را كه معدني از تجربيات گرانبهاست، به خاطر «جوان‌گرايي» از تيم كنار بگذارند، در صورتي كه اين ادعايي اشتباه است و بايد قدر پيشكسوت‌ها را دانست و مسئوليت‌هاي مهم را به آنان واگذار كرد. وي افزود: مثلا خودِ من... .&lt;br /&gt;----------------------&lt;br /&gt;خیلی باحال بود...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-115027407966441944?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/115027407966441944/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=115027407966441944&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115027407966441944'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/115027407966441944'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/06/10.html' title='و خداوند کپی پیست را آفرید10'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114944505250438943</id><published>2006-06-04T21:45:00.000+03:30</published><updated>2006-06-04T21:47:32.880+03:30</updated><title type='text'>منشی تلفنی</title><content type='html'>اول چشم چپش رو باز كرد. مثل آدمايي كه از يه چيزي ترسيده باشن وخودشون رو به خواب ميزنن و زير چشمي اوضاع رو مي پايند. حالا ديگه عقربه هاي ساعت هم روي هم اومده بودن. مثل اينكه حرفهاي حافظ موسوي درست در اومده بود . ساعت شمار و دقيقه شمار رو زمان هم نميتونست از آغوش هم جدا كنه...و فكرش رو بكن چي ميشه اگه روزت رو با هم آغوشي عقربه هاي ساعت شروع كرده باشي.شايد همين موقع بود كه جمله هميشگي رو گفت:&lt;br /&gt;- شايد امروز روز خوبي باشه... شايد امروز كه زنگ بزنم...&lt;br /&gt;صورتش رو شسته نشسته اولين سيگار رو روشن كرد و بعد سراغ تلفن رفت...ناگهان سيگار از لبش افتاد. با خودش فكر ميكرد كه روزي كه چنين ميمون و مبارك شروع شده رو نبايد با سيگار ادامه داد.&lt;br /&gt;با اميد تمام رفت و بهد از حدود يك ماه براي خودش صبحانه درست كرد.&lt;br /&gt;- آره امروز با هميشه فرق ميكنه...&lt;br /&gt;• چند وقت پيش هر كي كيوان رو توي محله ميديد به سرخوشيش غبطه ميخورد.اما حالا فكر ميكنم يك هفته اي ميشد كه حتي خودش رو هم توي آينه نديده بود.&lt;br /&gt;البته يك بار ديگه هم سابقه اين رو داشت. اون باري كه توي دانشگاه به خاطر آغاجري تحصن كرده بودن..يك هفته...يادش ميومد كه با اكبر و سعيد رفتن پيش رييس دانشگاه... همونجا بود كه ديگه از هدف و حرفاش يادش رفت.فقط نگاه ميكرد...كه اكبر گفت:&lt;br /&gt;- تو چت شده؟!&lt;br /&gt;نفهميده بود. فقط ميدونست كه منشي رو دوست داره.&lt;br /&gt;همه اينها توي ذهنش گذشت و هنوز ساعت 12 بود... انگار دنيا ايستاده بود تا كيوان بتونه افكارشو مرور كنه. ميدونست كه امروز با هميشه فرق ميكنه...&lt;br /&gt;• از فردا هر روز دفتر رييس زنگ ميزد و خدا خدا ميكرد تا رييس نباشه تا اون بتونه بگه:&lt;br /&gt;- ممكنه بگين كجا تشريف بردن...كي ميان؟&lt;br /&gt;و سعي ميكرد تا مكالمه رو طولاني تر كنه تا هرم نفس هاي منشي رو بيشتر بتونه حس كنه.&lt;br /&gt;اولين باري كه منشي رو توي دفتر رييس ديده بود ساعت 12 بار زنگ خورد.اصلا از اون روز دنيا روي 12 ميچرخيد. ميدونست كه رييس ساعت 12 به بهانه نماز جيم ميشه و ميشه راحت حرف زد... &lt;br /&gt;شايد تقصير آغاجري بود...&lt;br /&gt;اولين باري كه باهاش توي پارك لاله قرار گذاشته بود و همه حرفاي تو دلشو توي 5 دقيقه زده بود منشي با لبخندي فقط گفت:&lt;br /&gt;- مطمئني؟&lt;br /&gt;هيچ وقت اينقدر مصمم نبود... حتي توي تحصن... حتي توي مسخره كردن باباي اكبر كه بقال محلشون بود.&lt;br /&gt;منشي ها به جواب هاي تلگرافي دادن عادت دارن...."مطمئني؟!"...مثل ناقوس كليسا توي ذهنش زنگ ميزد. كارش زنگ زدن به دفتر رييس شده بود. تا وقتي كه رييس دانشگاه منشي رو در حال صحبت كردن با كيوان گرفته و اخراجش كرده بود.&lt;br /&gt;شايد تقصير رييس بود...&lt;br /&gt;از فردا منشي خونه بود. براي كيوان زياد فرقي نكرده بود.زنگ ميزد... بدون اينكه تو اون لحظه ها ذره اي به گذشته يا آينده فكر كنه....&lt;br /&gt;• هنوز ساعت خونه 12 بود.دستش به شماره گبر رفت و 3376222 رو گرفت.صدايي از اون ور خط ميگفت:&lt;br /&gt;- با عرض سلام. لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد.&lt;br /&gt;نه...نه...امروز ديگه نبايد اينجوري ميشد. آخه با هميشه فرق داشت. يكماه بود كه صداي تكراري منشي همين رو زمزمه ميكرد..از همه پيغام گيرا(يا همون منشي هاي تلفن!) بدش ميومد.هيچ وقت پيغامي نگذاشته بود.يك نگاه ديگه به ساعت كرد.هنوز روي 12 اصرار ميكرد.&lt;br /&gt;شايد تقصير خواب هر شب بود...&lt;br /&gt;يك نفر.. حتي زيبا تر از منشي... لب روي لبانش ميگذاشت و بعد صدايي توي گوشش ميپيچيد كه:&lt;br /&gt;- با عرض سلام. لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد.&lt;br /&gt;كمي شبيه اتفاقي بود كه افتاد....اتفاقي كه اصلا فكرش رو هم نميكرد.. كه با يك بوسه ديگه تلفني برداشته نشه.&lt;br /&gt;همونجا بود كه از ترس فقط چشم چپش رو باز كرد و ديد ساعت 12 هست و عقربه ها روي هم افتادن...يه كم كه دقت كرد ديد يه ماهه كه باطري ساعت رو عوض نكرده.و شايد خودش باعث بوسه هاي مكرر عقربه هاي ساعت شده بود.&lt;br /&gt;شايد تقصير خودش بود.&lt;br /&gt;اينبار تصميم گرف بعد از شنيدن صداي بوق گوشي رو قطع نكنه.ميخواست يك جمله فلسفي بگه... اول ميخواست جمله صادق هدايت رو بگه كه :"در زندگي آدم دردهايي هست كه روح آدم رو توي انزوا ميخوره". بعد ديد خيلي چيپه! خيلي هم تكراريه.&lt;br /&gt;شايد تقصير زندگيش بود كه يك ماه توي حلقه تكرار افتاده بود.&lt;br /&gt;گفت:&lt;br /&gt;- ساعت 12 به وقت من ميباشد! &lt;br /&gt;دقت كه كرد ديد دقيقا مثل تلفن گويا(119) جملات رو ادا كرده. با چشماي خيس خنده تلخي كرد..كيوان مثل منشي ساعت گوياي شهر شده بود...&lt;br /&gt;ساعت 12 به وقت من!&lt;br /&gt;آره امروز با هميشه فرق ميكرد...شايد خيلي فرق ميكرد.&lt;br /&gt;تصميم گرفت كه به ساعت باطري نندازه.شايد به حرمت 12...شايد به حرمت بوسه هاي عقربه ساعت شمار و دقيقه شمار...&lt;br /&gt;سيگاري روشن كرد.تا نصفه كه كشيد يادش اومد كه امروز شايد با بقيه روزا فرق داشت....&lt;br /&gt;خرداد 85&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114944505250438943?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114944505250438943/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114944505250438943&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114944505250438943'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114944505250438943'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='منشی تلفنی'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114932385091929562</id><published>2006-06-03T12:03:00.000+03:30</published><updated>2006-06-03T12:07:31.446+03:30</updated><title type='text'>امتحان egg fiction کنکور</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;بازم یه روز دیگه گذشت. یه روز ابری بی بارون، از اونایی که من عاشقشونم،&lt;br /&gt; الانم دارم Celiene Dion گوش میکنم آخه هم اتاقی ام رفته سالن مطالعه (مهرزاد! صدای زن حرامه!). بوی (گند) امتحانا میاد واسه خیلیا هم بوی (گندتر) کنکور میاد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه روزایی بود... روزای قبل و بعد از کنکور رو میگم.&lt;br /&gt;روز قبل از امتحان آقای عشقی رودیدم، ... سلامی چو بوی خوش آشنایی...&lt;br /&gt;_خب محمد آقا چکار کردی؟ آماده ای؟ (اولین بار بود منو به اسم صدا میزد)&lt;br /&gt;_یه چیزایی موند، ولی خوب تقریبا همه چی رو خوندم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;_هر چی که شد، از سر برگه ات بلند نشو، امیدت هم به خدا باشه&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;صبح امتحان که همه واسه هم آرزوی موفقیت میکردن، خیلیا هم شاید تو دلشون فقط خودشون رو میدیدن.&lt;br /&gt;بین عمومی و اقتصادی برگشتم یه نگاه به آرش کردم، چنان لبخندی رو لباش بود که خداییش نتونستم بهش حسودی نکنم،&lt;br /&gt;یادمه بعد از امتحان از دم ورودی خانوما رد شدم، ماشالا همه بارونی اشک میریختن، یه لبخند تلخ زدم، هیچ وقت نتونسته ام اون موقعی که نیاز دارم گریه کنم... حتی به اشکای اونا هم حسودی ام میشد.&lt;br /&gt;دیر رفتم خونه، با بهزاد و داود یه عالمه راه رفتیم. مثل لشکر شکست خورده وارد خونه شدم. بیچاره بابام خیلی خورد تو ذوق اش ...&lt;br /&gt;گذشت تا روز اعلام نتایج، یعنی شب اعلام نتایج، فریاد مامانم رو فراموش نمیکنم، با اون قیافه ی بعد از امتحان، آماده بود رتبه زیر 10000 رو هم جشن بگیره، بنده خدا با یه وضعی بابام رو بیدار کرد که باید تو گینس ثبت بشه.&lt;br /&gt;خیلی وقتا فک میکنم شاید اگه همون شاهرود میموندم واسم بهتر بود، این جو مزخرف دانشگاه همه چیز داره به جز علم جذاب و گیرا، خر خوان و خر خوانی داره ولی استادایی نداره که علم رو بهت زیبا نشون بدن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه پست : ده روز بعد.&lt;br /&gt;میدونید، بعضیا واسشون اول بودن خیلی مهمه، شاید خودم هم یکی از اونا باشم، نمیدونم، ولی اول شدن جایی که همه اول اند خیلی سخته، هر چقدر هم تلاش کنی یکی هست که ازت بالاتره، نه این که به اون حسودی ات بشه ولی آخرش از تلاشت اونقدری که باید لذت نمیبری، چون یه سری از تو بالا ترن نمیتونی قبول کنی تمام تلاشت رو کردی، و این ممکنه آزارت بده، به خصوص که درس یا موضوع مربوط رو هم دوست نداشته باشی، اون موقع ممکنه دفه بعد دیگه اصلا انگیزه ای واسش نداشته باشی. مهم نیست که میان ترم بالای 96% گرفتی چون 100% هم بوده پس تلاشت رو نکردی...&lt;br /&gt;ولی این اشتباست، تو تلاشتو کردی، فقط شاید یه نمره خشک معیار فوق العاده مزخرفی باشه واسه سنجیدن ات.&lt;br /&gt;کاش یاد بگیریم همیشه دنبال اول شدن نباشیم، کاش یاد بگیریم فقط از تلاشمون مستقل از نتیجه لذت ببریم، کاش بتونیم آینده ای دورتر از حتی 10 سال بعد رو ببینیم، آینده ای که خودمون با تلاشامون ساختیم، انسانهایی شدیم که شکست و موفقیت ضد ضربه شون کرده، آدمهایی که کاری رو شروع نمیکنن مگر این که تمومش کنین، آدمایی شدیم که به شکست عادت نداریم ولی میدونیم واسه هر پیروزی بزرگ چندین شکست کوچیک لازم داریم.&lt;br /&gt;امسال که خودم دیگه نگرانی کنکور ندارم و از بیرون بهش نگاه میکنم، نفرتم ازش چند برابر شده...&lt;br /&gt;وقتی خاله کوچولوهام و بقیه دوستام رو میبینم که زندگی اینجوری به کامشون تلخ شده، تعریفشون از کار مفید، تست زدن و از استراحت، مطالعه دروس عمومی شده خداییش دیوونه میشم.&lt;br /&gt;میدونم نزدیک کنکور شدید و همه بهترین آرزویی که براتون میکنن موفقیت تو کنکوره و منظورشون هم رتبه ی خوبه، و دیگه به چیزی جز این فکر نمیکنن، من هم همین آرزو رو دارم ولی از اون مهمتر اینه که بعد از این که از جلسه بلند شدید، احساس خوبی داشته باشید، حس کنید آدم دیگه ای شدید (من که همون احمقی ام که بودم:D) و بی خیال نتیجه ی کنکور از تابستونی که در پیش رو دارید لذت ببرید (به من یکی که خیلی حال داد).&lt;br /&gt;راستی، یه آرزوی دیگه، امیدوارم ساندویچ هاتون چندین و چند کیلومتر باشن که هر چی گاز بزنید تموم نشن، و آب های داخل کتری ها تون قل و قل بجوشن. (اونایی که باید بفهمن، فهمیدن)&lt;br /&gt;فعلا.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114932385091929562?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114932385091929562/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114932385091929562&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114932385091929562'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114932385091929562'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/06/egg-fiction.html' title='امتحان egg fiction کنکور'/><author><name>SOS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13965156855322919215</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114577888577049252</id><published>2006-04-23T11:20:00.000+03:30</published><updated>2006-04-23T11:24:46.146+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;این یکی از ای میل هایی بود که واسم چند روز پیش رسیده.&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;جالبه!&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;1-- اگر شما زن حامله اى را بشنا سيد كه در حال حاضر هشت تا بچه ى كور و كچل دارد ، آيا موافق هستيد كه اين خانم حامله سقط جنين بكند تا يك نفر ديگر به كور و كچل هاى اين دنياى لعنتى اضافه نشود ؟ اين را هم بگويم كه : از هشت تا كور و كچل هاى اين عليامخدره ى محترمه ! ، سه تا شان كر و لال ، دو تا شان نا بينا ، يكى شان عقب افتاده ى ذهنى است و خود عليا مخدره هم به بيمارى سيفليس مزمن مبتلاست ! به نظر شما آيا اين خانم حامله ، بايد سقط جنين كند ؟؟ بجاى اينكه به اين پرسش ، تر و فرز ، پاسخ بدهيد ، اجازه بفرماييد سئوال دوم را مطرح كنم .2-- فرض بفرماييد حالا موقع انتخابات است و شما بايد از ميان سه كانديداى رياست جمهورى ، يكى را انتخاب كنيد . شما كداميك از اين سه كانديدا را انتخاب خواهيد كرد ؟ الف -- كانديداى اولى ، با سياستمداران و سياست بازان حقه باز و بد كاره و لجاره و مفتخور و بد نام ، بده بستان دارد و اهل فال بينى و پيشگويى و استخاره و اين نوع مزخرفات است . روزى هشت تا ده ليوان مارتينى مى خورد ، سيگار برگ دود مى كند و دو تا فاسق لگورى هم دارد .ب --- كانديداى دومى ، تا لنگ ظهر مى خوابد . ترياك مى كشد . و هر شامگاه نيم بطر ويسكى را روانه ى خندق بلا مى كند .ج --- كانديداى سوم ، يك قهرمان جنگ است ، گوشت نمى خورد ، سيگار نمى كشد ، گاهگدارى يك ليوان آبجو مى نوشد ، و اهل زن بازى و حقه بازى هاى ديگر هم نيست ..شما كداميك از اين سه نفر را روانه ى كاخ رياست جمهورى خواهيد كرد ؟؟&lt;br /&gt;لطفا نخست تصميم تان را بگيريد ، بعدا به پاسخ اين پرسش ها توجه فرماييد . و اما پاسخ پرسش ها : 1 -- كانديداى اولى فرانكلين روزولت است . 2 -- كانديداى دومى وينستون چرچيل است .و كانديداى سومى ، آدولف هيتلر !!و اما پاسخ به پرسش نخست : اگر شما به سئوال مربوط به آن عليا مخدره حامله پاسخ مثبت داده ايد ، از تولد بتهوون جلوگيرى كرده ايد !!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114577888577049252?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114577888577049252/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114577888577049252&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114577888577049252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114577888577049252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/04/blog-post_23.html' title=''/><author><name>SOS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13965156855322919215</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114554535424479485</id><published>2006-04-20T18:30:00.000+03:30</published><updated>2006-04-20T18:32:34.696+03:30</updated><title type='text'>کسی که مثل هیچکس نیست..</title><content type='html'>in sher az hazrate forooghe farokhzade..&lt;br /&gt;taghdim be kasi ke mesle hich kas nist..&lt;br /&gt;کسی که مثل هیچکس نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خواب دیده ام که کسی می آید &lt;br /&gt;من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام &lt;br /&gt;و پلک چشمم هی میپرد &lt;br /&gt;و کفشهایم هی جفت میشوند &lt;br /&gt;و کور شوم &lt;br /&gt;اگر دروغ بگویم &lt;br /&gt;من خواب آن ستاره ی قرمز را &lt;br /&gt;وقتی که خواب نبودم دیده ام &lt;br /&gt;کسی می آید&lt;br /&gt;کسی می آید&lt;br /&gt;کسی دیگر&lt;br /&gt;کسی بهتر&lt;br /&gt;کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی &lt;br /&gt;نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست &lt;br /&gt;و مثل آن کسی است که باید باشد &lt;br /&gt;و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است &lt;br /&gt;و صورتش &lt;br /&gt;از صورت امام زمان هم روشنتر &lt;br /&gt;و از برادر سیدجواد هم &lt;br /&gt;که رفته است &lt;br /&gt;و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد &lt;br /&gt;و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما &lt;br /&gt;مال اوست نمیترسد &lt;br /&gt;و اسمش آنچنانکه مادر&lt;br /&gt;در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند &lt;br /&gt;یا قاضی القضات است &lt;br /&gt;یا حاجت الحاجات است &lt;br /&gt;و میتواند &lt;br /&gt;تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را &lt;br /&gt;با چشمهای بسته بخواند&lt;br /&gt;و می تواند حتی هزار را &lt;br /&gt;بی آنکه کم بی آورد از روی بیست میلیون بردارد &lt;br /&gt;و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ، &lt;br /&gt;جنس نسیه بگیرد &lt;br /&gt;و میتواند کاری کند که لامپ "الله " &lt;br /&gt;که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .&lt;br /&gt;دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان &lt;br /&gt;روشن شود &lt;br /&gt;آخ ....&lt;br /&gt;چقدر روشنی خوبست &lt;br /&gt;چقدر روشنی خوبست&lt;br /&gt;و من چقدر دلم میخواهد &lt;br /&gt;که یحیی&lt;br /&gt;یک چارچرخه داشته باشد &lt;br /&gt;و یک چراغ زنبوری &lt;br /&gt;و من چقدر دلم میخواهد &lt;br /&gt;که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها &lt;br /&gt;بنشینم &lt;br /&gt;و دور میدان محمدیه بچرخم &lt;br /&gt;آخ .....&lt;br /&gt;چقدر دور میدان چرخیدن خوبست &lt;br /&gt;چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست &lt;br /&gt;چقدر باغ ملی رفتن خوبست &lt;br /&gt;چقدر سینمای فردین خوبست &lt;br /&gt;و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید&lt;br /&gt;و من چقدر دلم میخواهد&lt;br /&gt;که گیس دختر سید جواد را بکشم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا من اینهمه کوچک هستم&lt;br /&gt;که در خیابانها گم میشوم &lt;br /&gt;چرا پدر که اینهمه کوچک نیست &lt;br /&gt;و در خیابانها گم نمیشود &lt;br /&gt;کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز &lt;br /&gt;آمدنش را جلو بیندازد&lt;br /&gt;و مردم محله کشتارگاه &lt;br /&gt;که خاک باغچه هاشان هم خونیست&lt;br /&gt;و آب حوضشان هم خونیست &lt;br /&gt;و تخت کفشهاشان هم خونیست&lt;br /&gt;چرا کاری نمیکنند&lt;br /&gt;چرا کاری نمیکنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر آفتاب زمستان تنبل است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من پله های یشت بام را جارو کرده ام &lt;br /&gt;و شیشه های پنجره را هم شسته ام . &lt;br /&gt;چرا پدر فقط باید &lt;br /&gt;در خواب ، خواب ببیند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من پله های یشت بام را جارو کرده ام&lt;br /&gt;و شیشه های پنجره را هم شسته ام .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی میآید&lt;br /&gt;کسی میآید&lt;br /&gt;کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در&lt;br /&gt;صدایش با ماست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی که آمدنش را &lt;br /&gt;نمیشود گرفت &lt;br /&gt;و دستبند زد و به زندان انداخت &lt;br /&gt;کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است &lt;br /&gt;و روز به روز&lt;br /&gt;بزرگ میشود، بزرگ میشود&lt;br /&gt;کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ &lt;br /&gt;گلهای اطلسی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید&lt;br /&gt;و سفره را میندازد &lt;br /&gt;و نان را قسمت میکند &lt;br /&gt;و پپسی را قسمت میکند&lt;br /&gt;و باغ ملی را قسمت میکند&lt;br /&gt;و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند&lt;br /&gt;و روز اسم نویسی را قسمت میکند&lt;br /&gt;و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند&lt;br /&gt;و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند&lt;br /&gt;و سینمای فردین را قسمت میکند&lt;br /&gt;درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند&lt;br /&gt;و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند&lt;br /&gt;و سهم ما را میدهد &lt;br /&gt;من خواب ديده ام ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------]&lt;br /&gt;khosh bashid..&lt;br /&gt;rasti ta yadam narafte baram doa konid..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114554535424479485?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114554535424479485/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114554535424479485&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114554535424479485'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114554535424479485'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/04/blog-post_20.html' title='کسی که مثل هیچکس نیست..'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114485571772806335</id><published>2006-04-12T18:54:00.000+03:30</published><updated>2006-04-12T18:58:42.690+03:30</updated><title type='text'>تحول _ ورژن شیاف چانگ.</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;"روزها از پس هم میگذرند، هر روز مثل روز قبل یا شاید روز بعد."&lt;br /&gt;این سرمقاله یکی از نشریات دانشگاه بود، یه جمله ی کلیشه ای ...&lt;br /&gt;ولی یکم که دقت کردم دیدم راست میگه، روزهام (ون) تقریبا مثل همه. فکر می کردم وقتی بیام دانشگاه، زندگی برم یکم تنوع پیدا می کنه، ولی هر روزی که میگذره یه مثال نقض دیگه است، حتی این نقض کردن هم خودش یه جور تکرار شده واسم، این که هر شب می خوابم و با خودم میگم فردا یه روز دیگه است، ولی هیهات که فرداش هم Same old sh.....&lt;br /&gt;جالبه که سعی و تلاش همه اینه که روزاشون رو متفاوت کنن، دانشکده رو رنگ زدن، نصف گل های دانشگاه رو شخم زدن، دوباره گلکاری کردن، جدولهای بغل باغچه ها رو عوض کردن... ولی همه اینا تو دلشون یه تکراره، چرا دوباره رنگ شیری زدن، چرا جای این گل رزها یاس!!! نمیکارن؟ چرا جدول ها باید رنگ نداشته باشن؟ چرا هیچکی سنت شکنی نمیکنه؟چرا یکی از کلاسا رو صورتی نمیکنن ببینن بازده بچه ها چقدر بالا میره؟ چرا دکتر فلانی هنوز همون پیرهن چارخونه کثیف رو میپوشه؟ چرا من نمیتونم این ترک ها و مشهدی ها و شمالی ها رو به حال خودشون بزارم؟&lt;br /&gt;اینا که تا اینجا گفتم، یه چیزایی بود که چند روز پیش نوشته بودم، میخواستم تو دفترچه خاطراتم واردشون کنم که پشیمون شدم...&lt;br /&gt;سه شنبه:&lt;br /&gt;صبح ممد بر عکس هر روز سر حاله، دکتر پاریاب مثل همیشه خوب درس میده ولی ممد برعکس همیشه خیلی خوب همه حرفای استاد رو میفهمه و کلاس برعکس همیشه یکم زود تر تعطیل میشه...&lt;br /&gt;ساعت 11:30 :&lt;br /&gt;کلاس حل تمرین آقای بهرنگی (برنامه نویسی پیشرفته):&lt;br /&gt;بچه ها می خواهیم یکم نت ورک بازی کنیم، ببینید ما یه سری کلاسهایی داریم تو جاوا برای پروتوکل های مختلف اینترنت. چی؟ پروتوکل چیه؟ خوب بگذارید یه مثال بزنم، مثلا شما می تونید با ایمیل بیل گیتس به من یه ای میل بزنید، بدون عملیات خرابکارانه!&lt;br /&gt;ممد_(زیر لب) آره میشه.&lt;br /&gt;استاد_(در حالی که خیلی سریع برگشته و حس میکنه مچ یه بچه 8 ساله رو سر سیب دزدی گرفته) چه جوری؟&lt;br /&gt;ممد_ میتونیم با outlook یا به صورت معمولی، یعنی ازcommand prompt با جایی که میخوایم بهش ایمیل بفرستیم، از طریق پروتوکل SMTP ارتباط برقرار کنیم، اینجوری آدرس فرستنده رو خودمون بهش میدیم.&lt;br /&gt;استاد_(در حالی که فهمیده  پول سیبها رو دادم) درسته. (و در حالی که فکر میکنه ما یه چیزی بلدیم) خوب بچه ها یه تمرین دارم این سری واستون، شاید یکم سخت باشه ولی خوب به دردتون میخوره:&lt;br /&gt;_ برنامه ای بنویسید که با استفاده از Google API متن داده شده را در اینترنت جستجو و 10 نتیجه اول را در فایلی ذخیره نماید!  &lt;br /&gt;(صدای پچ و پچ خانوم ها که دو ردیف عقب تر نشستن و سر همه چیزم (البته همه چیز که نه) شرط میبندم دارن به من فحش میدن)&lt;br /&gt;یکم وقت لازم دارین، میدونم ساده نیست یک هفته، یا نهایتا دوهفته فرصت دارید، راستی این احتمالا به درد پروژه پایانی تون هم میخوره ها، البته هنوز با دکتر صحبت نکردم ولی احتمالا این باشه:&lt;br /&gt;_ یک موتور جستجو بنویسید که عبارت داده شده را در تعداد محدودی صفحه اینترنت جستجو کند و نتایج را بر حسب دقت به ترتیب چاپ کند.&lt;br /&gt;(صدای پچ و پچ این دفه هدفش خود استاده)&lt;br /&gt;استاد_(در حالی که سعی میکنه ما رو دلداری بده) البته من در سطح گوگل نمیخوام، فقط یه چیزی که کارایی داشته باشه.&lt;br /&gt;(پچ پچ همهمه شده..)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیا اینم یکم تغییر و تحول، چشت در بیاد تمرین بنویس.&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114485571772806335?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114485571772806335/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114485571772806335&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114485571772806335'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114485571772806335'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/04/blog-post_12.html' title='تحول _ ورژن شیاف چانگ.'/><author><name>SOS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13965156855322919215</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114466158621114358</id><published>2006-04-10T12:54:00.000+03:30</published><updated>2006-04-11T15:19:12.836+03:30</updated><title type='text'>شروعی با تاسف...</title><content type='html'>با سلام....&lt;br /&gt;من چشم عسلی هستم و فکر میکنم این پسرک.... به اندازه کافی در موردمون افاضات فرمودند!&lt;br /&gt;حالا بریم سر اصل مطلب...(با عرض شرمندگی از تاخیر)&lt;br /&gt;................&lt;br /&gt;یه جند وقتیه که اوضاع مملکت بد جوری قاراش میشه! انرژی هسته ای که دیگه کم کم  داره به مضحکه عام و خاص بدل میشه....زمزمه های جنگ و .... حالا توی این اوضای قمر در عقرب ما داشتیم  آف چک میکردیم که دیدیم یهو یه لینک واسمون اومده ....فکر میکنید چی بود؟&lt;br /&gt;استاد مطهری رو  که میشناسین؟ یه گل پسری  داره به اسم علی آقا که افاضاتی فرمودند که یه جاها ییمونو سوزوند...&lt;br /&gt;من دختر فمینیستی نیستم(البته هستما! منتها شدید نی..) ولی بعضی وقتا یه جاهای آدم میسوزه...هر چند به قول شاعر&lt;br /&gt;در مملکت چو تعره شیران به جا نماند&lt;br /&gt;این عو عو سگان شما نیز بگذرد....&lt;br /&gt;و اما قضیه چی بوده&lt;br /&gt;...............................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طرحي براي پوشش اسلامي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسئله پوشش اسلامي در جامعه مان چند سالي است كه به سبب اهمال مسئولان خصوصاً در دوره اصلاح طلبي رنگ باخته است و مي رود كه مسئله بي حجابي به صورت يك امر عادي و طبيعي درآيد. اگر ده سال پيش برخي مناظر از پوشش بانوان را مشاهده مي كرديم منقلب شده و شايد عكس العمل نشان مي داديم و گاه شب خوابمان نمي برد، اما اكنون در شبانه روز ده ها از آن موارد مي بينيم و بي تفاوت به كارمان ادامه مي دهيم و اين فكر هم تقويت شده است كه كاري نمي شود كرد. البته تاكنون زود بوده است كه دولت جديد وارد اين مسئله شود ولي با توجه به نزديك بودن فصل گرما لازم است برنامه دقيقي در اين خصوص به اجرا درآيد و قطعاً دولت اصول گرا نسبت به اين موضوع بي تفاوت و بدون برنامه نخواهد بود. خدا را شاكريم كه دولت جديد با دولت قبلي از اين جهت متفاوت است كه لااقل تشويق به بدحجابي يا اقدام به توجيه بي حجابي به حسب نياز زمان نكرده است، كاري كه روزنامه هاي دولتي زيركانه انجام مي دادند. ذكر اين نكته ضروري است كه وضع حجاب در كل كشور و در مجموع خود مطلوب است اما نظر به افزايش موارد ناهنجار در برخي شهرهاي بزرگ، لازم است دستي از آستين بيرون آيد و كاري بكند. طرح اجرائي اينجانب به اين شرح است:&lt;br /&gt;مقدمه: .1 پوشش اسلامي از ضروريات دين اسلام است و قابل انكار نيست.&lt;br /&gt;.2 نظر به اينكه اين دستور اسلام آثار مستقيم اجتماعي دارد، اجراي آن نياز به نظارت دارد و با احكامي مانند نماز و روزه قابل قياس نيست.&lt;br /&gt;.3 نظارت بر اين مسئله به عهده مردم و دولت اسلامي است و مبناي آن اصل مترقي امر به معروف و نهي از منكر است. تا آنجا كه نياز به اعمال قدرت پيشگيرانه نيست وظيفه مردم است و آنجا كه مستلزم اعمال قدرت بازدارنده است به اجماع فقها وظيفه دولت اسلامي است.&lt;br /&gt;.4 اعمال قدرت در اين گونه مسائل - در موارد ضروري- عين آزادي است. همان طور كه در بهداشت عمومي، اجبار در واكسن زدن امري ممدوح تلقي مي شود يا در فرهنگ عمومي، اجبار در سوادآموزي امري پسنديده به شمار مي رود و مغاير با آزادي نيست، اجبار در برخي مسائل فرهنگي از قبيل نوع پوشش انسانها براي آن كه بنيان خانواده ها محفوظ بماند نيز امري پسنديده و عين آزادي است.&lt;br /&gt;.5 اعمال نظر در نوع پوشش مردم از طرف حكومتها چيزي نيست كه منحصر به ايران باشد، در اكثر كشورهاي جهان قانوني در اين زمينه وجود دارد منتها حدود آن متفاوت است. تقريباً در همه كشورها عريان مطلق بودن ممنوع است. در برخي كشورها از ناف تا زانو نمي تواند برهنه باشد و در برخي كشورها حد پوشش بيشتر است و در اكثر كشورهاي اسلامي خصوصاً مناطقي كه فرهنگ غربي نفوذ نكرده است، حدود پوشش عرفاً يا قانوناً همان حدودي است كه اسلام تعيين كرده است.&lt;br /&gt;.6 فلسفه پوشش اسلامي در درجه اول استحكام بنيان خانواده است. اسلام مي خواهد هرگونه التذاذ جنسي اعم از بصري، سمعي و غيره محدود به كادر خانواده باشد و اجتماع محيط كار و فعاليت باشد، لذا با كار اجتماعي بانوان مخالفت نكرده اما براي آن شرايطي قرار داده است: پوشش اسلامي، عدم اختلاط با مردان و پرهيز از هر گونه رفتار تحريك آميز. دولت اسلامي موظف است محيط مناسب براي فعاليت اجتماعي بانوان فراهم كند، و الا اي بسا كه ضرر اين فعاليت ها از نفع آنها بيشتر باشد.&lt;br /&gt;.7 با توجه به فلسفه پوشش اسلامي كه عدم تحريك جنسي در جامعه باشد، پوشش اسلامي شامل مردان نيز مي شود گرچه حكم حجاب به حسب طبيعت زن كه ميل به خودنمايي دارد بيشتر متوجه بانوان است. مردان نيز حق ندارند به گونه اي لباس بپوشند كه توجه زنان را به خود جلب كنند. دولت اسلامي در اين زمينه نيز وظيفه نظارت دارد.&lt;br /&gt;.8 مسئله رقابت ذاتي ميان بانوان در خودنمايي را نبايد كوچك در نظر گرفت. اگر يك پوشش استاندارد و معين در كار نباشد اين رقابت شدت پيدا مي كند. معمولاً زن- قطع نظر از اين كه خود را به سلاح تقوا مجهز كرده باشد- تحمل ندارد كه زن ديگري زيبايي ها و جاذبه هاي خود را به نمايش بگذارد و او كه احياناً زيباتر و جاذب تر است چنين نكند. در سالهاي اول انقلاب كه قانون حجاب مطرح شده بود، بسياري از بانوان به اصطلاح متجدد و بي توجه به پوشش اسلامي در مصاحبه هاي خود با رسانه ها تشكر مي كردند كه ما را از رقابت طاقت فرسا با يكديگر نجات داديد. مي گفتند ما قبلاً براي آن كه از رقباي خود مثلاً در اداره عقب نمانيم بايد صبح زود بلند مي شديم و انواع آرايشها مي كرديم و لباس جديد مي پوشيديم، اما شما با قانون حجاب كه مثلاً همه بانوان بايد با شلوار و مانتوي بلند و راحت و بدون آرايش در محل كار حاضر شوند ما را راحت كرديد.&lt;br /&gt;.9 نتيجه بي حجابي و بي بندوباري را بايد در غرب ديد. انسان عاقل همواره از وقايع تاريخي عبرت مي گيرد و از نظر قرآن نيز يكي از منابع شناخت، تاريخ است. در غرب، خانواده مفهوم خود را از دست داده است و بيش از آن كه بر پايه عواطف زن و مرد استوار باشد، مانند شركتهاي تجاري برقرارداد اجتماعي استوار است و بسياري از پيوندهاي خانوادگي ميان زن و شوهر به زور قانون و از ترس حمايت دولت از زن يا مرد برقرار مانده است. ظاهر زندگي آنها ملاك نيست، بايد به باطن آن نفوذ كرد. اما ممكن است خدشه شود كه ما هم مشكلاتي در اين زمينه داريم. پاسخ اين است: علت مشكلات ما در مسئله خانواده آن است كه به اسلام به طور كامل عمل نمي كنيم، بخشي از آن را عمل مي كنيم و بخشي را مهمل مي گذاريم. نظام خانوادگي اسلام يك كل تجزيه ناپذير است و همه اجزاء آن با هم نتيجه مي دهند. مثلا ازدواج در سال هاي آغاز جواني، تشريفات ساده ازدواج، اهميت دادن به انتخاب دختر يا پسر، عدم اختلاط دختران و پسران و به طور كلي زنان و مردان در برنامه هاي اجتماعي، حمايت دولت از زن آنجا كه مرد مي خواهد از حقوق خود مثلا حق طلاق سوءاستفاده كند، طمع نكردن مرد به محصول كار زن و از اين قبيل، اجزاء اين نظام را تشكيل مي دهدكه همه با هم بايد عمل شوند، اگر برخي را مطابق اسلام و برخي را مطابق فرهنگ غرب عمل كرديم نتيجه نخواهيم گرفت.&lt;br /&gt;.10 قطعاً دنياي غرب كه آزادي در قاموس آن بيشتر آزادي حيواني است تا آزادي انساني، در مقابل نظارت بر پوشش مردم موضع خواهد گرفت و در پشت پرده نفاق به عوام فريبي خواهد پرداخت، اما ما بايد در عقيده و موضع خود استوار باشيم و براين نكته پافشاري كنيم كه تأكيد بر پوشش مناسب، عين آزادي انساني است هرچند با آزادي حيواني منافات دارد، و ما شما غربي ها را نيز به اين راه دعوت مي كنيم تا مشكلات خانوادگي و اجتماعي تان كه بسياري از متفكرانتان نيز نگران آنند كمتر شود.&lt;br /&gt;اما اصل طرح: بديهي است كه اولين گام، جلب نظر بانوان است. تا خود آنها نخواهند، كاري انجام نخواهد شد. بنابراين لازم است با آنها دوستانه صحبت شود و فلسفه پوشش اسلامي به درستي براي آنها بيان گردد. حتي لازم است جلساتي با حضور بانوان سهل انگار در مسئله حجاب تشكيل و با آنها مستقيماً صحبت شود و به حرف آنها نيز گوش داده شود. در اين مرحله نقش صدا و سيما اساسي است. در گام بعد نياز به موارد ذيل است:&lt;br /&gt;.1 مركزي تأسيس شود براي آموزش آمران به معروف و ناهيان از منكر در باب حجاب (مي تواند از مراكز موجود استفاده شود). فقط اين افراد با كارت ويژه حق دخالت خواهند داشت.&lt;br /&gt;.2 حجاب استاندارد (شلوار و مانتوي راحت و بلند حداقل تا زانو و روسري يا مقنعه، و به طريق اولي چادر، بدون تأكيد بر رنگ خاص) معرفي شود.&lt;br /&gt;.3 دولت از ورود مراجعان با پوشش ناهنجار (مثلا شلوار تنگ و بلوز براي بانوان و شلوار تنگ و سينه باز براي آقايان) به ادارات دولتي جلوگيري كند. اين نظارت بايد در اماكني مانند فرودگاه ها نيز اعمال شود.&lt;br /&gt;.4 در پارك ها امكانات لازم و اختصاصي براي ورزش صبحگاهي بانوان و احياناً دوچرخه سواري و بدمينتون و پينگ پونگ و غيره فراهم شود به طوري كه بتوانند بدون حجاب به ورزش بپردازند.&lt;br /&gt;.5 در ساحل دريا تأسيسات ويژه شناي بانوان به تعداد موردنياز برقرار شود و در فصل تابستان نظارت بر ساحل دريا جدي گرفته شود.&lt;br /&gt;.6 زناني كه به قصد جلب مشتري در خيابان ها پرسه مي زنند بازداشت و به مركزي كه فقط توسط بانوان اداره مي شود تحويل داده شوند. بديهي است كه برخورد با آنها مي تواند از تذكر و راهنمايي تا جريمه نقدي و حتي زندان براي افراد حرفه اي تنوع داشته باشد.&lt;br /&gt;.7 برخي از دانشكده ها به دليل كمبود جا و اختلاط دختر و پسر زمينه ساز فحشاء شده اند، بايد اين گونه دانشكده ها ملزم شوند كه پسرانه يا دخترانه شوند. عبور از كنار اين گونه دانشكده ها انسان را به ياد كاخ هاي جوانان زمان رژيم شاه مي اندازد كه براي خواب كردن نسل جوان تأسيس شده بود.&lt;br /&gt;.8 در همه دانشگاه ها مسئله نظارت بر پوشش اسلامي دختر و پسر و عدم آرايش بانوان، از درب ورودي دانشگاه تا مكان هاي ديگر جدي گرفته شود و افراد معاند كه بر كار خود اصرارمي ورزند به كميته انضباطي معرفي شوند.&lt;br /&gt;.9 در برخورد با موارد ناهنجار پوشش، از تجسس در احوال شخصي مردم پرهيز شود. مثلا ممكن است دختر و پسر جواني با لباس مناسب در حال قدم زدن باشند، مجاز نيستيم كه بررسي كنيم آيا با هم محرمند يا خير. در مقابل، ممكن است زن و شوهري با لباس ناهنجار در حال قدم زدن در خيابان باشند، در اينجا مجازيم كه با آنها برخورد مناسب داشته باشيم.&lt;br /&gt;.10 بازرسي از اماكن عمومي فرهنگي مثل مؤسسات پخش محصولات تصويري يا بازي هاي رايانه اي يا سينماها جدي تر گرفته شود.&lt;br /&gt;بديهي است كه كارهاي زيربنايي و مبارزه با علل به جاي مبارزه با معلول ها به قوت خود باقي است و هيچ يك نبايد جاي ديگري را بگيرد. مثلا تأسيس ورزشگاه ها و اساساً ترويج ورزش همگاني و تأسيس كتابخانه ها و امكانات تفريحات سالم و به طور كلي پركردن اوقات فراغت مردم خصوصاً جوانان به طوري كه بي هدف درخيابان ها پرسه نزنند كمك شايسته اي به سلامت اخلاقي و پوشش مناسب آنها خواهد بود. سخن در اين است كه علاوه بر اين گونه فعاليت ها نياز به آن گونه نظارت ها نيز هست، زيرا به هر حال عده اي هستند كه تحت تأثير ماهواره ها و غيره نمي خواهند زندگي انساني داشته باشند.&lt;br /&gt;روشن است كه طرح فوق قابل كامل شدن است. لذا از نظرات همه دردمندان استفاده خواهد شد.&lt;br /&gt;.........................&lt;br /&gt;البته فکر میکنم شروع جالبی بود.... بار طنز افاضات علی آغا ! زیاده...&lt;br /&gt;حرفامو تو نظرات میزنمو و منتظر نظرات شما هم هستم....&lt;br /&gt;این هم منبع خبر مذکور&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.arefnews.com/NewsBody.aspx?ID=1286"&gt;http://www.arefnews.com/NewsBody.aspx?ID=1286&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;----&lt;br /&gt;با هم بخندیم !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114466158621114358?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114466158621114358/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114466158621114358&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114466158621114358'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114466158621114358'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/04/blog-post_10.html' title='شروعی با تاسف...'/><author><name>چشم عسلی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05737298622333644617</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114421827194202346</id><published>2006-04-05T09:54:00.000+03:30</published><updated>2006-04-06T08:24:18.730+03:30</updated><title type='text'>آدم ها مقدس اند</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;سسسسلللللللللام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عید امسال هم اومد، آره نوروز باستان ایران زمین هم اومد و سالی جدید با بهاری جدید شروع شد. به قول دکتر شریعتی – متنش رو هممون خوندیم – لحظه ی آغاز آفرینش! لحظه ی تحویل سال نوی ایرانیان چه قدر قشنگ و پر مفهوم!! نه لحظه ای زودگذر که پس از سال ها و دهه ها و صده ها و یا حتی هزاره ها از بین برود، لحظه ای ابدی مادامی که جهانی هست و زمینی هست و زندگانی ای هست و روزگاری هست و چرخی هست که می چرخد؛ که من و تو مدام از بد عهدی این چرخ بنالیم و نفرین کنیم و روز شب کنیم تا شبی را به یادش تنها بگذرانیم تا صبحدم؛ که سحرگاه شد، اما دیدگان ترمان روی خوش خواب ندیدند و چه آرزوی عبثی که ای کاش این چشمانی که همه چیز می بینند و چون اویی را نمی بینند. ای کاش، ای کاش دیگر هیچ نمی دیدند تا فقط رویش را در نظر در تاریکی این چشم ها مجسم کنند با خطوطی سفید، ساده، آن گونه که هست، آن گونه که چون هست دوستش می داری، آن گونه که چه و چه و... چه زیباست!!&lt;br /&gt;آخیش، خیلی خیلی خیلی وقت بود که ننوشته بودم. فک می کنم که علاوه بر تمام نیاز های روزمره، نیاز به نوشتن هم تو وجود تک تک آدم ها وجود داره... و من برای مدتی از انجام این کار دست کشیده بودم... و چه قدر سخته!&lt;br /&gt;تو این مدت ذهنم دور شده بود از همه ی این ساده اندیشی های درونم به خاطر چه و چه و چه که هر چه نازیبایی را به فکرم هدیه کرده بود و شلوغش کرده بود، مثل منظره ی ترافیک گره خورده ی کلافه ی کننده ی یک میدان شلوغ که وقتی توش گیر کردی دوست داری ماشینت رو همون جا بگذاری و بری تا دور دست. آن قدر دور که دیگر به هیچ چیز فکر نکنی! به هیچ چیز جز او و این که چه زیباست که خودش باشد و تو به دور از خود خواهی و به دور از اندیشیدن به چون خودی به او بنگری که چه ساده و زیبا و دوست داشتنی، خودش است و زندگی می کند و... تا مغرور به عشق خود و دوست داشتن خود سرت را چون او بالا بگیری و تو هم زندگی را و نه زنده بودن را تمرین کنی... و چه زیبا می آموزد و تو چه قدر قشنگ یاد می گیری، با همه ی کاستی هایت تلاش می کنی تا بهترین شاگرد این تنها کلاس این مدرسه باشی... نه به این خاطر که تو توانایی بهترین بودن را داری که نه! چون آموزگاری چون او داری. پس مطمئناً بهترین خواهی بود تا همان زمانی که او معلم است...&lt;br /&gt;نمی دانم و نمی دانید که چه قدر فکرم و ذهنم پراکنده است. هم چون کبکی که بال پرواز ندارد و فقط می تواند اندکی به این طرف و آن طرف بپرد تا از هجوم شکارچیان پشت سر فرار کند و این صیادان ناغافل نامرد همان سیل افکار و اندیشه ها هستند که چه ویران کننده اند اگر نتوانی به حساب تک تکشان یکی یکی برسی و حقاً که چه زود به حسابت می رسند... چه زود!!!&lt;br /&gt;اه که چه قدر نوشته ام خط خطی است و من چه قدر ازین بدم می آمد و می آید... و چه قدر از موضوع دور شدم!؟!&lt;br /&gt;جمله ی اول متن رو یک بار دیگه بخونین و یک بار دیگه و برای بار سوم. هر سه بار یک جور خوندین؟&lt;br /&gt;من هیچ علامتی تهش نذاشتم. تا اگه با علامت سؤال خوندینش، بهم بگید نظر خودتون رو. دوست دارم بدونم آدم ها برای شما مقدس اند؟ چه قدر مقدس؟ (و چه سؤال احمقانه ای که چه قدر!) اصلاً تقدس یعنی چی؟ ها؟ به کی می شه گفت مقدس؟... و هزار تا سؤال دیگه&lt;br /&gt;و اگه با علامت تعجب خوندینش، آیا شما هم با خوندن این جمله تعجب می کنین؟ و از چیش تعجب می کنین؟...&lt;br /&gt;و اگر هم که با همون نقطه ی ساده خوندینش... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114421827194202346?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114421827194202346/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114421827194202346&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114421827194202346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114421827194202346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='آدم ها مقدس اند'/><author><name>بی خبر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03853844735641549847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114378787628553342</id><published>2006-03-31T10:15:00.000+03:30</published><updated>2006-03-31T10:21:16.580+03:30</updated><title type='text'>هرى پاتر و سيفون جادويى(ورژن غیر متعهد)</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود، غير از يه هرى پاتر كه قرار بود بره كلاس هفتم مدرسه جادوگرى هاگوارتز. هرى پيش خانواده دورسلى زندگى مى كرد كه خيلى بدجنس بودن، چون همه اش خورش اسفناج به خوردش مى دادند كه خدايى خيلى چيز ستميه و من اصلاً حال نمى كنم. اونم يه روز قاط زد و شير گاز رو باز كرده و كبريت زد و همه شون رو تركوند، آخه هنوز اجازه نداشت بيرون از هاگوارتز از جادو استفاده كنه. پليس هرى پاتر رو گرفت و قرار شد در ملأ عام اعدامش كنن، اما همين كه طناب دار رو انداختن گردنش، رون و هرميون (كه اسم اصلى اش هرمايني است و ما در ترجمه بهش مى گيم هرميون) سوار يه هيپوگريف سر رسيدن و هيپوگريفه يه گاز زد طناب رو پاره كرد و گرفت به منقارش و همون جور كه هرى از گردن آويزون بود تا خود هاگوارتز پرواز كرد. اونجا كه رسيدند، خانم پروفسور مك گونگال كه مدير مدرسه شده بود، يه نگاه به جسد هرى انداخت و گفت خيلى بى شعورين حالا بايد يه هنرپيشه ديگه جاى اين بياريم.شبش توى تالار مدرسه جشن شروع سال تحصيلى بود و همه كلى شام خوردن، هرى كه چهار پنج تا بطرى نوشيدنى عسلى خورده بود، بدجور بهش فشار اومد و دويد دستشويى. وقتى خواست سيفون رو بكشه، توالت فرنگيه بهش گفت «خيلى نامردى كه اين كار رو با من كردى هرى، من كه يه توالت معمولى نيستم...» هرى هم گفت حرف نزن ديگه توالت هم واسه ما زبون درآورده، بعد سيفون رو كشيد و رفت.فرداش بچه ها داشتن تو حياط مدرسه قدم مى زدن كه يهو دو تا ديوانه ساز كه سوار يه جاروبرقى چهارسيلندر بودن، تخت گاز اومدن و كيف هرميون رو زدن و در رفتن. هرى و رون هم پريدن روى جاروهاشون و دنبالشون كردن. ته يه كوچه بن بست يكى از ديوانه سازها پياده شد و گفت «خودت خواستى هرى پاتر، حالا يه دونه از اون بوسه هاى ديوانه ساز مى كنم تا جونت دربياد» بعد دهنشو چسبوند به دهن هرى پاتر و يه هورت كشيد و غش كرد، آخه خبر نداشت كه هرى عضو افتخارى گروه «ک.ت.م» شده و هر شيش سال يه بار مسواك مى زنه. اون يكى ديوانه ساز خواست در بره، هول شد شنلش رفت كنار و هرى و رون كف كردن، چون ديدن طرف كسى نيست جز «سيوروس اسنيپ». هرى گفت «اى نامرد تو مادرمو كشتى» اسنيپ گفت «خسته نباشى، لا اقل يه دور جلدهاى قبل رو مى خوندى، من دامبلدور رو كشتم!» بعد دوتايى چوب دستى هاشونو كشيدن و به طرف هم شليك كردن، طلسم هرى گرفت به پاچه شلوار اسنيپ و دودش كرد. رون گفت «نيگاه كن هرى، زيرشلوارى اسنيپ گل گليه» يهو هرى يه چيزى تو سرش جرقه زد و يادش افتاد وقتى تازه دنيا اومده بود، اين زيرشلوارى رو پاى باباش ديده، واسه همين شاكى شد و گفت «زيرشلوارى بابام پاى تو چى كار مى كنه دزد؟» اسنيپ گفت «من دزد نيستم، اين زيرشلوارى هم حكايتى داره كه اگه بشنوى، كف مى كنى، خيلى باحاله. اما الآن حيفه، مى ذارم آخر داستان مى گم كه همه سورپريز شن» بعد يه بشكن زد و ناپديد شد. هرى كه خيلى بهش فشار عصبى اومده بود، دويد و رفت دستشويى هاگوارتز دوباره همون مستراح فرنگيه بهش گفت «يه لحظه صبر كن، بابا من جادويى ام... نكن اين كارو... مى خواهم يه چيزى... پوه!» هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.فرداش روز مسابقه بزرگ كوئيديچ بين تيمهاى گريفندور و اسليترين بود. اول گروه اسليترين دويست و پنجاه و هشت تا گل به گريفندور زد كه هر كدوم نيم امتياز داشت، بعد «جى. كى. رولينگ» يواشكى گوى زرين رو رسوند به هرى و گريفندور فرتى پنج هزار امتياز گرفت و با نامردى برنده شد. اون وقت طرفداراى اسليترين شروع كردن به فحش دادن به خانواده هرى پاتر و شعار دادن كه: «هرى پاتر حيا كن، كوئيديچ رو رها كن» هرى پاتر هم با روزنامه پيام ديروز مصاحبه كرد و گفت قرار بوده ماجراهاش توى هفت جلد تموم شه اما از لج بعضى ها تا هفتصد جلد ديگه هم كنار نمى كشه و تا چهل سالگى تو تيم كوئيديچ مى مونه. طرفداراى اسليترين هم ريختن تو خيابوناى اطراف ورزشگاه و شيشه و صندلى اتوبوسها رو شكستن. در همين لحظه ابرهاى سياهى آسمان رو پوشاندند و صداهاى ترسناكى به هوا خاست و برق شديدى لحظه اى همه جا را روشن كرد و آن گاه بارون گرفت و معلوم شد سر كاريه.شب، هرى و رون توى خوابگاه دراز كشيده بودن كه رون گفت مهر هرميون به دلش افتاده و دوست داره باهاش ازدواج كنه تا يكى باشه روزها بشينه كنار ننه اش با هم سبزى پاك كنن. هرى هم گفت «اتفاقاً من هم عاشق جينى خواهر تو شدم، اما مشكلم اينه كه داداش زاغارتش مانع ازدواج ماست.» رون گفت: « چه بامزه، چطوره بريم پيش هاگريد تا اون راهنمايى مون كنه؟» بعد دوتايى شنل نامرئى كننده باباى هرى رو انداختن روى سرشون و رفتن بيرون. همينطور كه داشتن يواشكى از كنار سرايدار رد مى شدن طرف يهو برگشت و گفت: «آهاى، بيرون مى رين اين كيسه آشغالو هم بذارين دم در» هرى گفت: «ببخشيد مگه ما نامرئى نيستيم؟» سرايدار گفت: «شما نامرئى هستين بوگندتون كه نامرئى نيست!»وقتى بچه ها رسيدن به كلبه  هاگريد، هاگريد نشسته بود و داشت شير يه اژدهارو مى دوشيد. هرى و رون مشكلشون رو گفتن، هاگريد هم گفت كه بچه ها خيلى مواظب باشين و فريب احساسات زودگذر رو نخورين. اصل نجابت و اخلاق خوب دختره. اينو كه گفت هرى و رون خجالت كشيدن و پشيمون شدن و از هاگريد تشكر كردن و رفتن. اژدها هم برگشت به هاگريد گفت: «هوى يه ساعته چى مى دوشى يارو؟ من نر هستم.»وقتى بچه ها برگشتن به خوابگاه، هرى كه تو كلبه هاگريد يه سطل شير اژدها خورده بود دويد دستشويى. اميدوارم سردبير فكر نكنه اين صحنه ها بدآموزى داره چون همه اش اهميت دراماتيك داره. توالت فرنگيه باز تا هرى رو ديد گفت: «هرى به من پشت نكن، من باهات حرف مهمى دارم، من .... اوف!» اما ديگه نتونست حرف بزنه، هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.فرداش كلاس درس پيشگويى و طالع بينى داشتن، معلم شون خانم پروفسور تريلانى گفت: بچه ها امروز كلاس عملى داريم بعد بچه ها رو سوار اتوبوس كرد و برد يكى يكى سر چهارراه ها گذاشت تا به زور فال حافظ به مردم بفروشن. دخترها رو هم توى پارك ول كرد تا فال بگيرن و خلاصه كلى به همه خوش گذشت و چند تا از بچه ها رو هم مأمورهاى شهردارى گرفتن. شبش وقتى برگشتن، دم در خوابگاه، «لرد ولدمورت» اومد جلو و به هرى گفت: «بپر برو اتاق پروفسور مك گونگال، كارت داره» هرى گفت: «خيلى ضايعى، تو قرار بود آخر داستان بياى كه هيجانش زياد شه» اونم جواب داد: «آخه از بروبكس، كسى ديگه اى دم دست نبود پيغام خانم مدير رو برسونه.» وقتى هرى رفت دفتر مدير، پروفسور مك گونگال پرسيد: «چى مى خورى هرى؟» هرى گفت: «از همين آب نبات چوبى هاى برتى بات با طعم همه چى» بعد دست كرد تو ظرف روى ميز و يه دونه برداشت و دو سه تا مك كار درست زد و گفت: «اه اه، هر دفعه از اينا برمى دارم مزه آشغال گوش مى ده» پروفسور گفت: «واسه اين كه اينا آب نبات نيست، گوش پاك كن هاى مصرف شده منه. حالا يه دقيقه بشين مى خوام يه چيز خيلى مهمى بهت بدم» بعد دست كرد و از زير ميزش يه جاروى دسته طلاى بلند درآورد، هرى حال كرد و جيغ زد «اى ى ى ول، آذرخش دو هزار و شيشه؟» پروفسور مك گونگال گفت نه. «نيمبوس دو هزار و پنجه؟» پروفسور گفت نه. «پس چيه؟» پروفسور گفت: «زمين شوره، حالا برو باهاش طويله هيپو گريف ها رو جارو كن» همون موقع زخم پيشونى هرى شروع كرد به سوختن و هرى داد كشيد «اى نامرد تو ولد مورتى كه تغيير قيافه دادى» بعد چنگ زد و ماسك پروفسور مك گونگال رو كشيد و از جا درآورد اما وقتى اسكلت صورت پروفسور از پشتش زد بيرون تازه متوجه شد سوتى داده و ماسك نبوده. بعداً فهميد كنار زخم پيشونى اش يه جوش چركى زده و همون مى سوخته.شب هرى كلى خواب عمو پورنگ و خاله شاهدونه و چيزهاى وحشتناك ديگه ديد و دستشويى اش گرفت. پاشد رفت دستشويى، اونجا دوباره همون توالت فرنگيه گفت: «ببين، يه دقيقه خودتو نگه دار بذار من حرفمو بزنم، نمى تركى كه...» اما هرى كه داشت مى تركيد گوش نكرد و به كارش رسيد، اين بار همينكه دستش به سيفون خورد به صداى رعد و برق ترسناكى بلند شد و توالته لرزيد و لرزيد و بامبى تبديل شد به البوس دامبلدور. هرى گفت مگه شما نمرده بودين؟ دامبلدور گفت: «اى كاش مرده بودم و به اين روز نمى افتادم. وقتى اسنيپ منو جادو كرد، خودمو به مردن زدم و به اين شكل دراومدم تا دورادور مراقبت باشم، اونوقت توى بى مرام بين چهل تا توالت فرنگى اينجا، هى گير دادى به من، هى گير دادى به من...» هرى گفت: «آخه چرا زودتر نگفتين؟» دامبلدور جواب داد: «ببند اون فكت رو!» هرى خيلى معذرت خواست و گفت اميدواره كه دامبلدور به بزرگوارى خودش اونو ببخشه، دامبلدور هم بعد از دو سه تا چك و لگد، بزرگوارانه هرى رو بخشيد و گفت: «هرى من بايد يه راز بزرگيو بهت بگم كه اگه بشنوى هم تو هم خواننده ها كف مى كنين.... من باباتم.»هرى هم گفت: «بابا، اگه مى شه پول بده فردا مى خوايم با بچه ها بريم كافه سه دسته جارو» دامبلدور براى اين كه ضايع نشه به روى خودش نياورد و جواب داد: «نه پسرم اشتباه نكن... جيمز پاتر پدر تو نبود. من و جيمز دوستاى صميمى بوديم بعد هر دو عاشق مامانت لى لى شديم اما لى لى فريب ثروت پدرت رو خورد و خواست با اون ازدواج كنه همين موقع من بابات رو براى يه مأموريت فرستادم لندن، اون هم ناپديد شد و مدت ها گذشت. من با لى لى ازدواج كردم يه روز يهو سروكله جيمز پيدا شد و حسابى قاط زد و گفت: «نامردها من كه تازه همين ديروز رفتم لندن» ما هم براى اين كه ساكتش كنيم خواهر كوچيكه لى لى رو داديم به جيمز كه ثمره اون ازدواج، تو بودى»هرى گفت: «خب با اين حساب كه تو مى شى شوهر خاله ام نه بابام» دامبلدور هم ريشش رو خاروند و گفت: «آها، از اون لحاظ. آفرين! پنجاه هزار امتياز به گريفندور اضافه مى شه!» فرداش هرى، رون و هرميون دسته گل و شيرينى خريدن و رفتن كه پروفسور مك گونگال رو براى دامبلدور خواستگارى كنن بعد هم جشن مفصلى گرفتن و همه رو دعوت كردن. ولدمورت هم اومد توى مراسم و دست دامبلدور رو بوسيد و گفت: «منو ببخشين، من در نادانى به سر مى بردم اما اين يه ماهه نشستم و يكى از اين سريال هاى سى شبه رضا عطاران و حسن جوهرچى رو ديدم و پى به اشتباهاتم بردم و متحول شدم.» همه كف زدن و هورا كشيدن و ولدمورت رو بخشيدن و فرستادن به آزكابان تا اعدام بشه. فرداش بچه ها بالاخره از هاگوارتز فارغ التحصيل شدن و رفتن تو صف ديپلمه هاى بيكار. دامبلدور هم هرى رو تبديل به يه توالت عمومى وسط ترمينال جنوب كرد تا از اين طريق حسابى به جامعه خدمت كنه و تلافى اون چند وقت هم دربياد.قصه ما به سر رسيدكلاغه آخرش هم نفهميد قضيه زيرشلوارى گل گلى اسنيپ به كجا رسيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114378787628553342?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114378787628553342/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114378787628553342&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114378787628553342'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114378787628553342'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/03/blog-post_31.html' title='هرى پاتر و سيفون جادويى(ورژن غیر متعهد)'/><author><name>SOS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13965156855322919215</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114287841240211612</id><published>2006-03-20T21:41:00.000+03:30</published><updated>2006-03-20T21:43:32.666+03:30</updated><title type='text'>سال نو، ادبیات غیر متعهد، نمیدونم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ادبیات غیر متعهد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب بیاین این ادبیات رو، یعنی این اسم رو، ریشه یابی کنیم ببینیم از کجا اومده. ببینید من از همین الان بگم حال و هوام تخریبه، اگه چرت و پرت میگم هم بی دلیل نیست. نگاه کنید بنده عادت دارم چیزی رو تو دلم نگه ندارم، همه اش رو بریزم بیرون، حالا هر چی بود ها، حرفی درد دلی، داستانی، بادی... (هوی فحش ندین). والا یه مدتی یه بعد از فلاف خوردن این داود و علیرضا و بهزاد و کل ایل و طایفه لوبیایی ها و غیره میریزن سرمن که ممد آروغ (خداییش نمیدونم اینجوری مینویسن یا نه) نزن. ما هم به حرفشون گوش میدیم، ولی خوب طبق قانون پایستگی جرم و انرژی این باد نخود ها باید از یه جایی خارج بشن، ... (خودتی، فحش نده... چی؟ ... بله؟ ... هر جور که راحتی، من که خواهر ندارم) پس این اسم، یا بهتر بگم عبارت " ادبیات غیر متعهد " میتونه ریشه ی باد شکمی داشته باشه.&lt;br /&gt;حالا چه ربطی داشت به قانون پایستگی جرم و انرژی؟ ( ااا... نه بابا، من کی سیاسی اش کردم، ... چی؟ خب معلوم حق مسلم ماست... نیست؟ من چه میدونم، خودتون رفتین سر هفت تیر، هوا کردین (دستاتونو) داد زدین چه میدونم انرژی هسته ای آزاد باید گردد ... چی نرفتین هنوز؟ پس این مصاحبه هه چی بود؟ چی به من ربطی نداره؟ ... چی؟ گفتم که بنده خواهر ندارم ... راستی میدونین پیامد این شعارتون تو قزوین چی بوده؟ "خبر نگار دانمارک حق مسلم ماست!")&lt;br /&gt;و اما ربطش به انرژی هسته ای ... نگاه کنید خیلیا معتقد هستند که این نظریه نسبیت، بزرگترین نظریه در علم فیزیکه، همونی که همه تون فرمول معروفش رو بلدید. خوب، یه نظریه هم هست که میگه انیشتین این عبارت رو حدس زده و بعد با تحلیل دیمانسیونی* دیده درسته. (اول پاورقی رو بخونین). خب یعنی واحد طرف اول با طرف دوم برابره، پس طرف اول ضریبی از طرف دومه، خلاصه اش اینکه انیشتین هم این فرمول رو از رو باد شکم در آورده بعد دیده درسته. (نتیجه: استنتاج های باد شکمی در علم کاربرد های فراوانی دارند.) و خب همه میدونین که انرژی هسته ای حق مسلم ماست، ما انرژی هسته ای را دوست داریم (همون باد شکم). ببینید اگه باور ندارید حق مسلم ماست به این شعر عبید که آینده انرژی هسته ای رو میدیده توجه کنین و بدونین که ایرانی ها از همان سالها به فکر انرژی هسته ای بوده اند:&lt;br /&gt;بخسبی و ... ن سوی بالا کنی&lt;br /&gt;هنر های خود را هویدا کنی...&lt;br /&gt; البته من هم میدونم آمریکا به شدد در صدد بستن پلنت(plant) های هسته ای ماست، ولی به گفته ی خمینی کبیر، امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند، آخه احمدی نژاد رو چرا اینقدر مسخره میکنین، راست میگه بابا، مگه آمریکا چند تا انگشت داره؟ (جون هرکی دوست دارین به همون خواهرم فحش بدین)  ملت ایران میلیون ها باسن آماده به اعتراض داره، باس نهایی داغ دار...&lt;br /&gt;بنده پیشنهاد میکنم، از اونجایی که " انرژی هسته ای حق مسلم ماست" داره به شعار ملی تبدیل میشه، یه روز مشخص، در یه ساعت خاص، تمام ملت ایران باسن های خود را به نشانه اعتراض به سوه هوا کرده و بادی وزین بر بینی استکبار بدمند تا همه بدانند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" انرژی هسته ای حق مسلم ماست"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  خب حالا فهمیدید ادبیات غیر متعهد از کجا اومده؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدایا منو ببخش. تا حالا انقدر گلواژه یه جا تلاوت نکرده بودم. شما هم اگه خیلی چرت بود ببخشید، سال نو رو خوبه با خنده آغاز کنیم. :D&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه چند دقیقه ای تا سال تحویل مونده...&lt;br /&gt;یه سال دیگه هم گذشت، میدونین خوبه سال جدید از اول مهر شروع نمیشه، آخه آدم هر سال میخواد تو خودش تغییرات بده، اگه از اول مهر شروع میشد، تمام تمرکزآدم میرفت سر مدرسه و درس و... از تغییرات یادمون میرفت، ولی الان، وقتی فردا از خواب ناز بلند بشیم، میبینیم سال واقعا عوض شده…&lt;br /&gt;راستی کی میدونه فردا سر از بالش بر میداره یا نه؟…&lt;br /&gt;گرچه من خودم اول مهر رو خیلی بیشتر دوست دارم، اول مهر هر سال واسه من یه خاطره است، امسال، به سوی دانشگاه، پارسال به سوی کنکور، هر سالی یه چیزی…&lt;br /&gt;خب امیدوارم همه سال خوبی داشته باشیم.&lt;br /&gt;مزاحم نمیشم.&lt;br /&gt;فعلا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*تحلیل دیمانسیونی: (نکته المپیادی کاملا بی ربط به پست) : یه روشه که میشه باهاش هدس زد یه فرمول درسته و واحد یه چیز خاص با توجه به تعریفش چیه. مثلا فرمول E = mc^2 رو اگه بخوایم تحلیل کنیم اینجوری پیش میریم:&lt;br /&gt;[E] = J = N*m = Kg*g*m = (Kg*m*m)/s^2 = [Mass]*[Length]^2*[Time]^-2&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[m * c^2] = Kg * (m/s) ^2 = [Mass]*[Length]^2*[Time]^-2   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114287841240211612?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114287841240211612/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114287841240211612&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114287841240211612'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114287841240211612'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/03/blog-post_20.html' title='سال نو، ادبیات غیر متعهد، نمیدونم'/><author><name>SOS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13965156855322919215</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114165034935518594</id><published>2006-03-06T16:35:00.000+03:30</published><updated>2006-03-06T16:35:49.590+03:30</updated><title type='text'>تراوشات ذهنی1</title><content type='html'>سلام.&lt;br /&gt;نمیدونم اون قدیم ندیما (زمان پدر آریامهر و ...) یادتون هس یا نه که ما اولین پستمونو تو این وبلاگ با اهدافی کاملا خیر خواهانه در جهت بالا بردن ...(صدای ملت: بخواب بابا!)  ...چشم. گفته بودم پستای من تو این وبلاگ چند تا جهت اصلی و فی الواقع به قول اجنبی ها  تایتل داره که یکیش همین تراوشات ذهنی بود که گاه گاه در داخل یه سری پست دیگه مدفون میشد و قربانی اههداف غیر خیر خواهانه ما میشد.!&lt;br /&gt;------------&lt;br /&gt;توی خونه داود اینا نشسته بودم که یاد ادبیات به اصطلاح اجنبی پست مدرن و.. افتادم که میگن ادبیات و اصولا &lt;strong&gt;زبان&lt;/strong&gt;  و هنر متعهد به هیچ عنصری نیست. قدیم ندیما مثلا میگفتیم ادبیات باید در خدمت انسانها باشه و یا نوشته ها باید انعکاس دردای جامعشون باشن و......مردم باید حرفتو بفهمن و....که با روی کار اومدن نظریه های جدید  خط بطلانی به اینا کشید و مثلا گفت "این دیگه مشکل شماست که از 4 تا خط خطی که من روی این تابلو کردم چیزی نمیفهمی و...!!!&lt;br /&gt;با درستی و نادرستی نظریه های جدید مثل "هنر برای هنر " و .. کار ندارم و اصولا تو حدی نیستم که بتونم نظر بدم&lt;br /&gt;به اون ادبیاتی که هدفش انجام کاری برای انسانه میگن ادبیات متعهد.&lt;br /&gt;به اون نوع که یه کم پاشو فراتر میگذاره و میگه  من هیچ قیدی برای نوشته هام قائل نیستم( و در واقع "ذات هنر بالاتر از انسان و بالاتر از هدف هست") میگن ادب پست مدرن.&lt;br /&gt;خب حالا این چند خط پریشون که معلومه نویسندش کیه! چه ربطی به هم داشت عرض میکنم.&lt;br /&gt;اگر لحظاتی قطار فحش خوار مادر که به سمت ما گسیل میکنید را نگه دارید.... عرض میکنم(صدای حظار....وایییی  نهههههههههه بازم میخواد سناریوی ...شر  شو تکرار کنه..!)&lt;br /&gt;و حالا ورژن لوبیاییش:&lt;br /&gt;-------------------&lt;br /&gt;-خب آقا داود برو یه چایی بیار&lt;br /&gt;-تو بچه ..... مگه تو خونتون بهت چای نمیدن که میای اینجا بندال چایی میکنی&lt;br /&gt;-برو عارف.........تو به من میگی بندال!!! نذار بگم هر شب کجاها میریا&lt;br /&gt;-بگو ببینم....انسان عالم را از مسئله سخت میترسونی(رک: به ضرب المثل عمیق و بسیار زیبای فارسی که میگه : زن .... رو از ...ر  خر میترسونی!!!)&lt;br /&gt;خیل خب . سگ خور الان میارم&lt;br /&gt;------------------&lt;br /&gt;اینا فضا سازی صحنه بود!!!&lt;br /&gt;و حالا من داشتم فکر میکردم( یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه: اونایی که سر دسشویی فکر میکنن موقع فکر کردن میریننن!)&lt;br /&gt;و از اینجا شد که :&lt;strong&gt; خداوند ادبیات غیر متعهد را آفرید!&lt;br /&gt;داشتم به این فکر میکردم که چرا اصلا همه حرفای ما هدف داره!!&lt;br /&gt;تا حالا به این فک کردین؟ چرا ما یه سری حرف رو فقط به خاطر گفتار نمیگشم!!!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; جمله های ما یا خبریه. یا پرسشیه یا امریه   یا فحشه!&lt;br /&gt;که همشون هدفمندن! حالا بیایم یه چیزی اختراع کنیم که هدف خاصی نداشته باشیم(و شاید خیلی از اهداف پنهان رو بشه در غالبش(که بیانی طنز گونه داره و به کسی بر نممیخوره )دنبال کرد!)&lt;br /&gt;شما تو این تو این دستگاه زبانی( صدای حضار: بخواب..) میتونید گرون شدن نفت رو به حضور غیاب نکردن استاد سر کلاس ربط بدین!!!و فقط تو این مورد هست که میتوانید پیوند گوز و شقیقه رو جشن بگیرید&lt;br /&gt;------------------------------&lt;br /&gt;-داود یه فکری دارم&lt;br /&gt;-نه... دیگه نه.... تو رو مولا نه....&lt;br /&gt;-آره........(و داود یاد بچگیاش افتاد که هی میگفت نه و یکی دیگه میگفت آره...!!!)&lt;br /&gt;(و شروع کردم به توضیح... بعد از کلی فهماندن از طریق زبان و و حرکات و در مواقعی که حالیش نمیشد از راه ماتحت! ....&lt;br /&gt;- &lt;strong&gt;چاییتو بخور که ..ونت پاره نشه......&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;و این جوری بود که داود اولین جمله رسمی ادب غیر متعهد رو اختراع کردو نامش همسطح حافظ و مولانا در تاریخ ادب فارسی بر جا میمااند!!&lt;br /&gt;-----------------&lt;br /&gt;علما!میتونن برای حرفای غیر متعهد دیگران یا حرفای غیر متعهد خودشون توضیحاتی هم ارائه بدن....&lt;br /&gt;مثلا عده ای سعی کردن تا توضیحی برای این جمله داود بیارن که چند موردیشو اشاره میکنم:&lt;br /&gt;1-مممکن است حرف شیخ دلیل بیو تکنولوژیکال داشته باشد!&lt;br /&gt;یعنی: به علت موادی نیکوتین در چای که ذهن رو باز میکنن و از اونجا که بازی ذهن رابطه معکوسی با مخ گوزیدگی (که منجر به  فراخی ماتحت و جملاتی تحت عنوان :ولش کن و   حالا بعدا و ..... میشود ) و باز هم از آنجا که فراخی ماتحت پیش زمینه ای بر پارگی ماتحت است ( البته نظر علما در این باره متفاوته)(توجه شما رو به برخی از افاضات علما جلب میکنم)&lt;br /&gt; . برخی میگن فراخی ماتحت امری ازلی است و در ازل در انسان ایرانی بوده وازآنجا که ذات انسان تغیییر ناپذیره! فراخی ماتحت نه پیشرفت میکنه که منجر به پارگی بشه و نه کم میشود که خدای ناکرده   زبونم ...    لال  مورچه خاک بر سر کک به تنور!! موجب افزایش بازدهی انسان بشه!!!!&lt;br /&gt;برخی علما هم بر این عقیده ان که فراخی ماتحت ازلی است ولی در دوره  گذار به نونهالی ممکن است افزایش بیابد...(دکتر حسن پیتزایی!) &lt;br /&gt;برخی علمای زود باور کند ذهن که بر دنیا امید واهی بسته اند!!! عقیده دارند که فراخی ماتحت با تناول سنجد ممکن است خوب شود...این علما اصولا همه چیز رو قشنگ میبینن و نسل روانشناس بیمزه  هم تربیت میکنن !!!&lt;br /&gt;--------------&lt;br /&gt;کجا بودیم!! ها.... بر  طبق سندی که هم اکنون در مجامع علمی پیدا شده! که طبق آن شیخ داود جزو مریدان دکتر حسن پیتزایی است! و طبق نوعی برداشت از سخن دکتر که میتواند ما را به حقیقت امر منتهی کند  که  فراخی ماتحت مقدمه ایست بر دریدگی آن! پس با خوردن چای که ممکن است انسان را زبر و زرنگ کند  و از فراخی بکاهد که فی الواقع از شتاب پارگی کاهیده است   حرف شیخ داود تایید میشود.&lt;br /&gt;---------------------------------------&lt;br /&gt;2-برخی میگن کلام شیخ جنبه فلسفی داشته و به خواص چای مربوط نمیشود:&lt;br /&gt;یعنی بعد از توضیحان منفی برای داود که حرفی فوق العاده فلسفی بوده!!(تک شست حظار!) و مخ شیخ گوزیده بوده و از آنجا که اگر مخ کسی بگوزد برای بر گرداندن آن به حالت اول تلاشی بی حد و حصر در حد جبران دریدگی ماتحت (که حتی به گفته برخی علما امری برگشت ناپذیر است!) باید انجام داد ....شیخ برای جلوگیری از این امو(دریدگی  ماتحت خودش و دریدگی ماتحت منفی به علت توضیح بیش از حد!) به منفی گفته چایی بخورد و ازآنجا که چایی را از راه دهان میخورند ناگزیر دهانش بسته شود و به قول علمای ترک سیکتیر عنایت فرماید!! تا از فراخ تر شدن بیشتر ماتحت طرفین معامله (خودش و منفی)جلوگیری به عمل آورد که   "ا.... مع الصابرین"!&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;این تنها گوشه از تفاسیری بود که بر کلام شیخ داودمزینانیان نوشته اند!!! حالا دیدید چقدر میشود روی تک تک کلمات کار کرد&lt;br /&gt;--------------------------------&lt;br /&gt;حضار که از سخنرانی منفی متاثر گشته گریه میکند شعار میدن:اگر فردا عمت نیاد   مسلسلا بیرون میاد! و سالن رو ترک میکنن&lt;br /&gt;--------------------&lt;br /&gt;غرض از نوشتن این پست این بود که اگر پس فردا یکی اومد اینجوری نوشت و دقیقا گوز رو به شقیقه ربط داد متعجب نشین...&lt;br /&gt;که رسالت ما آگاهی بود. حالا  تو خواه گوش بگیر و خواه به ...خملنت حواله کن....&lt;br /&gt;خوش باشید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114165034935518594?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114165034935518594/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114165034935518594&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114165034935518594'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114165034935518594'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/03/1.html' title='تراوشات ذهنی1'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114154606913073214</id><published>2006-03-05T11:35:00.000+03:30</published><updated>2006-03-05T11:37:49.766+03:30</updated><title type='text'>عشق و دیوانگی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;(این پست رو قبلا داود گذاشته بود، کاملترش رو دیدم حیفم اومد نذارم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زمان های بسیار قدیم  وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود و فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند ، آن ها از بیکاری ٬  خسته و کسل شده بودند. روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند.خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیاید یک بازی کنیم ، مثلا &lt;&lt;قایم باشک&gt;&gt; همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد که من چشم می گذارم و از آن جایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد ،  همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبال آن ها بگردد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن ...یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند ! لطافت خود را به شاخه ی ماه آویزان کرد . خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت در میان ابرها مخفی گشت . هوس به مرکز زمین رفت .  دروغ گفت : زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریاچه ای رفت . طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود ، مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود ... هفتاد و نه... هشتاد...  همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست . چون همه می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش&lt;br /&gt;می رسید : ... نود و پنج... نود و شش... نود و هفت... هنگامی که دیوانگی به صد رسید ، عشق پرید و در بین بوته ی گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد : دارم میام ، دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود . زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود پنهان شود . دیوانگی بعد از تنبلی ، لطافت را یافت که به شاخه ی ماه آویزان بود . دروغ ته دریاچه  ، هوس در مرکز زمین...یکی یکی همه را پیدا کرد جزعشق . او از یافتن عشق نا امید شده بود . در همان موقع حسادت در گوشش زمزمه کرد : تو فقط باید عشق را پیدا کنی  و او پشت بوته ی گل رز است. دیوانگی شاخه ی چنگگ مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را داخل بوته ی گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره این کار را تکرار کرد تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته ها بیرون آمد و با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد . شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و اونمی توانست جایی را ببیند . او کور شده بود . دیوانگی گفت : من چه کردم ؟ من چه کردم ؟ چگونه می توانم تو رو درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگرمی خواهی برایم کاری انجام دهی ، راهنمای من شو . و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همراه اوست .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114154606913073214?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114154606913073214/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114154606913073214&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114154606913073214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114154606913073214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title='عشق و دیوانگی'/><author><name>SOS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13965156855322919215</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114122328787587504</id><published>2006-03-01T17:56:00.000+03:30</published><updated>2006-03-01T23:36:03.260+03:30</updated><title type='text'>I'm flying home</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;به نام خدا&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;جالبه، خیلی وقته که دیگه پست ها و نامه ها و متن هام رو با نام خدا شروع نمی کنم. نمی دونم حالا چرا حواسم افتاد...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بین دوستام، فقط یه نفر هست که من رو همیشه با اسم کاملم صدا می کنه، بقیه ممد، ممل، ممدی و ...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هر انسانی روحش دو بخش اصلی داره، عقلش و دلش.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;حس می کنم عقلم همون ممده است که می خنده و با استاد کلکل می کنه و ضایع می شه و ضایع می کنه... دلم هم اسمش محمده. یه دل کوچولو موچولو!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دیروز داشتم تو اتوبوس با خودم چت می کردم!!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد: سلام.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: چیه باز؟! چی می خوای؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد: چرا میزنی؟ سلام کردم!.!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: خب مرگ. تو این چن وقت اگه سلام می کنی می خوای ازم یه درخواستی کنی. قصدت آشتی نیس!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد: من قهر نکردم که آشتی کنم. تویی که دیگه منو نمی خوای...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: خب مزاحمی دیگه! عقل تو کلت نیست.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد: (با یه لبخند کوچیک) من نه کله دارم نه عقل. عقل که تویی اون کله هم کنترلش دست توهه فعلن.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: (سکوت)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد: خب من اینجوریم دیگه... حالا چن لحظه به حرفم گوش می کنی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: (سکوت)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد: د، خب بی انصاف یه چیزی بگو! یه حرفی بزن...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: تو باعث شکست منی. کی بود این چن هفته ی آخر نمی ذاشت من بخوابم؟ کدوم احمقی بود که سر امتحان ریاضی گفت یه ساعت قبل از آخر امتحان بلند شو؟ از ماتحت شانس آوردی که با ده پاس شد. برو... می خوای بازم بگم؟ هان!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد: (گریه ی بدون صدا)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: (سکوت)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد: (هق هق کنان) خب بگو! بگو! بازم بگو! اگه من احمق و مزاحمم، مثل تو نامرد و بی انصاف نیستم که همه چیزو فراموش کنم! منی که به قول خودت سر امتحان ریاضی بلندت کردم- تازه خودتم می دونی که چیزی بلد نبودی- همونیم که سر کنکور نشوندمت سر جات. همونی که مجبورت کرد سه دقیقه مسئله حل نکنی و اصن به ورقت نیگا نکنی و به خودت استراحت بدی! همونیم که وقتی به خاطر ندونم کاری تو تیزوشان قبول نشدی و خورد شدی جمعت کردم. همیشه که کنترل این بدن دست تو نبوده که! یه زمونایی که کار نمی کردی من راه می بردمش! حالا شده بچه تهرونی و دیگه دل نداره!! اونم تقصیر توهه...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: (سکوت)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد: حالا تورخدا چن لحظه به حرفام گوش کن.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: بگو.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد: اون کلید بلندگوی بالاسرتو بزن، می خوام این فیلمرو ببینم، صداشم بشنوم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: بابا چرته! ازین فیلم جنگیاست. میخوایش چیکار؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد: من با جنگش کار ندارم. سه تا دوست داره توش، می خوام بدونم آخرش چی میشه...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: سگ تو ضرر... بیا!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;یک ساعت بعد...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: چرا گریه میکنی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد: یاد خودم و دوستام افتادم. دوست ندارم این جوری از هم جداشیم...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: بعد از سالی ما با هم یکم حرف زدیم! میخوای منو به گریه بندازی؟ اگه چشام شروع به گریه کنن آبروم پیش این لطفی که کنارم نشسته میره ها؟؟؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد: مگه این بدن ملک شخصی توهه که میگی چشام؟ من گریه می کنم تو هم گریه نکن! ببینم بالاخره چشاش آب میفته یه نه؟!!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ممد: خیلی احمقی...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ولی دیگه صدای ممد نمی اومد، انگار عقل مدتی کنار رفت و دل تنم رو دست گرفت، یاد آبشار قهوه ای افتادم!.! (از اصطلاحات دوستم لطفیه که کنارم خوابیده بود و داشت می رفت مشهد) دیگه چشمام مال دل شده بود... عقلم هم دیگه صداش نیومد، آخه لطفی خوابیده...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;از اتوبوس که پیاده می شدم از لطفی خداحافظی کردم، گفت الان که از اتوبوس بری بیرون، بوی شهرتون رو حس میکنی، بوی یاس میده...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;می دونستم شاهرودم بوی خودش رو داره ولی چه تعبیر قشنگی، بوی یاس...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114122328787587504?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114122328787587504/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114122328787587504&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114122328787587504'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114122328787587504'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/03/im-flying-home.html' title='I&apos;m flying home'/><author><name>SOS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13965156855322919215</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114104092563489573</id><published>2006-02-27T15:05:00.000+03:30</published><updated>2006-02-27T15:23:31.586+03:30</updated><title type='text'>وقتی کسی را نداری</title><content type='html'>سلام.&lt;br /&gt;یه متن بود از آقای سید عمادالدین مرتضوی خواستم براتون بذارم&lt;br /&gt;متن زیبایی هست&lt;br /&gt;تقدیم به محمد ، مجید ، داود و ...... همه رفقایی که &lt;strong&gt;کسی را در دل کوچکشان دارند...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;---------------------------&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(یک متن دور- نوشته...برای عاشقان هر کجا)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند تپش "بغلم&amp;shy;کن" شهیار قنبری نشان می&amp;shy;دهد یا "کیوکیو-بنگ&amp;shy;بنگ" گوگوش...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند خانه&amp;shy;تان برود دو کوچه بالاتر یا همین&amp;shy;طور تاکسی&amp;shy;ها سر چشمک&amp;shy;زن نیش ترمز بزنند...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند نماز صبح چند رکعت است و برای غسل جنابت کدام سمت بدن از ابتدا دوره می&amp;shy;شود...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند راااه&amp;shy;پله را با کدام سین نوشت :"سووت...صووت"...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند،روی تخت&amp;shy;خواب نیم&amp;shy;نفره می&amp;shy;خوابی و دو&amp;shy;تا&amp;shy; و &amp;shy;نصفی پروزاک و صبح دو باطری قلمی از زنگ زیاد در بطن ساعت&amp;shy;ات می&amp;shy;میرد و از کلاس می&amp;shy;مانی و نه واحد می&amp;shy;افتی...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند مادر کی می&amp;shy;رود،نرخ مکالمه اصفهان چقدر می&amp;shy;شود و...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند تلفن حنجره&amp;shy;ی خودش را پاره کند یا سر ظهر کسی تک&amp;shy;زنگ بزند...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند شعر جدیدت را خواستی پاره کن،خواستی بسوزان،خواستی اصلا نگو...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند آکات سفید بزنی،کنزو نمی&amp;shy;دانم چی،یا تنهایی دیوانه و مست&amp;shy;ات، بویش عرق&amp;shy;کش&amp;shy;ات بکند...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند حامد و پریچهر و نیلو و علی، امروز عصر، چه ترانه&amp;shy;ای می&amp;shy;خوانند توی کوچه یا اصلا نازی هفت&amp;shy;سال و نیمه دستش می&amp;shy;رسد کُنار قرمز رسیده بکند یا نه...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند حافظ که بااز می&amp;shy;کنی از کدام سمت تعبیر می&amp;shy;شود...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند جنگل و دم خوابگاه دخترها و پشت بازارچه...اتاقت را که بوی پای اینقدر این&amp;shy;پا-آن&amp;shy;پا کرده می&amp;shy;دهد ، ترجیح می&amp;shy;دهی...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند دیگر برای که شعر بخوانی که لحن&amp;shy;ات قشنگ باشد...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند، مسیح عزیز کسی با دم تو زنده نمی&amp;shy;شود...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند کتاب شعر نوشته باشی یا حالیت بشود با هزار&amp;shy;تا صفر و یک برنامه&amp;shy;ی بایگانی بنویسی...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند مثل بچه&amp;shy;&amp;shy;های ماراسموس&amp;shy;ی گینه که دلشان برای یک لیس آبنبات&amp;shy;چوبی _نه از خارجی&amp;shy;هاش،حتی برای همین پنجاه تومنی&amp;shy;های تاریخ مصرف گذشته خودمان_ پر می&amp;shy;زند،می&amp;shy;نشینی و برای هر دو&amp;shy;تا-دوتا که می&amp;shy;بینی،خدا را استنطاق می&amp;shy;کنی...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند چه سالاد الوویه درست کند مامان چه ماکارونی، یاد هیچ&amp;shy;کس نمی&amp;shy;افتی مگر یک سینی پر از بشقاب نشسته...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند خط&amp;shy;خوردگی دارد پاکنویس شعرت یا چقدر زلم&amp;shy;زیمبو گرون شده تووی برج آسمانه...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند "دوئل" را با صدای دالبی گوش کنی یا اصلا کر باشی..&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند یاهوو مسنجر جدید اف&amp;shy;لاین&amp;shy;ها را می&amp;shy;پراند یا نه یا همه فن تو شوند توی اورکات...&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند سه&amp;shy;شنبه باشد یا جمعه، کپه&amp;shy;ی مرگت را می&amp;shy;گذاری شاید خواب به خواب _خدا یادش بیاید_....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی&amp;shy;کند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------&lt;br /&gt;دلم گرفته واسه تموم اون بجه هایی که اشکای پاکشونو یا کسی نمیبینه یا چشما اینقدر کوره که نمیتونه از لابلای لبخنداشون اونا رو ببینه...&lt;br /&gt;دلم گرفته واسه تموم اون بچه هایی که بعد از سالی که این بغض لعنتی (که همیشه همراهشونه) سر واشدن داره جرات گرفتن شماره &lt;strong&gt;کسی&lt;/strong&gt; رو ندارن یا اگه زد و یه رفیقی پیدا شد.....&lt;strong&gt; مشترک مورد نظر مثل همیشه در دسترس نباشد..&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دلم گرفته واسه تموم اونایی که درداشونو با سیگار یا قرص تسکین میدن...&lt;br /&gt;دلم گرفته از تقویمایی که همه صفحاتش یه روز میشن.....دوشنبه...پنج شنبه ... یا...هفته هایی که یه روزه ان..&lt;br /&gt;دوستت دارم هایی که در گلو خفه میشن..&lt;br /&gt;.........................&lt;br /&gt;زندگی را باید کرد!! با پوست.&lt;br /&gt;خوش باشید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114104092563489573?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114104092563489573/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114104092563489573&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114104092563489573'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114104092563489573'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/02/blog-post_27.html' title='وقتی کسی را نداری'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114103422461620996</id><published>2006-02-27T13:19:00.000+03:30</published><updated>2006-02-28T09:56:50.446+03:30</updated><title type='text'>Preacher's ass</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;ass = olagh! (sooe tafahom nashe&lt;img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/09.gif" /&gt;)&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;Preachers ass&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;A preacher wanted to raise money for his church and on being told that there was a fortune in horse racing, decided to purchase a horse and enter it in the races.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;However, at the local auction, the going price for horses was so high that he ended up buying a donkey instead.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;He figured that since he had it, he might as well go ahead and enter it in the races. To his surprise, the donkey came in third!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The next day the local paper carried this headline: &lt;strong&gt;PREACHER'S ASS SHOWS&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The preacher was so pleased with the donkey that he entered it in the race again, and this time it won.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The paper read: &lt;strong&gt;PREACHER'S ASS OUT IN FRONT&lt;/strong&gt;. The Bishop was so upset with&lt;br /&gt;this kind of publicity that he ordered the preacher not to enter the donkey in another race.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The paper headline read: &lt;strong&gt;BISHOP SCRATCHES PREACHER'S ASS&lt;/strong&gt;. This was too much for the Bishop, so he ordered the preacher to get rid of the donkey.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The preacher decided to give it to a nun in a nearby convent. The paper headline the next day read: &lt;strong&gt;NUN HAS BEST ASS IN TOWN&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The Bishop fainted. He informed the nun that she would have to get rid of the donkey, so she sold it to a farmer for $10.00.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The next day the headline read: &lt;strong&gt;NUN SELLS ASS FOR $10.00&lt;/strong&gt;. This was too much for the Bishop, so he ordered the nun to buy back the donkey, lead it to the plains, and let it go.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Next day, the headline in the paper read: &lt;strong&gt;NUN ANNOUNCES HER ASS IS WILD&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;AND FREE&lt;/strong&gt;. The Bishop was buried the next day.&lt;br /&gt;&lt;img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/04.gif" /&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114103422461620996?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114103422461620996/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114103422461620996&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114103422461620996'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114103422461620996'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/02/preachers-ass.html' title='Preacher&apos;s ass'/><author><name>SOS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13965156855322919215</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-114051517841490804</id><published>2006-02-21T12:37:00.000+03:30</published><updated>2006-02-21T13:16:18.743+03:30</updated><title type='text'>معرفی</title><content type='html'>سلام.&lt;br /&gt;بنده غضنفر فرزندی  ناخلف هستم.آشنایی من و منفی به مدتی قبل بر میگرده که اگه خودش صلاح دونست میاد و براتون  تعریف  میکنه... فعلا به دلایل امنیتی ماتحتی!(کپی رایت منفی) از ذکرش معذوریم...&lt;br /&gt;و حالا یه سری مسایل&lt;br /&gt;-----------------------&lt;br /&gt;اولا بنا به سنت حسنه "خانوما مقدمند!" قرار بود خواهر ارزشی چشم عسلی اولین پستشونو بذارن بعد ما شروع کنیم به بافتن شطح و طامات!ولی به دلیل فراخی بیش از حد ایشون یا شاید چشمای ما فراخ میبینه(ضرب المثل جدید بر پایه چشاتون قشنگ میبینه!) ایشون نتونست پست رو بگذاره و مجبور شدین ابتدا روی کریه المنظر ما رو ببینید.(البته از حق نگذریم  فشار کنکور  (شایدم امتحانای دانشگاه!!!) مجالی واسه پست گذاشتن نذاشت.)بنابر این ابتدا از همه اونایی که این چند وقت  منتظر بودن عذر خواهی میکنیم.....&lt;br /&gt;---------------------------&lt;br /&gt;خب حالا مممکنه این سوال پیش بیاد  که این دلقک بالذات! چی میخواد براتون تف بده.... راستش خودمونم نمیدونیم!!!&lt;br /&gt;(علمای امر در تحقیقات به یه سری نتایجی رسیدن که.....&lt;br /&gt;ممکنه منفی(که از من دعوت کرده بنویسم) نظر سویی به  بعضی نقاط استراتژیک بنده داره!!!که خب حالا 2 حالت پیش میاد&lt;br /&gt;1-این نظریه رد بشه.... به علت کریه المنظریه بنده و شایعاتی مبنی بر دست کشیدن منفی از علاقه خاص به هم جنس!&lt;br /&gt;2-ولی برخی علما میگن نه باز به 2  دلیل....&lt;br /&gt;الف: ذات آدما(در اینجا منفی) تغییر نا پذیره (که این علما آیاتی از قرآن هم میارن بعضا!).&lt;br /&gt;ب: هر دردی دوایی داره  و به قول قدیمیا : رو را نبین چه زشت است .............(بوق) بهشت است!!!!).و  .....&lt;br /&gt;---------------------------&lt;br /&gt;حالا که این یارو اصفهانه و دستش به ما نمیرسه  بذار هر چی دوس داریم تف بدیم!&lt;br /&gt;حالا یه کم سخن جدی با شما رفقا(اگه اجازه بدین دوس دارم اینجوری صداتون کنم):&lt;br /&gt;توی دنیا چیزای خیییییلی کمی هستن که ارزش  غم خوردن دارن..توی این چندین ساله علما و شیوخ(شیخها!) اومدن و کل زندگیشونو روی این مطلب گذاشتن که بابا زندگی ارزش غم خوردن نداره..&lt;br /&gt;مثلا  اوشو  میگه که اگه یه روزی از روزا غم خیلی بهتون فشار آورد....... و تحمل زندگی براتون مشکل شد فکر کنین که کل زندگی یه خوابه....به نظر من جدا نظر جالبیه.... هر بدبختی و هر چی که براتون اتفاق میافته همش یه خوابه...(البته پیغمبر اسلام هم  برخی موارد به این موضوع از طرقی دیگر اشاره کرده).حالا شما در نظر بگیرین که مثلا زبونم لال کنکور نتیجه دلخواهتونو بدست نیاوردین.....فکر کنین همه اینها میگذره و بلاخره یه روزی تموم میشه.....شاید بتونین خیلی راحت تر باهش مواجه بشین...&lt;br /&gt;به قول این منفی احمق: به خدای خودتون اعتماد کنین..."&lt;br /&gt;توی کشور خودمونم علمایی مثل خیام یا شیخنا عبید زاکانی ورای حرفای طنزشون(عبید) یا حرفای سنگینشون(خیام) میخوان بگن که غم گذشته یا چیزایی که از دست دادینو نخورین....&lt;br /&gt;خیام میگه: هرگز غم دوروز مرا یاد نگشت&lt;br /&gt;روزی که نیامدست و روزی که گذشت....&lt;br /&gt;یا شیخنا عبید میگه&lt;br /&gt;روزگار ار به کام ما نبود&lt;br /&gt;......در ...... روزگار کنیم&lt;br /&gt;کلمات رو کنار بزنین و مغز کلامشونو بگیرین.&lt;br /&gt;--------------------------------------------&lt;br /&gt;طنز بیانی است شیرین برای واگویه تلخی های دنیا...&lt;br /&gt;هدف من (خودمو میگم) از نوشتن تو این وبلاگ هم همینه... شاید بتونم برای لحظاتی خستگی رو از تن تون در بیارم و برای لحظاتی هم که شده لبخدنی گوشه لباتون بشونم که یادمون باشه که هنوز &lt;strong&gt;زنده ایم....&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;به امید روزی که وقتی از این خواب (که به نظر من حتی با درداش قشنگه..) با آرامش بیدار شیم.....&lt;br /&gt;به قول حافظ&lt;br /&gt;مکان امن و می بیغش و رفیق شفیق&lt;br /&gt;گرت مدام میسر بود زهی توفیق....&lt;br /&gt;زهی توفیق.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-114051517841490804?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/114051517841490804/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=114051517841490804&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114051517841490804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/114051517841490804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/02/blog-post_21.html' title='معرفی'/><author><name>غضنفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04729769398891119724</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113974199952022304</id><published>2006-02-12T14:24:00.000+03:30</published><updated>2006-02-12T14:30:00.826+03:30</updated><title type='text'>و باز هم والنتاین</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;سال قبل در باره زهرا کوچولو نوشتم، ولی امسال میخوام در باره خود وانتاین بنویسم.&lt;br /&gt;تاریخچه والنتاین:&lt;br /&gt;سالها پیش در یک کشور، فک میکنم فرانسه بود، پادشاهی در حال جنگی بیهوده بود، مردم چندان علاقه ای به جدا شدن از خانواده های خود و جنگیدن نداشتند، پادشاه برای اینکه لشکریان خود را بدون وابستگی های عاطفی کند، برای مدتی ازدواج را ممنوع کرد.&lt;br /&gt;در این میان کشیشی بود به نام Saint Valentine که زیر زیرکی جوانان و عشاق را به عقد هم در می آورد.&lt;br /&gt;پس از مدتی پادشاه متوجه شد و این کشیش را اعدام کرد. از آن روز تا به حال مردم در اکثر نقاط دنیا این روز را جشن میگیرند و، خودمانیم، بهانه ای پیدا کرده اند تا به یکدیگر هدیه بدهند و ابراز علاقه کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر رابطه ی عاشقانه دو طرفه باشد، معمولا دو طرف هدایای ویژه ای به هم میدهند، هدایای کوچکی که بیشتر ارزش معنوی دارند تا ارزش مادی، از جمله عروسک های کوچک و خوب خودتان بهتر میدانید، بسیاری چیز های زیبای دیگر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسیاری، برای اولین بار در این روز به معشوق ابراز علاقه میکنند. معمولا نامه ای برای وی میفرستند شامل سه کلمه: Be my valentine! این نامه را با سرنخی کوچک، از جمله دست خط خود یا حرف اول نام خود میفرستند، تا اگر فرد کنجکاو بود، راهی برای پیدا کردن نویسنده داشته باشد.&lt;br /&gt;یه پیشنهاد، اگه دفه اولتونه، هدیه به طرف ندین، چون اگه قبول نکنه، حسابی ضد حال میخورید!&lt;br /&gt;البت، از اون جایی که بنده تا به حال، در این روز، هدیه ای برای کسی نفرستاده ام و کلا حرکت انتهاری خاصی انجام ندادم، میتونید خیلی هم حرفام رو جدی نگیرید!&lt;br /&gt;ولی حالا یه حرف کاملا جدی، قبل از اینکه از خودتون مطمئن نشدید، برای کسی چیزی نفرستید، چون بعدش There's no turning back. و اگه بعدش پشیمون بشید، خودتون از خودتون بدتون میاد، چون ممکنه پای یکی دیگه رو آورده باشید وسط و بعد اون خورد بشه، اون موقع است که دیگه نمیتونید خودتون رو ببخشید.&lt;br /&gt;گرچه این روزا خیلیا هستن که چند تا کارت میفرستن ببینن کدومش میگیره، خیلیا هم چند تا کارت دریافت میکنن، بعد به ترتیب تیپ و قیافه، یا بد تر، پول و پله، کارتا رو ردیف میکنن ببینن کدومش گزینه بهتریه، ککشون هم نمیگزه که دارن با احساسات دیگران بازی میکنن.&lt;br /&gt;آخه میدونین، عشق این روزا خیلی ارزون شده. شازده کوچولوی ساده من، کجایی ببینی دوستی که قربونش برم، مردم عشق رو هم این روزا تو مغازه ها میجویند.&lt;br /&gt;باور کنین، عشق انتخاب کردن نیست، انتخاب شدن هم نیست، عشق یه اتفاقه، یه اتفاق که شاید خیلی هم ساده باشد.&lt;br /&gt;اگر به کسی ابراز علاقه کردید و گفتید "دوستت دارم"، منتظر جواب نباشید، چون اگه کمی دقت کنید "دوستت دارم" یه جمله خبری ساده است، سوال که نیست، اگر کسی رو هم دوست دارید، او هیچ وظیفه ای در مقابل شما ندارد، و شما هم حقی ندارید...&lt;br /&gt;چرا، شاید فقط حق داشته باشید ناله کنید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از غم عشق تو ای سنم، روز و شب ناله ها میکنم من&lt;br /&gt;و از قد و قامتت هر زمان، روز خود را سیه میکنم من&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt; و حالا هم که کنجکاویتون تحریک شده، میخوام از دل خودم بگم.&lt;br /&gt;یه روز بهزاد برام یه شعر خوند، به کنایه بهش گفتم، مثل این که حافظ این شعر رو مخصوص خودت سروده. جدی بعضی وقتا آدم که یه شعر میخونهف حس میکنه دقیقا با حال و روزش سازگاره.&lt;br /&gt;من تو تمام شعرایی که تا به حال تو زندگیم خوندم (که البته زیاد نیست)، این شعر قیصر رو خیلی دوست دارم، شعری که حیفم میاد جاییش رو پر رنگ کنم چون حرف حرفش زندگی خودمه:&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;حرف ها دارم اما... بزنم یا نزنم؟&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;با تو ام، با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;همه حرف دلم با تو همین است که " دوست..."&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;زیر قول دل آیا بزنم یا نزنم؟&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;گفته بودم که به دریا نزنم دل اما&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;از ازل تا به ابد پرسش آدم این است&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;:دست بر میوه حوا بزنم یا نزنم؟&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;به گناهی که تماشای گل روی تو بود&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;دست بر دست همه عمر در این تردید ام:&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; به امید روزی که پشت هر "دوستت دارم" دو کلمه نباشد، بلکه، هزاران حرف باشد که تنها بتوان آنها را با سکوت ابراز نمود.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113974199952022304?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113974199952022304/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113974199952022304&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113974199952022304'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113974199952022304'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/02/blog-post_12.html' title='و باز هم والنتاین'/><author><name>SOS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13965156855322919215</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113943756368366009</id><published>2006-02-09T01:56:00.000+03:30</published><updated>2006-02-09T01:59:46.053+03:30</updated><title type='text'>این جا نوای عشقه، کرب بلای عشقه...</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به نام خدای ح.س.ی.ن؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;...اما شب عاشوراست امشب، و من نمی دونم از کجا باید شروع کرد، شاید از&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;حج......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;طواف......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عرفه......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;محرم......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کربلا......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عاشورا......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;حر......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;حبیب......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;.........&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;علی اکبر......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;علی اصغر......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عباس......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;حسین......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;زینب......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;علی......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فاطمه......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;محمد......... یا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;.........&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نمی دونم از کجا شروع شد!!! اصن شاید از همون اولش شروع نشد، شاید این راه ادامه داشته، شاید من نخواهم فهمید که شروعش چه بوده، کجا بوده...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خیلی وقته دوست دارم بنویسم،شاید بهتر بود من!!! نمی نوشتم از حسین، از این روزها و این شب ها... ولی...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گفتم حج؛ از دکتر شریعتی حج رو اینگونه آموختم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« حسین یک درس بزرگ تر از شهادتش به ما داده است، و آن نیمه تمام گذاشتن حج! و به سوی شهادت رفتن است... تا به همه ی حج گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم بیاموزد که اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید نباشد، چرخیدن بر گرد خانه ی خدا با خانه ی بت مساوی است...»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گفتم طواف؛ پشت جلد کتاب دکتر طرحی رو دیدم که مربعی مشکی در وسط و فلش هایی در جهت عقربه های ساعت به دورش در گردش بودند، اما یک فلش سرخ در خلاف جهت در حال خروج ازین گرداب بود...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« همه غلطی می چرخند الا یکی: همان فلشی که در مخالف دیگران است –حسین– و تنها اوست که به دعوت شهادت، طواف را ترک می کند...»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و کربلا، کرب بلا؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این شعره شاید بتونه حرفامو بزنه:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« کربلا قصه ی مظلومیته، کربلا خاک غم و شهادته&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کربلا باغ پر از شقایقه، کعبه ی دل هزارون عاشق&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این جا آواره میشن کبوترا، این جا خم میشه قد صنوبرا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این جا رنگ آسمون سیاه میشه، این جا کشته مث بیگناه میشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این جا تشنه ماهیا فدا میشن، شاپرک ها زخمی جفا میشن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این جا سرزمین لاله ها میشه، این جا قتلگاه عاشقا میشه »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و اما عاشورا؛ و امشب شب عاشورا... چه شبی؟!؟ میخوام براتون داستان بگم، یه داستان تکراری که هر بار خوندن و شنیدنش برای من یه جذابیت دیگه داره...:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;... شب، حسین فاطمه یاران رو در خیمه گرد خود جمع می کنه، همگی مردان، جنگجویان و شمشیر زنان بنی هاشم، همگی عاشقان رو جمع میکنه، ... چرا؟ چی می خواد بگه؟؟؟ حسین پسر علی، چی با یاران خود می خواد بگه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« ...ای یاران من، فردا روزیست که می دونم از میان شما کسی از گرز و شمشیر و نیزه و قتل و غارت این وحشیان دو روی بی صفت در امان نخواهد موند، و ناموس و زن های شما بعد از شهادت مورد هجوم و حمله و بی حرمتی این از خدا باخبران منکر حق قرار میگیرن، و من امشب شما رو این جا جمع کردم تا بگم هر کی توان آن نداره می تونه از تاریکی شب استفاده کنه و خودش رو و خونوادش رو نجات بده و من چراغا رو خاموش می کنم تا راحت و آسوده بتونید برید... »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اول به هم نگاهی کردن و آتشی در وجودشون شعله ور شد و یه دفه صدای گریه بود که از خیمه بلند شد... عباس با آن هیکل تنومند و رشیدش از جا بلند شد، سایش خیمه رو در بر گرفت، صدا زد یا حسین، برادرم، این چه خواسته ایه که از ما داری؟ عباس برات بمیره... این چه حرفیه که می زنی؟ حبیب هم بلند شد و گفت: « یا ابا عبد الله! چی میگی؟ کجا بریم ما؟ تو رو بین گرگ صفتا تنها بذاریم، بریم؟...، ما چه طور بعد مرگمون تو چشای جد بزرگوارت نگاه کنیم؟ » همشون یکی یکی گریه کنان اعلام وفاداری کردن و حسین فاطمه در آخر بهشون گفت حالا که این طوریه بیاین جاتونو تو بهشت بهتون نشون بدم. از لابه لای دو انگشت دستش اصحاب یکی یکی اومدن و دیدن و شکر گفتن و از خیمه رفتن بیرون... اما همه که رفتن بیرون حسین متوجه شد که یکی انتهای خیمه نشسته سرش رو تو زانهاش گرفته... چراغ به دست رفت جلو، دید یه جثه ی کوچیکی هستش، که داره یواشکی گریه می کنه... حسین دستشو زیر چونه ی کوچولو برد. دستش از گریه ی اون بچه خیس شد، سرشو که بالا آورد دید قاسم پسر حسن، برادرشه، نوازشش کرد تا گریش بند اومد. ازش پرسید که چرا گریه میکنی عمو؟ چی شده؟ بهش گفت: « عمو! تو به همه جاشونو تو بهشت نشون دادی، اما من نفهمیدم بالأخره تکلیف من چی میشه؟ »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این جای داستان میگن این دو نفر با هم کلی صحبت می کنن. تا حسین کودک رو آروم میکنه و ازش می پرسه « شهادت در پیش تو چه شکلیه؟ » و در جواب میشنوه « عمو! از عسل هم شیرین تره »... به راستی که&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« عشقبازی کار هر شیاد نیست / این شکار دام هر صیاد نیست »&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این شعرا چه قد قشنگ احساس آدما رو تو این حال و هوا بیان می کنن!!!:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« این دل تنگم، عقده ها دارد / گوئیا میل کربلا دارد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می روم بینم در کجا زینب / شِکوِه از قوم اشقیا دارد »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دیدید تو دسته ها و حسینیه ها چه جوری به سر و سینه می کوبن و این شعرو رو می خونن؟؟!!:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« شب عاشوراست امشب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کربلا غوغاست امشب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خون جگر &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;زهراست &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;امشب... »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;برای علی اکبر حسین هم این شعر کوچولو همه چیزو بیان می کنه:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« جوانان بنی هاشم بیایید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;علی را بر در خیمه رسانید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خدا داند که من طاقت ندارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;علی را بر در خیمه رسانم »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این یکی زبون حال حسینه، امشب دل حسین واسش اینا رو می خونه:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« شب آخریه که تو دنیا باقی می مونم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;میون لاله ها تو دشت اقاقی می مونم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دیگه فرصتی نمونده حالا وقت رفتنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شب آخریه که همره ساقی می مونم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شب آخریه که شاپرکا بابا دارن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اگه آب ندارن اما خوشی و صفا دارن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همشون امید دارن چون که عمو رو می بینن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گل آرامشو از گلشن سقّا می چینن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شب آخریه که کبوترا دونه دارن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;زیر سایه ی پدر جمع می شن و دونه دارن...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شب آخریه که خواهر من پناه داره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;صدامو گوش می کنه، به من اون نیاز داره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;توی عمر زینبم بدتر از امشب نبوده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به خدا هیچ دلی مثل دل زینب نبوده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چون که فردا برسه، به نیزه میشه سر من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تیکه تیکه میشه پیکر علی اکبر من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;روی دستم میمیره کودک شیره خواره ام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همگی کشته می شن سواره و پیاده ام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دیگه فرصتی نمونده، حالا وقت رفتنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شب آخریه که همره ساقی می مونم »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اما چه ولوله ای میندازه تو دل آدما این شعرای قدیمی...:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« امشبی را شه دین در حرمش مهمان است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« ای بی کفن، حسین وای&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عریان بدن، حسین وای&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای سر جدا، حسین وای&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در کربلا، حسین وای&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در نینوا، حسین وای&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;وای وای، حسین وای&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;وای وای، حسین وای »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« آن تیر که تو دیدی به سر باید خورد / زهریست که رسد همچو شکر باید خورد »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فردا حسین سر می دهد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عباس و اکبر می دهد...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113943756368366009?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113943756368366009/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113943756368366009&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113943756368366009'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113943756368366009'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/02/blog-post_09.html' title='این جا نوای عشقه، کرب بلای عشقه...'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113932983366064043</id><published>2006-02-07T19:58:00.000+03:30</published><updated>2006-02-07T20:00:40.116+03:30</updated><title type='text'>لا...</title><content type='html'>بگذاريد مرور كنيم خاطراتش را...&lt;br /&gt;از كودكي تصاوير مبهمي در ذهن بزرگش نقش ميبندد . نور مطلق و هبوط روي بالهاي فرشتگان. روزهاي زيباي&lt;br /&gt;آغوش پدر بزرگ را به خاطر مي آورد و كشيدن عباي وحدت بر سرشان... آن روزها پدر بود ، دستان مادر هنوز گرم و پدر بزرگ مثل هميشه و.......... تا آن روز سياه كه پدر بزرگ در اين دنياي بي مروت تنهايش ميگذارد و كودك ما طعم اولين تنهايي را ميكشد.روزها مانند باد ميگذرند... مادر در كوچه كتك ميخورد و كودك در سني كه كودكان پاپتي مدينه مشغول بازيند با حق و باطل مواجه ميشود و درد هاي فهميدن را با همان شانه هاي كوچك حس ميكند.پدر را ميبيند كه براي صلاح مردماني كه از پشت به وي خنجر ميزنند ايستادگي ميكند. مادر در ره عشق به آغوش پدر بزرگ باز ميگردد و باز هم پدر دم نميزند و شبگريه هايش را حاشا اگر غير از چاه كسي بشنود. كودك ما ميخواهد مثل همه مويه كند بر سر كوبد قبر مادر را بغل گيرد و....نه! انگار سرنوشت قصد دارد كمر كودك را خم كند. ا. پايداري را از پدر مي آموزد و دم نميزند....روزهاي جواني در خانه نشيني پدر و ديدن چشمان پر درد وي ميگذرد.بغض پدر را هنگام اداي جمله “ براي يك مرد هيچ چيز سخت تر از بسته بودن دست ها نيست “ را ميفهمد.&lt;br /&gt;كوچه هنوز بوي خون مادر ميدهد.....&lt;br /&gt;پدر بار ديگر دست بيعتش را به دست همهن كساني ميدهد كه 25 سال پيش دست پدر را فشردند و از پشت خنجر زدند.اندوه پدر هيچ گاه پاياني ندارد و چاه كماكان پر ميشود. اندوه حماقت مردم. اندوه تحجر كساني كه فقط و فقط از سر جاهليت دين را با شمشير دين قرباني ميكنند...&lt;br /&gt;كساني كه بر پاره كاغذ هايي بر سر نيزه هايي سجود ميكنند كه ..... و فريادي كه در گلوي پدر خفه ميشود كه آهاي مردم باز هم قبله تان را عوضي گرفتيد.آهاي مردم خدايتان را با شمشيري كه در راه وي تيز كرديد به قتلگاه نبريد...&lt;br /&gt;پدر در فرخنده سحري هنگام خضوع در برابر حق به شمشير باطل به آرزوي ديرينه ميرسد . ديگر صداي ناله هايش امان از چاه نميبرد. نه ديگر كسي صداي ذوالفقار ميشنود و نه صداي پا در شب هاي كوفه... پدر هم دوباره در جايي ديگر به زير عبايي ميرود كه سالها پيش......&lt;br /&gt;“لا” حرفيست كه شور انگيز ترين خاطراتش را زنده ميكند. اصلا همه چيز با همين “لا” شروع ميشود. چه آن&lt;br /&gt;“لا اله الالاه” سالها پيش پدر بزرگ ......تا سيلي كه بوي كوچه ميدهد...... تا “لا” كه پدر به عبد الرحمن عوف (در مجلسي كه براي تعيين خليفه سوم ترتيب داده شده بود) ميگويد..... اصلا شايد از همان جاست كه راهي پر خطر فرارويش قرار ميگيرد و...... (1)&lt;br /&gt;راهست راه عشق كه هيچش كناره نيست&lt;br /&gt;آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست......&lt;br /&gt;پدر بزرگ....مادر....پدر.....&lt;br /&gt;بغضي نهان را در بند بند صلح نامه برادر در مي يابد... راه هر لحظه صعب العبور تر ميشود....&lt;br /&gt;حالا جلوي خانه كعبه ايستاده . پسرك كوچك ما مرديست با كوله باري از خاطرات دردناك... زندگي كه در آن پدر حتي در قتل مادر و هزاران اتفاق ديگر سكوت ميكند ولي در مجلستزوير “لا” ميگويد....&lt;br /&gt;ميداند كه حكم كسي كه مكه را در هنگام زيارت در آن روز خاص ترك كند چيزي جز تكفير نيست...&lt;br /&gt;تكفيري به دست كافران كه بر روي بازوان توانمند جهل مردم!!! به خدايي مشغولند.....و مرد ميخواهد بار ديگر راز “لا” را هويدا كند. ميداند كه پا در راهي بي برگشت ميگذارد. ميداند كه اكثر همراهان سياهي لشكري بيش نيستند .&lt;br /&gt;ميداند كه همه را بايد فدا كند و خواهر و همسر و كودك را به دست كساني بسپرد كه به خودشان هم وفا ندارند چه رسد به..!!&lt;br /&gt;حالا 2 انتخاب دارد.درنگ نميكند و “لا” را برميگزيند تا ما را به رمزي نزديك تر كند. به رازي كه خانه خدا و زيارت آن و در مقابلش ارزشي ندارند!....&lt;br /&gt;حسين امروز (1384/11/19) غمگين تر از هميشه آن بالا بر ما دوستدارانش! نظر ميكند و دستور حفر چاهي در بهشت را ميدهد!!!!! خون هايي كه براي اين ريخته شدند كه به ما بفهمانند كه ذات انسان فراتر از سازش با نامردمي هاست.. حال خود ما محبان! نامردمانيم . هر روز جلوي ديد ما مسيحاني به زندان ميروند! يا كودكي در كوچه سيلي ميخورد...و ما هنوز خموشيم و آيا واقعا ارزش خون هاي ريخته شده را داريم ؟....&lt;br /&gt;اانسان هايي كه همه روزه براي كسب لقمه اي بيشتر به هم خوابگي با ديوهايي تن ميدهند كه شيشه عمرشان به دست همان انسان هاست!&lt;br /&gt;بگذريم...سالهاست از آن ميگذد و ما براي نميدانم دست بريده يا سر بريده يا... گريه ميكنيم و عزا داري بدون اينكه ذره اي براي فرداهامان اندوخته باشيم كه شايد فردا انسان شده باشيم...&lt;br /&gt;محرم براي آدم شدن است.....نه براي گريه كردن . از خدا ميخوام اول از همه خودم بتونم به عقايدم عمل كنم....شما هم برام دعا كنيد.&lt;br /&gt;حالا يه شعر از آقاي دهقانيان....&lt;br /&gt;همزاد دليري و شجاعت بودي&lt;br /&gt;همپايه آسمان مناعت بودي&lt;br /&gt;در مسجد كربلا در آن ظهر غريب&lt;br /&gt;هم پيش نماز و هم جماعت بودي&lt;br /&gt;×&lt;br /&gt;هم دشت به زير خونشان بود دريغ&lt;br /&gt;هم خون شفق بر آسمان بود دريغ&lt;br /&gt;آن روز غروب را مجسم بكنيد&lt;br /&gt;آن سرخترين روز جهان بود دريغ&lt;br /&gt;بر عاطفه ها قيام كردي مولا&lt;br /&gt;رو سوي سپاه شام كردي مولا&lt;br /&gt;حاشا كه كمك بخواهي از دشمن خويش&lt;br /&gt;تو حجت را تمام كردي مولا&lt;br /&gt;من اشك به خون تپيده ام يا مولا&lt;br /&gt;از چشم غمت چكيده ام يا مولا&lt;br /&gt;داني كه چرا مريد راحت شده ام؟&lt;br /&gt;از بس كه يزيد ديده ام يا مولا&lt;br /&gt;هم حي الالفلاح او خونين بود&lt;br /&gt;هم سجده بي سلاح او خونين بود&lt;br /&gt;افسوس كه چند ساعتي بعد نماز&lt;br /&gt;پيشاني ذوالجناح او خونين بود&lt;br /&gt;هر همسفري كه برده بودي مولا&lt;br /&gt;بر دشنه و خون سپرده بودي مولا&lt;br /&gt;آن لحظه كه رو به سوي ميدان كردي&lt;br /&gt;هفتاد و دو زخم خورده بودي مولا&lt;br /&gt;گويند تمام روزه عاشوراست&lt;br /&gt;گويند تمامي زمين كربوبلاست&lt;br /&gt;اين حرف به جاست چون كسي مثل حسين&lt;br /&gt;هر موقع و هر كجا كه باشد تنهاست&lt;br /&gt;هر چند هميشه در پناهت بوديم&lt;br /&gt;يك عمر دخيل بارگاهت بوديم&lt;br /&gt;از فهم تو عاجزيم و شايد آن روز&lt;br /&gt;ما نيز ز دشمنان راهت بوديم&lt;br /&gt;...............................................&lt;br /&gt;خوش باشيد.&lt;br /&gt;(1) : نزدیک به متن دکتر شریعتی در کتاب تشیع علوی- صفوی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113932983366064043?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113932983366064043/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113932983366064043&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113932983366064043'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113932983366064043'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/02/blog-post_07.html' title='لا...'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113899920847939398</id><published>2006-02-04T00:09:00.000+03:30</published><updated>2006-02-04T00:33:45.976+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;br /&gt;سلام، امشب نمیدونم با چه دلی میخوام پست بزارم، نمیدونم و از این کلمه هم بیزارم، "نمیدونم". فقط یه پیقام داشتم، و میخوام از اینجا علنا به عنوان لوبی چت استفاده کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرفم مال دل خودم نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دوست، برای دوست:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="DIRECTION: ltr; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;br /&gt;Lonely Sky&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The cold north wind they call "La Bise"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Is swirling round about my knees,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Trees are crying leaves into the river;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm huddled in this french café&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I never thought I'd see the day&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;,But winter's here and summer's really over,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;And even the birds have packed up and gone,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;They're flying south with their song,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;And my love, she too has gone,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;she had to fly&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Out there, it's such a lonely sky,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;They'll trap your wings my love and hold your flight&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;,They'll build a cage and steal your only sky,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Fly away, fly to me, fly when the wind is high&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;,I'm sailing beside you in your lonely sky...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The old cathedral lights are low&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;She and I we'd often go there&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;To admire and sometimes kneel in prayer;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Lords and ladies lie in stone&lt;/div&gt;&lt;div style="DIRECTION: ltr; TEXT-ALIGN: justify"&gt;Hand in hand from long ago&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;,And though their hands are cold they'll love forever,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Even the choir rehearses those songs&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;For Christmas is not long&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;,And alone,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I sing my song,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;she had to fly, Take care,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;it's such a lonely sky,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;They'll trap your wings my love and hold your flight,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;They'll build a cage and steal your only sky,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Fly away, fly to me, fly when the wind is high,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm sailing beside you in your lonely sky,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Fly away, fly to me, and if you need my love,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm sailing beside you in your lonely sky...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'll come in with the dawn,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm sailing beside you in your lonely sky,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;On the wings of the morn,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm sailing beside you in your lonely sky,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Above the world we'll be flying,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm sailing beside you in your lonely sky... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113899920847939398?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113899920847939398/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113899920847939398&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113899920847939398'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113899920847939398'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title=''/><author><name>SOS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13965156855322919215</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113787437658055523</id><published>2006-01-21T23:42:00.000+03:30</published><updated>2006-01-21T23:43:59.533+03:30</updated><title type='text'>پستی برای تو و من!!!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به نام حق و حقیقت و ایمان، راستی و درستی، پاکی و کمال، عشق و دوستی، محبت و مهربانی و و و...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و به نام او می نویسم و پس از مدت ها به یاری او می نویسم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می نویسم چون او هست. زیرا که فقط او هست و بس. پس این نوشتن من نیست که مهم است. مهم، زیبا دوست داشتن، عشق، و در خلوت تنهایی تو و من، اوست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همه می نویسند، اما من می نویسم از نمی دانم ها. می نویسم از چیزهایی که نمی دانم. از آن هایی که وقتی دوست داری از دستشان رها شوی می گویی نمی دانم. شاید این بهترین و تنها کاریست که می تواند از فکرشان بیرونت آورد. بگویی نمی دانم و تمام... ولی نه! این روزها آن قدر زیاد شده اند که حتی برای لحظه ای، حتی در خواب هم راحتت نمی گذارند! چراهایی که دامنت را پر کرده اند و خود هیچ جوابی برایشان نمی یابی و شاید حتی اگر با خودهایی دیگر هم، نشود!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اسرار عزل را نه تو دانی و نه من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این حرف و معما نه تو خوانی و نه من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پس از پس پرده گفتگوی من و تو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چون پرده بیفتد، نه تو مانی و نه من&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مثلا چرا من الآن برای گفتن و نوشتن درونم با کلمات بازی می کنم؟ و آخر هم هیچ نمی گویم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چرا ما باید با جامعه یا بهتر است بگویم "در" جامعه ای زندگی کنیم که اصلا انگار با آن هیچ سنخیتی نداریم! از یک قوم و قبیله و ملیت و مذهب نیستیم، با آن غریبه ایم! شاید بیگانه ای بیش نیستیم! اما تو و من که در آن پا به قفس گذاشتیم، رشد کردیم، متبلور شدیم. همیشه با آن بودیم، در آن بودیم، زندگی کردیم و، و، و در آن خواهیم مرد. اما باز هم بیگانه! غریب! تنها!...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چرا باید در اختیار مغز فندقی هایی باشیم که حتی آن قدر رشد نکرده اند که بدانند اگر همه چیز را بشود فراموش کرد یا رها کنند، کنار بگذارند؛ ولی ایمان و عقیده و خود حقیقی و واقعیت محض خود را که نمی شود پنهان کرد، نمی شود ترک کرد، یا که فراموش کرد و بوسید و یه کناری گذاشت!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چرا آدم ارزش والای انسانی خود را کنار می گذارد و به جای اصلاح خویش و تغییر در خود، نه در ظاهر و نمود خود، نه تغییر در روح فرهنگ و میراث انسانیت و نه تغییر در زیبایی ها، به فکر پاک کردن هر چه برای لحظه ای به کاهش خوش نیامد، تغییر دیگران به زور و زر، به فکر تغییر در آداب و رسوم و روح زیبایی می افتد و به خیال خام خود می خواهد از خودش، از وجودش، از فرهنگش، از بودنش، از ملت و ملیتش بگریزد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چرا در کشور ما این روزها هیچ کس نمی گوید که چرا ایمان نیست؟ چرا نور نیست؟ چرا نان نیست؟ پس کجاست آن فرهنگ و تمدن و تاج و تخت و شکوه 2500 ساله ی ایران ما؟ پس کجایند آن کوروش ها، کاوه ها و فریدون ها، رستم ها و سهراب ها و سیاووش ها و دیگر ایرانیانی که همیشه با شنیدن نامشان به روح بزرگ آنان در خود می بالیدیم که ما ایرانی هستیم؟!؟!؟! پس چه شد آن روزها که مردم ایران ما متمدن ترین، با فرهنگ ترین و دانشمندترین و کهنه ترین و نوترین مردم بودند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تا کی می خواهیم همه کافر و خود را مسلمان و خدا پرست بدانیم، در حالی که خود نمی دانیم "خود" می پرستیم یا "خدا"؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تا کی می خواهیم همه غیرت ایمانی، عقیدتی و فکری و مذهبی خود را بر سر ضعیفان، زنان و آنان که دستشان زیر سنگمان اسن خالی کنیم؟ بی غیرتی را در آن ندانیم که ما را بی فرهنگ، ما را وحشی، ما را غیر متمدن و چه و چه و چه بنامند؟ در آن که خود واقعی خویش را به همگان نشناسانیم؟ این بار انگار:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عید دیوهاست، آدم گله داره!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دنیا مال اوناست، آدم گله داره!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سپیدی روسیاست، من گله دارم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سیاهی پادشاست، تو گله داری!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تا کی می خواهیم عشق، پاک ترین هدیه ی خدا به انشان را انکار کنیم؟ و با چشم شهوت و خیال و فکر بیهوده و باطل به آن بنگریم و آن را آفت جان و مسبب نزول و رکود و بی چیزی و بنامیم و با این اسامی آن را بیالاییم. عاشق را طرد کنیم یا به مسخره بگیریم، به جای آن که این احساس پاک و این تولد دوباره را به او تبریک و شادباش بگوییم. این امانت را در خود پنهان کنیم، مبادا که بفهمند که من... من... که من دوست می دارم. و تو دوست می داری و همه دوست می داریم و مگر نه این است که:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اگه عشقی نباشه، آدمی نیست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اگه آدم نباشه، زندگی نیست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نپرس از من چه آمد بر سر عشق&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;جواب من به جز شرمندگی نیست...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تا کی می خواهیم از گذشته ی خویش، گذشته ی ملی درخشان خویش فرار کنیم؟ تا کی می خواهیم که به جای این روزهای شاد و اعیاد قدیمی خودمان، عید بیگانه را، عیدهای من درآوردی جدید را به خورد جامعه و ملت بدهیم. و آنان را از گذشته ی خود دورتر و بیگانه تر سازیم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اگر بخواهم باز هم بنویسم که شاید هیچ وقت تمام نشود که بشنوم. پس به همین بسنده می کنم که گفتم و نوشتم و ازین پس منتظرم تا روزی بیاید که دیگر به جای این ها به فکر رشد و تعالی همدیگر باشیم، به فکر جامعه ی آباد و سالم و آزاد باشیم. روزهایی بیاید که به جای گفتن و دست یاری دراز کردن، بیش تر عمل کنیم. روزهایی خوش همچون گذشته ی خودمان، به مانند سروی پرامید دستی دراز کنیم و چیزی آرزو کنیم، عشقی آرزو کنیم پاک پاک پاک برای هم...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;یه شب ماه میاد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به امید آن شب&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و در آخر هم یه ترانه ی غمبار غمناک از خواننده ی دمبل ایران!!!...!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مث دریای من باشه منم چون قایقش باشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;هنوزم در پی اونم که عمری مرهمم باشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شریک خنده و شادی، رفیق ماتمم باشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نگاهای پر از مهرش پناه خستگیم باشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;میگن جوینده یابندس، ولی پاهای من خستس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من حتی با همین پاها می رم تا حدی که جا هس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با اون دستای پر مهرش کنه پاکو بگه...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113787437658055523?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113787437658055523/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113787437658055523&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113787437658055523'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113787437658055523'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/01/blog-post_21.html' title='پستی برای تو و من!!!'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113701490071253945</id><published>2006-01-11T23:53:00.000+03:30</published><updated>2006-01-12T01:09:06.496+03:30</updated><title type='text'>و خداوند اینان را آفرید</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;شنوندگان عزیز توجه فرمایید&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;div align="justify"&gt;شنوندگان عزیز توجه فرمایید&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;!!!&lt;br /&gt;خرمشهر شهر خون خیلی وقته آزاد شده!!&lt;br /&gt;شنوندگان عزیز توجه فرمایید&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;(صدای حضار: ....... بوق ...... بوق .......(چند تا فحش چارواداری به چند زبان زنده دنیا!)... بگو دگه! باز تو عقده ای تریبون به دستت بیا فتاده!!!(شارووودی بخونید))&lt;br /&gt;هم اکنون ساعت 11:58 دقیقه به وقت محلی میباشد . اذان ظهر.....(صدای حضار :(آخه عمه به خطا تو بی نماز اذان واسه عمت میخوای بگی!))&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;به مشروح اخبار توجه فرمایید:&lt;br /&gt;حجت الاسلام ولمسلمین....(بوق) در بیانیه ای آمریکا را به شدت محکوم کرد...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مردم شهید پرور در راه پیمایی یکی از روزهای سال شعار دادند ....(بوق)&lt;br /&gt;هواپیمای c 131 این دفه موفق فرود آمد. گفتنی است با همکاری مهندسان ایرانی( علی قالپاق(ره)) نقص فنی این طیاره بر طرف شده و یواش یواش آخر الزمان است!&lt;br /&gt;پژوهشگران دانشگاه آزاد واحد شاهرود به نتایج مهمی در مورد مقاومت مصالح دست یافتند. به گفته واحد مرکزی خبر این اساتید بالاخره فهمیدند که سقوط شیشه دلستر از طبقه 5 ساختمان موجب شکستگی آن میشود . !&lt;br /&gt;اخبار ورزشی:&lt;br /&gt;علی پروین پس از 12 باخت پیاپی گفت با این داوری من یکی دگه نمیمونم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شاهدان واقعه بیان کردند که سلطون علی فردای مصاحبه جنجالی با گذاشتن زنبیل در استادیوم کارگران سر ساعت 6 ! در تمرین حضور یافت&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;.................................................................................&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هواشناسی:&lt;br /&gt;اداره هواشناسی شهرستان شاهرود با اعلام عجز از پیش بینی وضع هوا خواستار رسیدگی مسوولان امر شد...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;طبق آخرین پیش بینی هوا آنچنان است که سگ که هیچ ..... (بوق).... را هم بزنی از کاخش در نمی آید&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;----------------------------------------------------------&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;تفسیر خبر:&lt;br /&gt;میزان رای ملت است&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;.....................................................................................&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;به خبری که هم اکنون به دست ما رسید توجه کنید:&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شنوندگان عزیز توجه فرمایید!!!&lt;br /&gt;شنوندگان عزیز توجه فرمایید!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;(در ضمن آینه خدا فولادیه . هر کی فش داد عمش .... !!!)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مجری خبر سراسری به علت ضعف قوای جسمانی و مشکلات خانوادگی اعم از ...بوق .....و .....بوق ..... جای خود را با موجود انکر الاصوات ، کریه المنظر ..... عوض کرده و این بی صفت پیاله به دست وافور به دوش رسما به اخبار امروز ادرار کرده است و خدا وند عمه اش را با آرنولد شوارتزنگر محشور کناد که چنان.......بوق........ که سگ .....بوق .... را .....بوق..!!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;آآآآآآآآآآممممممممممییییییینننننننننننن&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;.................................................................................&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;حالا اینا چه ربطی داشت به موضوع اصلی سوالیست که مراجع عظام سخت در پی حل موضوعند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;..............................................................&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;و حالا تازه خداوند تصمیم به خلق اینان پرداخت&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;please wait.....&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;loading.......&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;an error has occured&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;!!!&lt;br /&gt;ignore!&lt;br /&gt;حالا اینا میخوان چی در بیان من یکی که نمیدونم !!!&lt;br /&gt;مژده مژده ...(دیری دیریدیدی دیری دیدیریدی )....&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;آغاز سال جدید میلادی را به شما نا مسلمانان تبریک و تهنیت عرض میکنیم&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;(صدای حظار: fuc.......(لعنتی!!).(تریپ ترجمه های اداره دوبلاژ) . و گوجه های کیلویی 1000 تومن که به طرف ما پرتاپ میشود(منابع آگاه گفتند که غرض از این همه لاطائلات جمع آوری گوجه بوده و لا غیرز!))&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;-------------------------------------------&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خب دگه خسته شدم. حالا بریم سر اصل مطلب:(این دفه به جون عممم میگم!)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شنوندگان عزیز توجه فرمایید&lt;br /&gt;شنوندگان عزیز توجه فرمایید!!!&lt;br /&gt;(صدای حظار : تو به جون عمت قسم خوردی نامرد....بوق......)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;(ههع من عمه ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)&lt;br /&gt;-------------------------------------------&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;غرض معرفی 2 غنچه نو شکفته باغ آفرینش دو ستاره دو ماه! که از توی لپ لپ پیدا شدند و در آینده قصد ریییس جمهور شدن دارند! به جمع ما نا نویسندگان! وبلاگ خاک گرفته لوبیا(ره) ( عبخ!!!)(1)( در پایین توضیح داده میشود!) پیوستند.(سگ خور!)&lt;br /&gt;و حالا خا.... مالیهای مربوطه:!!!&lt;br /&gt;این دو جواد ترین ، بندال ترین ، شیرترین شیران بیشه تحریف! ، و......(دیگر تعاریفی که در این مبال نمیگنجد!)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;(صدای سوت و کف حظار...حضار انگشتان شست را به نشانه موفقیت به سمت مجری محترم برده و با شعارهایی نظیر " ......بوق.... اینان را مورد عنایت قرار میدهند!)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خب ابتدا بپردازیم به معرفی ........&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;چشم عسلی!!!!!(تشویق)(تک شست!!!!!): در تواریخ آمده که ابا چشم عسلی برای اینکه چشمان فرزندش عسلی شود تخ.... هایش را 5 دقیقه در آب جوش گذاشته و .......بوق...... &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;از کرامات شیخ چشم عسلی نقض قانون سوم نیوتون است . یعنی اگر بهش فشار بیاد فقط هوا رو آلوده میکنه!!!!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;و حالا ..........&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;غضنفر ملقب به جیمز باند اردبیل پسری کاری عمله ای زحمت کش دارای کرامات فراوان از جمله رفاقت با چشم عسلی و ..... میباشد.گفتنی است او موفق به کشف قانون 12 نیوتون شده است!&lt;br /&gt;(صدای حضار: درود بر3 اوشکول واقعی غضنفر و چشم عسلی و صادقی ( راننده پراید ممد صادقی!!) &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;تشویق و کف و سوت( البته آگاهان امر گفته اند که این تحسینات همگی مونتاژ بوده و لا غیرز!!!)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;coming soooooooooooooooooooooon&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;1- عبخ مخفف عمه به خطا بوده &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;(طبق آیین نامه حقوق مولفین و مصنفین فرهنگی! کلیه حقوق " عبخ" متعلق به وبلاگ لوبیا میباشد و هر گونه سو استفاده شرعا حرام است!).&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;----------------------------------------&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;منتظر یک تحول عظیم در وبلاگ باشید...( در ضمن با ورود این 2 عزیز مرد سالاری در لوبیا شکسته شد...)صدای حضار( بابا فمنیست بابا گل نوش!!)&lt;br /&gt;خوش باشید...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113701490071253945?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113701490071253945/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113701490071253945&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113701490071253945'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113701490071253945'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/01/blog-post_11.html' title='و خداوند اینان را آفرید'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113667074727526305</id><published>2006-01-08T01:22:00.000+03:30</published><updated>2006-01-08T01:24:43.530+03:30</updated><title type='text'>حرفای امشب دل من از زبون حافظ...</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;- دارم امید عاطفتی از جناب دوست &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;- دانم که بگذرد ز سر جرم من که او&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;گرچه پری وشست ولیکن فرشته خوست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- چندان گریستم که هر کس که برگذشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- هیچست آن دهان و نبینم ازو نشان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مویست آن میان و ندانم که آن چه موست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- دارم عجب ز نقش خیالش که چون برفت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از دیده ام که دم بدمش کار شست و شوست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با زلف دلکش تو کرا روی گفت و گوست؟!؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده ام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;زان بوی در مشام دل من هنوز بوست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;- حافظ بدست حال پریشان تو ولی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست!!!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113667074727526305?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113667074727526305/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113667074727526305&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113667074727526305'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113667074727526305'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/01/blog-post_08.html' title='حرفای امشب دل من از زبون حافظ...'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113658269766353698</id><published>2006-01-07T00:54:00.000+03:30</published><updated>2006-01-07T01:02:02.833+03:30</updated><title type='text'>بی نام و نشان</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به نام دانای عالم که ما ندانیم؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;هیچی برای گفتن ندارم جز این شعر:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- بیا تا بر آریم دستی ز دل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که نتوان برآورد فردا ز گل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- به فصل خزان در نبینی درخت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که بی برگ ماند ز سرمای سخت؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- برآرد &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تهی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;، دست های نیاز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ز رحمت نگردد تهی دست باز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- ...همه طاعت آرند و مسکین نیاز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;بیا تا به درگاه مسکین نواز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;- چو شاخ برهنه برآریم دست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;که بی برگ ازین بیش نتوان نشست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- ...کریما به رزق تو پرورده ایم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به انعام و لطف تو خو کرده ایم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- گدا چون کرم بیند و لطف و ناز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نگردد ز دنبال بخشنده باز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- عزیزی و خواری تو بخشی و بس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عزیز تو خواری نبیند ز کس&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- ...خدایا &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به ذات خداوندیت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به اوصاف بی مثل و مانندیت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به لبیک حجاج بیت الحرام&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به مدفون یثرب علیه اسلام&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- به تکبیر مردان شمشیر زن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که مرد وغا را شمارند زن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- به طاعت پیران آراسته&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به صدق جوانان نوخاسته&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- که ما را در آن ورطه یک نفس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ز ننگ دو گفتن به فریاد رس&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- ...&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ز خورشید لطف شعاعی بسم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که جز در شعاعت نبیند کسم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- ...&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مرا گر بگیری به انصاف و داد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بنالم که لطفت نه این وعده داد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- خدایا به ذلت مران از درم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که صورت نبندد دری دیگرم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- ور از جهل غایب شدم روز چند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کنون کامدم در به رویم مبند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- چه عذر آرم ز ننگ تر دامنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مگر عجز پیش آرم کای غنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- فقیرم به جرم گناهم مگیر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;غنی را ترحم بود بر فقیر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;- چرا باید از ضعف حالم گریست؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;اگر من ضعیفم پناهم قویست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- ... &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چه برخیزد از دست تدبیر ما؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همین نکته بس عذر تقصیر ما&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;- نه من سر ز حکمت می برم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;که حکمت چنینی می رود یر سرم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;یکی این جا هست که داره بیناییش رو از دست میده... و ما جز دعا و طلب دعا هیچ نمی تونیم بکنیم... به دعای شما بیش تر از همیشه محتاجیم که ما به درگاهش بی آبرویی بیش نیستیم...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113658269766353698?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113658269766353698/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113658269766353698&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113658269766353698'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113658269766353698'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title='بی نام و نشان'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113601459653446627</id><published>2005-12-31T11:05:00.000+03:30</published><updated>2005-12-31T11:10:58.273+03:30</updated><title type='text'>نصفه شب زده به سرم</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;این پست ساعت سه صبح جمعه نوشته شده ولی به دلیل کمبود امکانات الان پابلیش میشه.&lt;br /&gt;با دوستان یه سر رفته بودیم نمایشگاه کتاب. چقد کتاب اااااااا. حیف که منابع مالی محدوده. ساعت نه که اومدم، از فرط خستگی،شام نخورده افقی شدم. تو همون حال و هوا، کورمال کورمال دستم رو دراز کردم و تلفن اتاقم رو گیر اوردم، یه زنگی زدیم اونور دنیا به بچه منفی عزیز، یه ده دقیقه ای با هم حرف زدیم. گوشی رو گذاشتم و دیگه چیزی حالیم نشد، تا یه ساعت پیش که از خواب بیدار شدم(ساعت دو)، عجب خواب خوبی بود، کاش ادامه داشت.&lt;br /&gt;شب بود، ساکت بود، عین کویر، همه جا تاریک. صبح هم یه بار این آهنگ رو شنیده بودم، پیش داود، حالا هم حوسش حسابی به دلم افتاد، باز هم تو همون تاریکی کور مال کورمال دنبال نوار شب سکوت کویر استاد دست دراز کردم تو پاتختی اتاقم، دیده نمیشد، حال روشن کردن چراغ رو هم نداشتم، با نور چراغ ساعتم با یه وضع فلاکت باری پیداش کردم.&lt;br /&gt;گذاشتمش تو ضبط و رفتم تو خلسه.&lt;br /&gt;به آخرای ساید اولش رسید، بارون، از محمد علی معلم، با صدای استاد، به سبک آهنگ های شمال خراسان، خطه پدرم. صدای قومچه با کمانچه کیهان کلهر ترکیب شد.&lt;br /&gt;دیگه بغضم ترکید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببار ای ابر بهار،&lt;br /&gt;با دلم به هوای زلف یار&lt;br /&gt;دادو بیداد از این روزگار&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ماهو دادن به شبهای تار&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ای بارون&lt;br /&gt;ای بارون، ای بارون، ماهو دادن به شبهای تار، ای بارون&lt;br /&gt;بر کوه و دشت و دامون ببار ای بارون.&lt;br /&gt;ای بارون، ای بارون، ماهو دادن به شبهای تار، ای بارون&lt;br /&gt;بر کوه و دشت و دامون ببار ای بارون.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ببار ای ابر بهار،&lt;br /&gt;ببار ای بارون ببار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجاست که قومچه حذف میشه و صدای دوتار و ستار و دف و دایره جاش رو میگیره، جوش و خروشی تو آدم به راه میفته که نهایت نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بادلم گریه کن خون ببار&lt;br /&gt;در شبای تیره چون زلف یار&lt;br /&gt;بهر لیلی چو مجنون ببار&lt;br /&gt;ای بارون&lt;br /&gt;دلا خون شو، خون ببار،&lt;br /&gt;بر کوه و دشت و دامون ببار.&lt;br /&gt;به سرخی لبای سرخ یار&lt;br /&gt;بع یاد عاشقای این دیار&lt;br /&gt;به یاد عاشقای بی مزار&lt;br /&gt;ای بارون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;...&lt;br /&gt;اییول، هیچی، حتی آهنگای برادر و خواهر بسیجی (Chris de burgh &amp;amp; celine dion) هم اینجوری آدم رو سبک نمیکنن. به همه توصیه میکنم یه بار هم که شده کاست شب سکوت کویر استاد شجریان رو گوش بدن، جدا حال و حوای توپی داره. ما رفتیم، فعلا.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113601459653446627?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113601459653446627/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113601459653446627&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113601459653446627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113601459653446627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/blog-post_113601459653446627.html' title='نصفه شب زده به سرم'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113563004904155495</id><published>2005-12-27T00:17:00.000+03:30</published><updated>2005-12-27T00:20:11.813+03:30</updated><title type='text'>بیایید دیگر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!|!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با نام یکتاترین، یگانه ی عالم، به نام صاحب میکده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سلام بر تو ای مست خراب، نشسته بر در میخانه ی یار...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چنتا شعر بد مست، خدای، دیوانه ی مجنون در به در پر از درد و پر از حرف براتون آوردم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;امیدوارم که این شعرها خاطراتتون رو تازه تر از همیشه کنه... اولیش رو از ترانه ی خرابات از آلبوم خرابات بلبل خاموش شده ی ایران انتخاب کردم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« خرابیم و خراباتیم، همه شب زنده دار امشب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همه عاشق، همه مجنون، به مستی بی قرار امشب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بیا ای سوته دل، ساقی! به مستی بی ملالم کن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خدایا امشب این می را حلالم کن، حلالم کن...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به یادش باده می نوشم، که با دردش هم آغوشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به یک جرعه، به صد جرعه! نشد دردش فراموشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;غریبی موند و تنهایی، ازین غربت دلم تنگه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بیا ساقی پناهم ده، که سقف آسمون سنگه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مبادا ای رفیق امشب، نگیری ساغر از ساقی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نمیدونی چه کوتاهه، شب مستی و مشتاقی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خدایا درد عشق امشب، تو قلبم آشیون کرده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به می محتاج محتاجم، که می درمون هر درده »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گفته های زیادی بود که هی در ذهنم نوشتم و پاک کردم که این درد عاشقی خود بی زبان است و این کلمات خود تیشه به دست اند تا ریشه اش را با قصار خود بزنند و بخشکانند و ببرند و به نبودی که نه نابودی بکشانندش...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و دیگری اختصاص داره به شعر استاد معینی کرمانشاهی که با صدای پر از غم استاد علی رضا افتخاری زینت داده شده و خود بر غم جانگداز آن می افزاید...:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« این همه آشفته حالی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این همه نازک خیالی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;ای به دوش افکنده گیسو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;تو &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دارم از تو دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;غرور عشق و مستی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خنده بر غوغای هستی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;ای سیه چشم سیه مو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;تو &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دارم از تو دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این تو بودی کز عزل خواندی به من درس وفا را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این تو بودی کاشنا کردی به عشق این مبتلا را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;من که این حاشا نکردم، از غمت پروا نکردم!!!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من خود &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آتشی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که مرا داده رنگ فنا می شناسم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من خود شیوه ی نگه &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چشم مست تو &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;را می شناسم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;دیگر ای برگشته مژگان! از نگاهم رو مگردان!!!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دین من، دنیای من، از &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عشق جاویدان تو &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;رونق گرفته&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سوز من، سودای من، از &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نور بی پایان تو &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;رونق گرفته... »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;وای!!! که چه توصیفی!!! چه قشنگ! دوست داشتنی دلت رو به تصویر میکشد و چه زیبا او حتی با این کلمات ناقص توصیف می کند. حقّا که شنیدن کی بود مانند دیدن!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کی بود مانند دیدن؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کی بود مانند دیدن؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دلتنگم!!! من اگه اسیر خاکم / تو که جات تو آسمونه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دلم نیومد برم و این فال شب یلدام رو ننویسم... ببینین که این حافظ چی میگه:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« عمریست تا براه غمت رو نهاده ایم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;روی و ریای خلق به یک سو نهاده ایم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در راه جام و ساقی مهر و نهاده ایم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده ایم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عمری گذشت تا به امید اشارتی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چشمی بدان دو گوشه ی ابرو نهاده ایم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته ایم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ما تخت سلطنت نه به بازو نها ده ایم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تا سحر چشم یار چه بازی کند باز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در گوشه ی امید چو نظارگان ماه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ایم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گفتی که حافظا دل سرگشته ات کجاست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم... »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;محمدجون این هم جواب تو، تو و دل عاشقت:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به خدای عاشقان قسم که:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;strong&gt;« عقل در آمد که طلب کردمش / ترک ادب بود، ادب کردمش »&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و حرف آخر:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« تو ستاره ی غریبی، تو شکوه باور من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شب عاشقیست یارا بنشین برابر من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو چه کرده ای که با تو شده عشق تار و پودم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو چه کرده ای که عمریست پی تو در سجودم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو چه کردی که عمری ز پیت دویده ام من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چه شکسته ایستادی! چه شکسته تر پریدی!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به طواف عاشقانه حرم خدا رسیدی... »&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113563004904155495?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113563004904155495/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113563004904155495&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113563004904155495'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113563004904155495'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/blog-post_113563004904155495.html' title='بیایید دیگر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!|!'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113549284905023589</id><published>2005-12-25T10:06:00.000+03:30</published><updated>2005-12-25T10:10:49.466+03:30</updated><title type='text'>hope for the best, always</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;There once was very poor man living in a village who had a very fine horse. So fine, in fact, that the lord of thecastle wanted to buy it. But the old man always refused. "To me this horse is not merely an animal. He's a friend. How could I sell you my friend?" One morning he went to the stable and found his horse gone. All the villagers said, "We told you! You should have sold your horse. Now he's been stolen instead. What terrible luck." "Bad luck or good luck," the old man said. "Who can say?"Everyone laughed at him. But 15 days later the horse returned, followed by a whole herd of wild horses. He had escaped from the stable, courted a young mare, and returned with the rest of the herd following behind!"What luck!" the villagerscried. The old man and his son began training the wild horses. But a week later the man's son broke his leg trying to train one of the horses. "Bad luck," said his friends. "What are you going to do now without your son to help you? You who are already so poor. "Bad luck, good luck, who can say?" the old man replied. A few days later an army belonging to the lord of the land passed through the village and forced all the young men to become soldiers. All... except the old man's son, because of his broken leg. "How lucky you are," the villagers cried."All our children are gone to war, but you've been able to keep your son. Our sons will probably be killed..."The old man replied, "Bad luck, good luck... who can say? "The future comes to us in bits and pieces. We never know what lies in store for us. But if you always maintain a positive attitude the doors of chance remain open, and you will be a happier person?there is no telling what the future has got in store for us?.May God bless and keep all of us. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113549284905023589?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113549284905023589/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113549284905023589&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113549284905023589'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113549284905023589'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/hope-for-best-always.html' title='hope for the best, always'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113503021034009487</id><published>2005-12-20T01:40:00.000+03:30</published><updated>2005-12-20T01:43:55.183+03:30</updated><title type='text'>تو خودت بگو ...</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خوابم نمی برد، این شعر هم هی مخم رو می خواروند!!! گفتم بنویسمش و برم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تا فدای چشای مثه بهار تو کنم،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می درخشی مثه یه تیکه جواهر توی جمع&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من می ترسم عاقبت یه روز قمارت بکنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من مثل &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شبای بی ستاره &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سرد و خالیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خوب &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;می ترسم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;جای عشق، غصه رو یار تو کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مثل قصه پر از خاطره هستی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نمی خوام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بی نشون &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو رو نشونه دارت بکنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو که بی قرار دیدن شب و ستاره ای&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;واسه دیدن ستاره بی قرارت بکنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مثه دریا بی قراری، نمی تونی بمونی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من چرا مثل یه برکه موندگارت بکنم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;تو بگو &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خودت بگو با تو بمونم یا برم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو بگو خودت بگو با تو بمونم یا برم، تو بگو &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;خودت بگو...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113503021034009487?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113503021034009487/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113503021034009487&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113503021034009487'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113503021034009487'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/blog-post_20.html' title='تو خودت بگو ...'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113477048390067169</id><published>2005-12-17T01:31:00.000+03:30</published><updated>2005-12-17T01:33:12.673+03:30</updated><title type='text'>تو میتونی!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;الآن ساعت... یه نیگاهی به زیر پست بندازین. نیمه شبتون به خیر. خوابایی که دارید می بینید خوش. اومدم فقط همینو بگم و برم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این آهنگ رو حتمن شنیدید! نه؟!؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این غم توی صداش اشک آدمو در میاره:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« وقتی که جای خنده &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;غم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;میشینه روی لبام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;تشنه ی نوازشم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خسته از خستگیام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;وقتی که دستای من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گرمی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دستی میخواد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;وقتی یه لحظه خوشی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به سراغم نمی یاد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو می تونی غمامو خواب کنی، &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو میتونی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گونه های خیسمو پاک کنی، &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو میتونی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو می تونی دلمو شاد کنی، &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو میتونی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;منو از درد و غم آزاد کنی...، &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو میتونی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ما &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همیشه عاشقه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;تو &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همیشه &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;عاشقی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تویی که مسبّبه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;لذت دقایقی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تن مرده ی من&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو می تونی &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;جون &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بدی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;رگای خشک من&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قطره قطره &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خون &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بدی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;وقتی که &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شب &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می رسه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آسمون سیاه می شه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;غم و غصه تو &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دلم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قد یه دنیا میشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;وقتی که &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دستای تو &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خونمون در میزنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دل من پشت دیوار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از خوشی &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پرپر &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;میزنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو میتونی غمامو خواب کنی، &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو میتونی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گونه های خیسمو پاک کنی، &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو میتونی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو می تونی دلمو شاد کنی، &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو میتونی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;منو از درد و غم آزاد کنی...، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;تو می تونی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;»&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113477048390067169?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113477048390067169/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113477048390067169&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113477048390067169'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113477048390067169'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/blog-post_17.html' title='تو میتونی!'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113436658659018983</id><published>2005-12-12T08:55:00.000+03:30</published><updated>2005-12-13T01:18:52.726+03:30</updated><title type='text'>و فرودی دیگر و فرازی دیگر...</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;سلام&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من با این شعر کلی خاطره دارم همشون مال شما&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باغبان از پی من تند دوید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سیب را ردست تو دید &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;غضب آلوده به من کرد نگاه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رفتن گام تو تکرار کنان &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میدهد آزارم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و من اندیشه کنان غرق این پندارم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که چرا خانه ی کوچک ما&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سیب نداشت &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دیگه میخوام برم.برای اول کار کافیه .روی این شعر فروغ هم فکر کنید: &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرواریدی صید نخواهد کرد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من پری کوچک غم گینی را میشناسم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که دلش را در یک نی لبک چوبین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مینوازد آرام آرام&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پری کوچک غم گینی که هر شب از یک بوسه میمیرد و سحر هنگام از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113436658659018983?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113436658659018983/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113436658659018983&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113436658659018983'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113436658659018983'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/blog-post_113436658659018983.html' title='و فرودی دیگر و فرازی دیگر...'/><author><name>incomplete</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113436211909456767</id><published>2005-12-12T08:05:00.000+03:30</published><updated>2005-12-12T08:05:19.286+03:30</updated><title type='text'>خبر بد!!!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;نظر به این که من نظر دونی های به جا مانده از اجنبی رو به فنا دادم و این دولت متجاوز بیگانه آموزش کار با آن را نداده؛ از کسانی که در این راستا کاردرست هستند، تقاضا می شود راهنمایی بفرمایند راست و ریستش کنیم...&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;با تشکر، خدمتگزاران وبلاگ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113436211909456767?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113436211909456767/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113436211909456767&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113436211909456767'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113436211909456767'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/blog-post_12.html' title='خبر بد!!!'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113424703969853579</id><published>2005-12-11T00:07:00.000+03:30</published><updated>2005-12-11T17:52:00.456+03:30</updated><title type='text'>خراب میشم!!!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به نام یزدان، به نام هورمزد زرتشت، به نام خدا، به نام الله؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پا گذاشتن لوبیاییان را به عرصه ی سیاست بی پدر مادر (مخصوصن در ایران) را نمیدانم تبریک بگویم یا تسلیت یا تهنیت؟؟؟!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به قول دکتر شریعتی سیاست از من نبود، ما از یک سنخ نبودیم، اما همچون کودکی مرا به شیطنت های بچه گانه ی خود جلب میکرد... پس اجازه بدید که نظراتم را در این مورد نگویم که خود حکایتیست بی سر و ته!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;امشب دنبال یه شعر نابم... با بچه ها که صحبت می کردیم من از "فاسد شدن" گفتم. دوستی پرسید که ینی چی اینی که هی میگی؟ گفتمش که وقتی شعر حافظ رو میخونی از می و مستی و طرب و شوق و جنون و ... صحبت میکنه... وقتی که به عرفانش پا میذاری تازه می فهمی که این اصطلاحات ینی چی! حالا من از فساد صحبت می کنم. منظورم ازین کلمه حالتی (Mood) ایست که وقتی یه شعر ناب، یه شعر که همه ی خاطراتت رو نو می کنه!!! می خونی بهت دست میده، همین طور وقتی که یه آهنگ غمگین با یه شعر خراب کننده رو گوش میدی، همین طور وقتی که با یکی که حرفاش برات حجته گوش میدی... و هزاران جای دیگه که این حالت کذا بهت دست میده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;حالا من امشب بیش تر از هر چیز دنبال یه متن خراب کننده ی بد مست می گردم که بخونم؛ دنبال یه آهنگ جنون آمیز که خرابم کنه، یه ترانه مثل این، که با صدای پر از درد فرهاد محشره:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد میزنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پای برده های شب اسیر زنجیر غمه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دلم از تاریکی ها خسته شده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همه ی درها به روم بسته شده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من اسیر سایه های شب شدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شب اسیر تور سرد آسمون&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پا به پای سایه ها باید برم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همه شب به شهر تاریک جنون&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چراغ ستاره ی من رو به خاموشی میره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تاریکی با پنجه های سردش از راه میرسه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;توی خاک سرد قلبم بذر کینه میکاره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مرغ شومی پشت دیوار دلم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خودشو این ور و اون ور میزنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو رگای خسته ی سرد تنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ترس مردن داره پرپر میزنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دلم از تاریکی ها خسته شده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;strong&gt;همه ی درها به روم بسته شده&lt;/strong&gt; »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می خوام با اجازه ی فرهاد یه کلمه ی این شعر رو تغییر بدم. میخوام بگم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« مرغ شومی پشت دیوار دلم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خودشو این ور و اون ور میزنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو رگای خسته ی سرد تنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ترس &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بودن &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;داره پرپر میزنه »&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شاید این طوری جنونم رو ببره بالاتر... نه این طوری خوب نیست...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بازم می گردم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این ترانه ی قدیمی داریوش چطوره؟ درد دلش با یه گل شقایق سرخ خون مالی شده:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« دلم مثل دلت خونه شقایق&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چشام دریای بارونه شقایق&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مثه مردن میمونه دل بریدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ولی دل بستن آسونه شقایق&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شقایق درد من یکی دو تا نیست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آخه درد من از بیگانه ها نیست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کسی خشکیده خون من رو دستاش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که حتی یک نفس از من جدا نیست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شقایق آی شقایق، گل همیشه عاشق&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شقایق این جا من خیلی غریبم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آخه این جا کسی عاشق نمیشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عزای عشق غصش جنس کوهه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دل ویرون من از جنس شیشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شقایق آخرین عاشق تو بودی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو مردی و پس از تو عاشقی مرد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو رو آخر سراب و عشق و حسرت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ته گل خونه های بی کسی برد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شقایق وای شقایق، گل همیشه عاشق&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دویدیم، دویدیم و دویدیم،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به شب های پر از قصه رسیدیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گره زد سرنوشتامون و تقدیر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ولی ما عاقبت از هم بریدیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شقایق جای تو دشت خدا بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نه تو گلدون، نه توی قصه ها بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;حالا از تو فقط این مونده باقی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که سالار تموم عاشقایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شقایق وای شقایق، گل همیشه عاشق »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نه این که اصن حرفای دل من نیست، پس این جوری که اصن خوب نیست...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می گردم و می گردم تا چشام به این آهنگ میفته:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« دلم &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تنگ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;است؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دلم می سوزد از باغی که می سوزد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نه &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دیداری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نه &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بیداری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;نه دستی از سر یاری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مرا آشفته می دارد،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چنین آشفته بازاری... »&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شاید این اوضاع دل تنگ من باشه، ولی آخه من که حال و هوای دلم رو نمی تونم توصیف کنم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;برمیگردم به همون شعر « نمی دانم چه می خواهم بگویم... »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این چشم من هم که دیگه طاقت یاری نداره، که بخوام منتش رو بکشم که کمی &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دلم گریه کنه... آخه « اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد... »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پس امشب من چی می خوام؟؟؟ یه چیزی می خوام که آرومم کنه؟ شماها سراغ دارین؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ولی بازم این امیده که به دادم میرسه:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اشاره کن &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که بشکفم حتی در این یخ بستگی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;درین &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ترانه سوزی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و درین &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;غزل شکستگی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;طلوع کن طلوع کن، برین ستاره مردگی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که از تو تازه می شود این خلوت سرخوردگی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;طلوع کن، که &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بودنم تازه کنی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دست مرا بگیری &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و با بوسه اندازه کنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آینه پر میشود از جوانی خاطره ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تن تو &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شرم من &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و خاموشی پنجره ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اشاره کن که من به تو به یک اشاره می رسم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;رنگین کمان من تویی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که به ستاره می رسم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من به تو شک نمی کنم طلوع کن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از تو به پایان می رسم شروع کن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;طلوع کن، طلوع کن... » مرسی ابی!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اینم یه شعر پر از خواهش و تمنا و نیاز:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« ظهر &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بدرود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;، روز موعود؛ سایه ی سرد تو بر سرم بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من همیشه دیر دیرم؛ دست خوب تو کو تا بگیرم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فرصتی نیست، مهلتی نیست؛ &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از سکوت تو این سایه زخمیست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مرحمی باش، همدمی باش؛ این گل تشنه را شبنمی باش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای که دستت را می شناسم؛ از سکوتت می هراسم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من غزلپوشی بی لباسم؛ بشناسم، بشناسم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو بخوان ازین شب یلدا؛ وقت آفتاب، فتح تاریکی، فتح مرداب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو برقصانم تا ستاره، تا سپیده؛ تا که نور از راه نرسیده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;غیبت نور، غیبت ساز؛ فصل بی حرفی وقت آواز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کو ترانه، تا بخوانم؟ از سپیده در شب آغاز »&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و در آخر هم یه آهنگ خاطره انگیز خیلی قدیمی از خانوم شکیلا:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« نوایی، نوایی، همه باوفایند...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;غمت در نهان خانه ی دل نشینت، به نازی که لیلی به محمل نشیند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به دنبال محمل چنان زار و گریم، که از گریه ام ناقه در گل نشیند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مرنجان دلم را که این مرغ وحشی، ز بامی که برخاست مشکل نشیند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بنازم به بزم محبت که آن جا، گدایی به شاهی مقابل نشیند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به پایم خلد خار آسان برآرم، چه سازم به خاری که بر دل نشیند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به دنبال محمل سبک تر قدم زن، مبادا غباری به محمل نشیند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خوشا کاروانی که شب را طی کرد، دم صبح اول به منزل نشیند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نوایی، نوایی، الهی ور افتد نشان جدایی جوانی بگذرد تو قدرش ندانی... »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فک می کنم که به قول شاملو آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان داشتم و این تنها چیزیست که امروز من به دستان دارم... همین. فعلن &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113424703969853579?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113424703969853579/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113424703969853579&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113424703969853579'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113424703969853579'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/blog-post_11.html' title='خراب میشم!!!'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113405156506147986</id><published>2005-12-08T17:31:00.000+03:30</published><updated>2005-12-08T17:49:25.303+03:30</updated><title type='text'>اندر احوالات دهستان2</title><content type='html'>سلام&lt;br /&gt;---------------------------------------&lt;br /&gt;در خوابگاه روی تخت خوابیده بودیم و مثل همیشه بیخیال از کل دنیا و انگار نه انگار که میان ترم داریم.&lt;br /&gt;یه دفه کک افتاد به تمبونمون که یالا پاشو برو اینترنت!!  رفتیم و پس از گشت و گذار در سایت! لوبیا گفتیم ببینیم چه خبره و دنیا دست کیه.( جدیدا دیگه دنیا دست خدا نیست...). &lt;br /&gt;دیدیم به به  جدیدا سایتای خبری تبدیل به جوکستان شدن! گفتیم الحمد للاه با آمدن دولت مردمی  شادی عمومی  زیاد شده و ملت حتی در سطوح بالای مدیریت نظام!!( به خدا ما بلت نیستیم اینا یعنی چی!!!خودشون میگن) به طنازی مشغولن.&lt;br /&gt;حالا میخوام براتون جوک بگم. این دفه جکام گریه دارن..&lt;br /&gt;کد خدا ممود رفته بوده پیش آیت الله جوادی آملی و لطایفی تعریف کرده در خور استماع!!!( ببینید عزیزان استماع  به گوش و.. ربط دارد. هرگونه شباهت ظاهری بین استماع و استمنا شدیدا تکذیب میشود!).&lt;br /&gt;کدخدا محمود رفته بوده به بلاد کفر و ناخوداآگاه افتاده ما بین یه مشت کافر کراواتی و شروع کرده به سخنرانی...در این هنگام نا گهان هاله ای از نور دور کدخدا رو گرفته و به علت نیروی فوق العاده  هیچ کدوم از کفار تا آخر سخنرانی پلک نزدن! الاه و اکبر از این همه روحانیت و معنویت!&lt;br /&gt;حالا بخش گره دار ماجرا که  cd  های این ملاقات درست مانند فیلم مارمولک در سطح شهر پخش شده و ملت    نا فهم! دارن به کد خدا میخندن!&lt;br /&gt;در سخنان گهر بار و عرفانی دیگری از کدخدا آمده است: اگر جاسبی ( مدیر مکتب خانه آزاد اسلامی)  شهریه ها را کاهش ندهد ما هم نمیذاریم بچه هاش تو مکتب خونه دولتی درس بخونن!!! ما کد خدا را دوست داریم چون اولن بسیار طناز است و ثانیا روش های جالبی در اداره دهات دارد!تازه به همه جاها  هم سر میزند!!و قرار است همه چی از جمله سوالات کنکور و نفت را سر سفره مردم بیاورد.&lt;br /&gt;الاه و اکبر از این همه عرفان . آیت الله جنتی کسی که برخی او را  خدا  نا میده اند اخیرن در گهر پراکنی های خود فرموده اند "  بشر غیر اسلام مثل حیوان است و در زمین میچرد و فساد میکند!"   این سخنان هم مانند سخنان چند وقت پیش کدخدا  انزجار کفار را بر انگیخته. آخر یکی نیست بگوید شما کافران حیوان   نجس   چرا اظهار نظر میکنین!!!&lt;br /&gt;ما مسلمانان درسته که از همه اقوام دنیا بیشتر دروغ میگوییم ولی انسانیم! ما مسلمانان( که مطمئنان  فقط  در ایران یافت میشود!)  صیغه میکنیم و شما کافران چرنده! بدون صیغه میکنید!!!! میبینید ما با شما چقدر فرق داریم!&lt;br /&gt;--------------------------------------------------------&lt;br /&gt;حسن آقا بقال سر کوچه  که بیسوات است اخیرا در بیانیه ای شدیدا سخنان گهر بار این عزیزان را محکوم کرده! گفته که بابا شما مثلا بزرگید و هر کی این حرفا رو بزنه شما که نباید هر چی به معدت میرسه بیرون بدی!!!!&lt;br /&gt;وجهه  اسلام توی دنیا به علت وجود بزرگانی همچون بن لادن همینجوری هم خراب است . شما با این حرفاتون دارین  خراب ترش میکنین.!! .کدخدا شما به جای اینکه به  دهات سر بزنی و پول رو مستقیما بهشون بدی!!!رو براشون کار  بساز.آتیه بساز.هر چند کهع اگه فقط  پول رو هم میداد خوب بود . درد اونجاییه که ..................&lt;br /&gt;کد خدا علی!!! شما که داری اینا رو میبینی و بازم  ساکتی.....&lt;br /&gt;آخه کسی که میگه بشر غیر اسلام حیوونه چه طوری میتونه   صلاحیت بقیه رو تعیین کنه  و در واقع اگه بگه نه دیگه خدا هم بگه آره نمیشه کاری کرد  .  روی هر قانونی که برای انسان ها ورای دین و عقیده شون  نظارت کنه..&lt;br /&gt;نه کدخدا علی  کسی که آدما رو از شیشه عینکش به 2 گروه مسلمون( که مشخصا اسلام طرف باید از دید ایشون بررسی بشه..) و حیوانات چرنده تقسیم بندی میکنه نمیتونه با همون چشمابه دور از تعصب  نظارت  کنه...&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------&lt;br /&gt;این حسن آقا رو ببخشید شما... بیسواده و از عرفان هیچی حالیش نمیشه. تازه از شیوه های نوین مدیریت علمی مثل  آوردن نفت سر سفره مردم! هم خبری نداره.... تازه من شنیدم از ایادی استکبار دوم خرداده!!!! این بی ناموس اصلاح طلب!تازه یه بار به یه دانشجو میوه فروخته! پس مسلمون نیست و میچرد!&lt;br /&gt;------------------------------------------------------&lt;br /&gt;برای اولین بار در طول تاریخ کشور رییس  بزرگترین دانشگاه کشور  فردی  بدون صلاحیت علمی انتخاب شد. کسی که در اولین  صحنه حضورش توی صندلی ریاست 2 تا از دانشجو ها رو  دادگاهی کرده که بهش توهین کردن!!!&lt;br /&gt;کسی که ادعا میکند مدرک حوزویش! معادل دکتراست!-------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;اصلا ما از اولشم گفتیم دانشگاه یه چیز غربی کثیف فساد انگیز است! و باید این همه فضای آموزشی را به حجره طلاب تبدیل کرد...و حالا با آمدن کدخدا محمود  مشکل ما رفع شد!یواش یواش ایشالا نسل مستکبر و کافر  دانشجو از روی دهات محو میشود...مثلا همین داوود مزینانیان چرا باید با دخترا کار علمی کنه؟  د آخه مگه خودش خوار مادر نداره!!! بهزاد ناظمیان که الحمدوللاه کلاس نمیره!!!!ولی چرا مممد مهرزاد باید کنار دخترا بشینه!!!!نمیگین امام زمان بیاد و سیخ داغ بهتون استعمال کنه!!؟--------------------------------------------------&lt;br /&gt;در همین راستا ممد میکانیک که پسرش مکتب خونه تهران! درس میخونه  بیانیه ای داده که میگه پسرم رفته گفته واسه طرحم بودجه میخوام. و اونا گفتن نداریم!!! دادیم واسه ترویج فرهنگ ولایت . حالا طرح شما اگه در اون راستاست پول میدیم. وگرنه این طرح های غیر اسلامی به چه درد ملت مسلمون میخوره؟؟؟ اصلا شما گه خوردی طرح دادی وقتی مل گشنه ان!!! اصلا بگو ببینم چه قدر از آمریکا پول گرفتی که طرح استکباریه"بررسی سخت افزاریه داده ها در اسمبلی"  رو اجرا کنی؟ این اسمبلی مشکوک میزنه . بعدشم مگه کدخدا علی نگفته فقط جنبش نرم افزا ری کنین؟!!! این سخت افزاریه و معلومه که دست استکبار تو کاره....یالا بریم نهاد!!!!&lt;br /&gt;حالا ممد میکانیک اومده گفته طرح بچم باید اجرا بشه!!!! د آخه یکی نیست بگه تو اگه آدم بودی مکانیک نمیشدی!!!!اصلا مکانیکا همه عرق خورن و کافر!!پس خفه شو و انتظار بکش که در قیامت  مجازات سختی در انتظارته!!!&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------&lt;br /&gt;چند تا خبر تاسف بر انگیز هم بود..&lt;br /&gt;منوچهر نوذری  یکی از قدیمیترین هنر مندان عرصه تئاتر و تلویزیون در گذشت . هنر مندی که مثل بقیه بزرگان عرصه هنر در انزوا مرد... قدیمیترین هنرمند تلویزیون ...بدون اینکه در همایش چهره های ماندگار حتی اسمی ازش برده شه...&lt;br /&gt;-------------------------------------------------------&lt;br /&gt;هواپیمای حامل خبر نگاران را&lt;strong&gt;  سقوط کردند!!!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;همونطور که میدونید از مواهب مملکت امام زمان اینه که هر از چند گاهی بهانه ای برای عزای عمومی داریم!!&lt;br /&gt;حالا جالبه که یه بنده خدایی گفته که این حوادث در همه جای دنیا پیش میاد!!!&lt;br /&gt;و زجر آور ترین لحظه برای من وقتی بود که کدخدا محمود این واقعه را به کد خدا علی تسلیت میگه!!و مثل همیشه خانواده قربانیان به.... حضرت عباس حواله میشن..&lt;br /&gt;نمیدونم شاید دوست دارند تعداد شهداشون زیاد شه..&lt;br /&gt;میدونین من داشتم به دختر 5 ساله ای فکر میکردم که  هنوز نفهمید چرا بابا این بار بد قولی کرده... مگه نگفته بود 3 روز دیگه میام با سوغاتیای رنگارنگ... اینبار بر خلاف همیشه دخترک&lt;strong&gt;  فقط یه بابا میخواست...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نممیدونم... این بار هم مثل همیشه دنبال مقصر میگردن و مثلا تقی   نامی  رو به عنوان مقصر به ملت غالب میکنن و ...مثل همیشه یه جورایی تمومش میکنن&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------&lt;br /&gt;راستی یه خبر دیگه!!!!&lt;br /&gt;دیروز روز دانشجو بود. حدود 50 سال پیش دانشجوهای اون موقع به خاطر اعتراض به ورود نظامیان به عرصه مقدس دانشگاه  شورش کردن و 3  تا دسته گل  پژمردن و ....&lt;br /&gt;فک کنم این قشر معلوم الحال دچار یه دگر دیسی از نوع  بازگشتی شدن!!!!!!!!!!&lt;br /&gt;مشخصه های یه دانشجو....&lt;br /&gt;1- سیگاری باشد و لا غیر!&lt;br /&gt;2-با خواندن یک عدد روزنامه تئوریس سیاست را از اول تا آخر یاد میگیره!!!&lt;br /&gt;3-مورد اول!!!&lt;br /&gt;--------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;40 سال بعد در همین روز:&lt;br /&gt;بلاخره وزیر نفت مشخص شد.....&lt;br /&gt;!!!!&lt;br /&gt;---------------&lt;br /&gt;خوش باشید...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113405156506147986?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113405156506147986/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113405156506147986&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113405156506147986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113405156506147986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/2.html' title='اندر احوالات دهستان2'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113396439288166336</id><published>2005-12-07T17:36:00.001+03:30</published><updated>2005-12-07T23:15:26.160+03:30</updated><title type='text'>دلم گرفته!!!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و باز هم به نام خداوندگار تنهایی؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به وقت تنهایی، به یاد دوست تنهایم؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به وقت دلتنگی، برای دوست دل تنگم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از دیروز که باهات حرف زدم، دلم گرفت... حرفات از ذهنم بیرون نمی رن. این که چرا تو؟ داره منو می خوره!... و من بی هیچ جوابی در حیرت این سرنوشتش و حکمتش و این کارای بی چون و چراش فقط با خودم فکر می کنم و ... چرایی بی جواب و سخت ناراحت کننده...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این آهنگ حبیب رو دیشب و امروز به یادت و به جات بارها و بارها شنیدم، هر بار بیش تر منو در فکر فرو می برد:&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;رفتی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و از رفتن تو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قلب آیینه شکسته&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کوچه ها در خلوت شب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پنجره ها همه بسته&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آسمان &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خاکستری &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;رنگ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بغض باران &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در نگاهش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خنجری &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در سینه دارد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;توده ی ابر سیاهش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بی تو من، از نسل بارانم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;، بارانم، بارانم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چون ابر بهارانم، گریانم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;، گریانم، گریانم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بی تو من با چشم گریان، سیل غم برد آشیانم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خواب سرخ بوسه هایت، می نشیند بر لبانم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با این که هیچی برای گفتن ندارم، این پست رو برای تو می نویسم و دوست دارم که بدونی که کسایی هستن که &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;درین بن بست کج و پیچ سرما &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از شنیدن ناراحتی تو، به خاطر تو و دوست داشتن تو، ناراحت باشن. هنوز کسایی هستن که &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دوست داشته باشن &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و هم حس و هم فکر و هم درد تو باشن... آره امروز دردمند بودن یه افتخاره.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دوست داشتم بیش از همیشه باهات باشم، نه به خاطر این که جای خالی کسی رو پر کنم که جای خالی اون در دل تو پر نمیشه و همیشه این تهی، این خالی رو من و تو با خودمون تا زنده باشیم، می بریم و نمی تونیم پر کنیم... فقط می خواستم با هم باشیم و با هم بگیم و با هم فکر کنیم و با هم فریاد بزنیم:&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کوچه ی شهر دلم، از صدای پای تو خالیه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نقش صد خاطره از روزای دور، عابر این کوچه ی خیالیه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به شب کوچه ی دل، دیگه مهتاب نمیاد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;توی هجله ی چشام، عروس خواب نمیاد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کوچه ی شهر دلم، بی تو کوچه ی غمه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همه روزاش ابریه، روز آفتابیش کمه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;غم تنهایی داره، کوچه ی دل بدون تو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همه شعر دفتر من، مال تو برای تو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بوی دستای تو داره، غربت دستای من&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;یاد قصه های تو، مونس لحظه های من...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113396439288166336?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113396439288166336/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113396439288166336&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113396439288166336'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113396439288166336'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/blog-post_113396439288166336.html' title='دلم گرفته!!!'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113369711744278169</id><published>2005-12-04T15:14:00.000+03:30</published><updated>2005-12-05T08:48:45.386+03:30</updated><title type='text'>And god product "copy paste" 8 !</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;inam vase taghviate zabane englisi !!!! ke nagin ina be fekre konkooremoon nistan&lt;br /&gt;--------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;U.S.A. You says "Fuck you" to the president of U.S.A. Nothing happens, you become famous, they make you write a book and you make millions of dollars. But meanwhile the President sues you and gets all the money you have&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ENGLAND You say, "Fuck you" to the Prime minister of England. The Prime minister says "fuck you" to you too&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;FRANCE You say, "Fuck you" to the president of France. Millions of people supports you and says "fuck you" to the president. Meanwhile the president of France writes poems because of his sadness&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;JAPAN You say, "Fuck you" to the Prime minister of Japan. The Prime minister says "I'm sorry; I'm not interested on your body."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;GERMANY You say, "Fuck you" to the president of Germany. The police come and say "Please don't fuck the president&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;SWEDEN You say, "Fuck you" to the Prime minister of Sweden. People vote if they accept you to fuck the Prime minister or not. If the answer is yes you fuck the Prime minister. If the answer is no, the Prime minister shakes your hand&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ROMANIA You say, "Fuck you" to the president of Romania. The president starts dancing with you with gypsy music&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;TURKEY You say, "Fuck you" to the president of Turkey. The president takes his gun and shoots you. He goes to jail for 8 years or escapes the country and Greece welcomes him as a political refugee&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;CHINA You say, "Fuck you" to the Prime minister of China. The Prime minister will literally fuck you&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ITALY You say, "Fuck you" to the president of Italy. You get price quotes from the mafia for realizing your passion&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;RUSSIA You say, "Fuck you" to the president of Russia. The president kisses your mouth&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;SAUDI ARABIA You say, "Fuck you" to the president ... But, there is no president, you become foolish. But if you say "fuck you" to the king, the king cuts your tongue&lt;br /&gt;!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;va sar anjam marze porgohare khodeman!&lt;br /&gt;IRAN You say "Fuck you" to the president ?!? You are too late my friend, you've already been "Fucked" by the president long time ago and you didn't know&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;be ghole sha'er ma az rooze azal be fuck rafte bidim!&lt;br /&gt;khosh bashid&lt;br /&gt;dar zemn in post kheili khoob ast!!&lt;br /&gt;choon ham amoozeshe englisi st ham jame'eshenasi ham poletic!! ham کنکور&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113369711744278169?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113369711744278169/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113369711744278169&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113369711744278169'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113369711744278169'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/and-god-product-copy-paste-8.html' title='And god product &quot;copy paste&quot; 8 !'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113364550489596459</id><published>2005-12-04T01:01:00.000+03:30</published><updated>2005-12-05T08:32:07.476+03:30</updated><title type='text'>با هم بیندیشیم!!!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به نام یگانه تنهای عالم؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;باز وقت امتحان و درس و مدرسه شد و من به دنبال فرارم. فرار از درگیرکردن روحم و فکرم و اندیشه ام به چیزی جز آن که دوستش دارم. فرار از شلوغی، به سوی تنهایی. این دوست نه چندان دیرینه ی من. آری من از تنهایی سخن می گویم، از یک تنهایی تلخ و وحشت آور، آنچنان ترسناک که خود به دادم برسد. همان پنهان شده پس این دوست دیرینه، اما تازه و نو... تنهایی را می گویم. کاش می شد همیشه از همه حتی از خود به سویش گریخت!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این بار می خوام از خودم بنویسم. از من خویش بنویسم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با دکتر شریعتی که در کتابش این گونه درباره ی منش می نویسد شروع می کنم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« آن چه حقیقت دارد و من بدان سخت معتقدم و متعصب اوست. همان &lt;strong&gt;"نه من"&lt;/strong&gt; همان که &lt;strong&gt;"هست"&lt;/strong&gt; بیرون از من، بی من، من چه باشم و چه نباشم، چه آن را احساس کنم و چه نکنم، پیش از من و پس از من هست و هستی او بر خلاف برکلی و هگل و برخی عرفای شهودی ساخته ی من نیست. او سایه ی مُثُل حقیقی که در عالم دیگر است، نیست. او، او است و او بودنش قائم به ذات خویش است و &lt;strong&gt;من عبارت است از پرده ای، آینه ای، یا صفحه ی دریایی که تصویر او را در خود منعکس می سازد.&lt;/strong&gt; »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و من قبل از این که این نظرش را شنیده باشم، معتقد بودم که هر انسانی (دقت کنید هر "انسانی") در وجود خویش، در ماورای طبیعت خویش، بخشی از آن ذات مقدس الهی دارد. آری، همان فطرت، همان روح الهی، همان حس زیبادوستی و زیباجویی و زیباپرستی و ... را می گویم. همان که ما پارسی زبانان می گوییم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« سرنشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره چکید و نامش دل شد »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چه مبهم و بی مفهوم و از همه بدتر مزحک است وقتی می شنوی که:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« مگر می شود که خالق و مخلوق یکی باشد؟ »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بله، مزحک است. زیرا که خود می گوید:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« نفحت من روحی »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;او خود از زبان ما می گوید:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« انا لله و انا الیه راجعون »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و ای کاش دوستم داستان خلقت را همین جا برایتان می نوشت. شاید بهترین داستانی بود که به عمرم شنیده بودم. داستانی جز این داستان های خشک و بی روح که برایمان می گویند و اول بار جذاب است و بعد به دورشان می ریزیم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با این حال نمی دانم که چرا ملا صدرا ی صدر المتألهین بهترین شیوه ی رسیدن به او را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« اتحاد مقصود ومسلک و جدایی سالک ازین دو »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می داند. من می خواهم بگویم که سالک، نیز از همین جنس است. اصلن همه یکیست. همه از یکی. همه از او. &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« او، او است و نه هیچ »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;استاد عزیز روزی از من پرسید: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« فکر می کنی که چرا پیامبر، اسلام آورد؟ چرا پیامبر انقلاب کرد؟ »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آری، پرستش که در فطرت انسان است. انسان به آن گرایش دارد. حال به نظر من پرستش حتی یک بت پست و بی ارزش، یک ساخته ی دست آدمی، نه اصلن ساخته ی ذهن آدمی، هم کی تواند انسان را و خانواده اش را و جامعه اش را از بد و زشت و پلید و منکر حفظ کند. بله، شاید و حتمن این روح بت پرستی و این ظلم و فساد اجتماعی، این که یک عده ی اندک ازین اعتقاد قوی و این حس پاک تسلیم در برابر برتری که نشانه هایش او را فریاد می زند در اکثریت سوء استفاده کنند؛ محمد را برانگیخت تا برابر آن همه زرو زور بایستد و فقیران و یتیمان را پناهی دهد و آنان را یار خود سازد، ظلم را در ریشه اش بخشکاند و چیزی، ایده ای، عقیده ای، دینی، ایمانی، و یا حتی فراتر از آن ارائه کند که فطرت پاک آدمی را بیدار سازد، آن را نخواباند که برای همیشه بیدار سازد و آن را پرورش دهد که هر چیز بی ارزش و سست و پست و حتی مرسومی را نپذیرد، نپرستد... در برابر هر چه غیر از اوست مقاومت کند و او را، فقط آن یگانه را بپرستد. و حال آن که آن را، آن حقیقت را و واقعیت را یکجا و با هم یافت، در برابرش تسلیم شود، اسلام بیاورد، مسلم او بشود. بندگی او بکند، آزاد و آزاده باشد و بندگی او کند؟!؟ چه مفهوم بزرگی!!! لایق شدن برای این چنین بندگی ای را بیاموزد. تلاش برای بهترین بنده بودن را بیاموزد...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و اما این همه را گفتم که این را بپرسم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ما امروز چقدر بیداریم؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آن قدر بیدار که خدای با این فضل و بخشش را این گونه پنداریم که به خاطر توهین به کاغذ، نه به روح بزرگ و مفاهیم آن، بنده اش را در دم آتش بزند، آن هم درین دنیا. او که خود فرشتگانش را می گوید که گناهانش را ننویسد مگر پشیمان شود، امروز در دم مجازات می کند؟؟؟ چرا از خود نپرسیدیم که چرا آنان که قرآن ها را بر سر نیزه کردند برای فریب من و تو آنان را آتش نزد و نمی زند؟ آنان که روح قرآن را بازیچه می گیرند، روح تورات و انجیل را در دستاهاشان به بازی گرفتند، آنان نه آتش گرفتندو نه این گونه دفعی و بی ارزش مجازات نشدند. حال کسی که فقط (نه به معنای بی ارزشی...) به یک کاغذ، به یک کتاب، به جسم قرآن، به قسمت مادی آن توهین کرده، این گونه مجازات می شود؟ ما را چه شده است؟ اصلن این همان خداییست که 124000 پیامبر را فرستاد تا این بنده را سر به راه کند؟ ما که می گوییم الله واحد. ما که می گوییم که تنها یک خدا را می پرستیم، ما که زرتشت را نفی می کنیم که او یزدان و اهریمن داشت (که آن ها همان فرشته و شیطان مایند و در خدمت هورمزد) و این دوگانگی و چندگانگیست...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سوال من اینست، ما همان کوفیان نادان علی نیستیم که روح ناطق قرآن را رها کرده ایم و به کتابی، به دستنویسی، به کاغذی، به پوستینی... بسنده کرده ایم؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چه بی انصاف مردمی هستیم!!! چه &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سست &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عقایدمان را فراموش می کنیم، چه راحت چیزی را که به آن ایمان داریم، می فروشیم.!.!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این روح آزاده ی خودمان را چگونه این طور راحت به بند می کشیم؟ مگر نه این است که سرکشی و طغیان در برابر غیر حق &lt;strong&gt;عین حق&lt;/strong&gt; است؟؟؟ جز &lt;strong&gt;ایمان&lt;/strong&gt; نیست؟؟؟ پس چه شد؟ ما که مؤمن بالله بودیم!!! ما که نمازمان لحظه ای دیر نمی شد از فرط ایمان!؟! ما که پا را فراتر از واجبات گذاشته بودیم و این مستحبات را نیز عمل می کردیم!؟! ما که از هر نجس و نا پاک و آلوده دور بودیم!؟! ما که.... حال چقدر ساده و ضعیف، چقدر ترسناک، همچون کودکی که می ترسانندش، همه اش را به باد دادیم؟ لحظه ای با خود بیندیشیم که شاید به دروغ بسته اند ما را! شاید از پوچ ترساندنمان. شاید از خود بی خودمان کرده اند!؟!... علی که گفته بود که با خدا بر سر بهشت معامله نکنید! علی که گفته بود که از ترس جهنمش نپرستیدش که از هر نا جهنمی می ترسانندتان! این ترس همان نیست که پیامبر در برابرش ایستاد و انقلاب اسلام آورد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دلم تنگ است، دلم می سوزد از باغی که می سوزد...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و اما ختم می کنم به شعر بزرگ ترین شاعر معاثر:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در تمام شب چراغی نیست، در تمام روز، نیست یک فریاد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چون شبان بی ستاره قلب من تنهاست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تا ندانند از چه می سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;راه من پیداست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پای من خسته است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پهلوانی خسته را می مانم، که می گوید سرود کهنه ی فتحی قدیمی را......&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در شب بی صبح خود تنهاست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از درون بر خود خمیده، در بیابانی که به هر سوی آن خوفی نهاده دام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دردناک و خشمناک از رنج زخم و نخوت خود، می زند فریاد:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« در تمام شب چراغی نیست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در تمام دشت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نیست یک فریاد...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای خداوندان ظلمت شاد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از بهشت گندتان، ما را جاودانه بی نصیبی باد!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;باد تا فانوس شیطان را بر آویزیم،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آیین!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;باد تا شب های افسون مایه تان را، من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کنم نفرین! »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;منتظز نظرتونم&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تا بعد...&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113364550489596459?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113364550489596459/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113364550489596459&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113364550489596459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113364550489596459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/blog-post_04.html' title='با هم بیندیشیم!!!'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113355334838321616</id><published>2005-12-02T23:25:00.000+03:30</published><updated>2005-12-02T23:38:29.176+03:30</updated><title type='text'>چرا ایرانیان اسلام را آنچنان که بود نپذیرفتند؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;در واپسین سال های شکوهمندی و اقتدار ایرانزمین نظام ساسانيان دچار ناتوانی های تاريخی شده بود و دین پیشوایان ايرانی از رنج و درد مردم دور شده بودند. بدين روی شمشير خشك، تيز و برنده ی تازيان توانست از تیسفون تا نهاوند را از دم خود بگذراند و سپاه پرشكوه ايرانی را به خاك و خون بكشد و زنان ما را به كنيزی بكشاند و مردان ما به بندگی (موالی) اعراب درآیند و تازيان سرور شوند اما ايرانیان بسیار زود توانستند يك شاخه (انشعاب) بزرگ در اسلام پدید بياورند. هرچند همان هنگام سعد ابی وقاص از سرداران سپاه اسلام، آيين اسلام را رها كرد و به نیایشگاههای اوستايی پناه آورد و پيرو زرتشت شد! ايرانيان نيز كه عامل اصلی ترور سه پادشاه بزرگ تازی بودند، بسیار زود شاخه ای بزرگ در اسلام بوجود اوردند و آنرا تشيع ناميدند. يعنی هم نام اسلام را به كناری نهادند و هم كسی را به عنوان رهبر تشيع پذيرفتند كه با تمامی جناحهای تازيان جنگيده بود، هرچند خود او به دست يك ايرانی كشته شده است. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;- ابن ملجم (ابن ملگم = پسر افسارگير دربار ایران ـ بهمن جازويه رامهرمزی) يك ايرانی بود كه امام علی را ترور كرد. - فيروزان (پيروزان٬ پيروز نهاوندی) نيز از سرداران سپاه ايران بود كه عمر را ترور كرد. در ترور عثمان نيز هرچند توده‌های مصر نقش موثری داشتند، اما ايرانيان در جهت سازماندهی آنها بسيار فعال بودند. ايرانيان با ‏آفريدن تشيع نظام پادشاهی و حكومت وراثتی ايرانی را به اسلام تحميل كردند و دليل اصلی پشتيبانی ايرانيان از امام علی بدين خاطر بود كه وی با تمامی ياران و عشقهای پيامبر اسلام جنگيده بود. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;امام علی در دوران خلافت و حكومت خود كه حدود 5 سال بود سه جنگ بزرگ انجام داد كه ايرانيان انتقام قادسيه و مداين و نهاوند را در آن جنگها ديدند و بسيار شادمان شدند و وی را به پادشاهی و پيشوايی برگزيدند و امام علی كه خود هوادار سه خليفه پیشین بود و حتا فرزندان خود را به نامهای آنها ناميده بود را مخالف سرسخت آنها تعبير می‌كردند!! يكي از جنگهای امام علی با معاويه بود كه خاندان او در هجوم به ايران نقش بسيار مهمی داشتند. اين جنگ با عنوان صفين در تاريخ ثبت شده است كه بیشتر سرداران سپاه معاويه نيز از جمله كسانی بودند كه در یورش به ايران شركت داشتند. - جنگ ديگر با عايشه همسر زيبا و دلبربای پيامبر اسلام بوده است كه سرداری سپاه او را 2 تن از بهترين ياران پيامبر اسلام به عهده داشته اند. طلحه و زبيرا! اين 2 تن القاب بزرگی نيز از پيامبر اسلام گرفته بودند و پيامبر اسلام آنان را از ساكنان بهشت خوانده بود. اين دو تن در جنگ با امام علی جان سپردند. اما خانم عايشه مورد بخشایش امام علی قرار گرفت . عايشه توسط پيامبر اسلام عنوان ام‌المومنين (مادر باورمندان و مسلمانان) و حميرا را به خود اختصاص داده بود. اما امام علی عليه وي شمشير كشيد و جمع بسياری از سربازان وی را به قتل رسانيد.- جنگ ديگر امام علی با گروهی از سپاهيان خودش بود كه بسيار متدين و متعصب نسبت به اسلام بودند. در پس شكست و يا حكميت امام علی در جنگ با معاويه، از صف او خارج شده و بر عليه وی شمشير كشيدند و امام علی تمامی آنان را كه پيشانی‌هايشان از سجده پينه بسته بود را از دم تيغ گذراند و همگی را به قتل رساند!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ايرانيان وقتي دیدند كه امام علی نخستين عربی بود كه شمشير بر عليه تازيان كشيد و تمامی كسانيكه افتخارات بسياری در قتل عام ايرانيان داشتند را از دم تيغ خود گذراند و آنها را كشت، عاشقانه به او مهر ورزيدند و فرزندان او را چنانچه در سنت ايرانی رسم بود به پادشاهي (امامت) پذيرفتند! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اين پذيرش پس از امام حسن و از فرزندان امام حسين آغاز شد. دليل اصلی اينكه ايرانيان فرزندان امام حسن را به رهبری نپذيرفتند، صلح و سازش ايشان بود با معاويه! كه در هجوم به ايران خود و خاندانش دست داشتند! اما امام حسين كسی است كه برعليه بني‌اميه شمشير می‌كشد و به جنگ آنها ميرود و درهمان راه نيز جان ميدهد. جانبازی امام حسين در جهت نبرد با مهاجمان به ايران و ايرانی بودن همسر وی (شهربانو) موجب ميشود تا پادشاهی وراثتی ايرانی با عنوان امامت و ساختن تشيع وارد اسلام شود و يك اسلام اعتراضی ايرانی ساخته شود. ارقام شش و هفت امامی و 12 امامی و بسياری موارد ديگری كه ايرانيان وارد تشيع كردند، نوعی مبارزه با اسلام و مسلمانی اعراب بود كه سمبل‌های اوستايي را نيز به اين بهانه‌ها به تشيع منتقل كردند. (شمار امشاسپنتان و شمار برج های پاک دین زرتشتی)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اصلي ترين شعار اسلام و مسلمانی شهادتين بود ( يعني 2 شهادت) 1- اشهدان لااله الاالله 2- اشهدان محمد رسول الله. ايرانيان اصلی ترين شعار اسلام را از 2 به 3 رساندند و اضافه كردند اشهد ان علی ولی الله ! و عنوان «ولی» از رسول بالاتر است يعنی با افزودن اين شعار به علی درجه و مقامی بالاتر از پيامبر اسلام دادند. زيرا رسول يعنی كسي كه پيغامی می برد اما ولي الله يعنی كسي كه از سوی الله حكومت مطلقه می كند!! (بنا بر باور ایرانی که پادشاه فره کیانی را از اهورامزدا دریافت می نماید). پس از آن شكل گيري علويها وعلی اللهی ها نيز درهمين راستای ضديت با اسلام و جعل اسلامی ايرانی بوده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;(برگرفته از آیین اوستا نوشته سیاوش اوستا)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;بنام آنكه وستايش كتاب است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;چراغ راه دينش آفتاب استبهين دستور دربار خدایی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;شرف بخش نژاد آريايیدو تا گرديده چرخ پير را پشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;پی پوزش به پيش نام زرتشت به زير سايه نامش توانی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;رسيد از نو به دور باستانیچو من گر دوست ميداری كشور خويش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ستايش بايدت پيمبر خويشبه ايمايی ره بيگانه جويی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;رهاكن! تابه كی اين بی آبرويی؟به چشم عقل آن دين را فروغ است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;كه آن بنيان كن ديو دروغ استچو دين كردارش و گفتار و پندار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;نكو شد بهتر از آن دين مپنداربه دنيا بس همين يك افتخارم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;كه يك ايرانی والاتبارم به خون دل زيم زين زيست شادم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;كه زرتشتی بود خون و تبارم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;با سپاس از تارنامه مهرآذرپارسی و دوست و هم وند گرامیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;em&gt;سلام، من این ها رو تو یه وبلاگ خوندم (http://zartosht.blogfa.com) می خواستم بدونم چقدر با این ها موافقیم؟ کجاهاش آره کجاهاش نه؟کجاهای این تاریخ پر از دروغ رو باور می کنیم کجاهاش رو نه؟ منتظر نظراتتون می مونم... فعلن&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113355334838321616?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113355334838321616/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113355334838321616&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113355334838321616'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113355334838321616'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/blog-post_02.html' title='چرا ایرانیان اسلام را آنچنان که بود نپذیرفتند؟'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113338512589501467</id><published>2005-12-01T00:42:00.000+03:30</published><updated>2005-12-01T01:02:36.720+03:30</updated><title type='text'>دل نامه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با اجازه ی حضرت دوست؛&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;صفای خلوت خاطر از آن &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شمع چگل &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;جویم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فروغ چشم و نور دل &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از آن &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ماه ختن &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بکام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چه فکر از خبث بدگویان &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;میان انجمن دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مرا در خانه &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سروی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;هست کاندر سایه ی قدش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فراغ از سرو بستانی و شمشاد و چمن دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گرم صد لشکر از خوبان به قصد &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دل &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کمین سازند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بحمد الله و المنه &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بتی لشکر شکن &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;الا ای پیر فرزانه &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مکن عیبم ز میخانه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که من در ترک پیمانه &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دلی پیمان شکن &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خدا را &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که من با لعل خاموشش &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نهانی صد سخن &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چو در &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گلزار اقبالش &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خرامانم به حمد الله&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و یه ترانه ی جدید، البته با صدای پر از درد و ناله ی &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فریدون فروغی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تن تو نازک و نرمه مثل یه برگ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تن من جون میده پرپر بزنه زیر تگرگ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دست باد پر میده برگو رو هوا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اما من موندنیم تا برسه &lt;strong&gt;دستای مرگ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نفسم این خاکه، خون گرمم پاکه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من از تبار پاک آریایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قشنگ ترین قصیده ی رهایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;هوای عشق تازه نیس تو رگهام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تن نمیدم به رنگ کهربایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نفسم این خاکه، خون گرمم پاکه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;واسه رفتن دیگه دیره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تن من اینجا اسیره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خاک این جا چه عزیزه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;عاشق قدیمی پیره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113338512589501467?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113338512589501467/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113338512589501467&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113338512589501467'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113338512589501467'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='دل نامه'/><author><name>ترم صفری</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113335583830984357</id><published>2005-11-30T16:29:00.000+03:30</published><updated>2005-11-30T16:33:58.550+03:30</updated><title type='text'>انشای تابستانی</title><content type='html'>این ترانه از استاد شهریار قنبری رو تقدیم میکنم به همه کسانی که مینا در خیالشان دارند...&lt;br /&gt;----------------------------&lt;br /&gt;ما شبها درپشه بند می خوابيديم تا مينا دخترهمسايه را پيش ازخواب سير تماشا کنيم وبعد کاسه ی آب يخ را سربکشيم ويک پَهلو بخوابيم تا موهای بلند وپرپشت مينا را که ازکنار تختش آويزان می شد, ببينيم. بابا که می دانست زير کاسه يخ ما نيم کاسه ای است, هرده دقيقه يکبار مارا بی خود وبی جهت حاضرغايب می کرد اما ما از رونمی رفتيم و همان جور يک پهلو می مانديم تا ستاره ها يکی يکی از رو بروند ورنگ ببازند. ما به سايه ی مينا آنقدر زل ميزديم تا شايد خوابش را خواب ببينيم.ما با معاشرت دختر وپسر به شدٌت موافقيم. ما تی پارتی های جمعه بعد ازظهر را دوست داريم. ما تابه حال چند نامه برای مينا سنگ قلاب کرده ايم که يکی هم شيشه ی گلخانيشان را شکسته است. بابا موافقت کرده است مينا به ما که دست به تجديديمان خوب است, فيزيک وشيمی درس بدهد.چند روز پيش مادربزرگ به ما گفت:"مواظب باش کاردست خودت ندهی". ما منظور خانم جان را نفهميديم اما اگرمنظورش ابريشم موهای ميناست که ديگر کار از کار گذشته است.ما در دفترچه عقايد مينا چند خطی به يادگار نوشته ايم... مينا اما ما را داخل آدم حساب نمی کند. حتی پاره ای وقتها به بابای ماهم لبخند می زند وبه موهايش جوری دست می کشد که حواس بابا هم پرت می شود. ما با آزادی زن ومرد موافقيم؛ اما پدرمينا که حساب دار بانک رهنيست وقول داده که هرگز لبخند نزند يک روز جلوی بابا را گرفت وبی مقدمه از بی بند وباری جوان ها گفت. ما گوش هايمان را تيز کرديم وشنيديم که پدرمينا می گفت:" دوره ی آخرزمان است, سگ صاحبش را نمی شناسد. پسرشما هم که هيپی شده است وهنوز پشت لبش سبز نشده برای دخترهای محله مزاحمت ايجاد می کند. وضع مملکت ازوقتی خراب شد که شرکت واحد به کارافتاد. اتوبوس يک طبقه ودوطبقه باعث شد که روی مردها به زنها بازشود وتنشان به تن هم بخورد."ما با پدرمينا موافق نيستيم اما منتظريم تا مينا به سن قانونی برسد. چقدرسن قانونی خوب است... ای کاش همیشه تابستان باشد... پشه بند باشد, موهای مينا ازتخت آويزان باشد تا ما بدون ترس ولرز بتوانيم مينا را به اسم کوچک صدا کنيم.اين بود انشای ما درباره ی مينا... ببخشيد آقا معلم!!! درباره ی تعطيلات تابستانی...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9596704-113335583830984357?l=loobia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://loobia.blogspot.com/feeds/113335583830984357/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9596704&amp;postID=113335583830984357&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113335583830984357'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9596704/posts/default/113335583830984357'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://loobia.blogspot.com/2005/11/blog-post_30.html' title='انشای تابستانی'/><author><name>بهزاد</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9596704.post-113274730159417322</id><published>2005-11-23T15:30:00.000+03:30</published><updated>2005-11-23T18:06:53.900+03:30</updated><title type='text'>استوای بود و نبود</title><content type='html'>سلام&lt;br /&gt;دیشب یه جایی رفته بودم که جوش با بقیه این خراب شده فرق داره.&lt;br /&gt;اینجا غربت کمتر نمودت میکنه و....&lt;br /&gt;سامر یه شعر از زنده یاد حسین پناهی خوند.&lt;br /&gt;یادتونه سریال دزدان مادر بزرگ رو؟یه آدم نیمه خل با یه قورباغه تو جیبش&lt;br /&gt;که میخندید به دنیا. که تموم آرزوش شاد کردن مادربزرگ بود.....&lt;br /&gt;یه آدمی که وقتی با قورباغش حرف میزد میگفتیم خدا شفاش بده..&lt;br /&gt;خدا شفایمان دهد که این مرض ظاهر بینی فنایمان خواهد کرد در جنگل دود و آسمون خراش..&lt;br /&gt;بعضی آدما قبل و بعد مرگشون معروفن&lt;br /&gt;بعضی دیگه بعد از مرگشون معروف و بزرگ میشن (البته از دید مردم)&lt;br /&gt;بعضی ها هم تو غربت میمیرن. همونطور که تو غربت زندگی کردن.&lt;br /&gt;یکیشون همین حسین پناهی خودمونه که تا 2-3 سال دیگه خیلیا یادشون میره که کی بود و ....&lt;br /&gt;این لطف خداست که کوته نظرایی مث ما نمیتونن بزرگی و عظمت مردای غریب در وطن خویش رو درک کنن.&lt;br /&gt;بگذریم. به جای زر زرای من به شعر حسین گوش بدین...&lt;br /&gt;انتهای فلسفه و احساس حتی با زبان عامیانه.&lt;br /&gt;--------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف&lt;br /&gt;یکجا سند زدم همه را به حرمت چشمانت&lt;br /&gt;به نام تو&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;کتیبه خوان خطوط قبایل دور&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این سرگذشت کودکیست که به سر انگشت پا دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هر شب گرسنه میخوابید&lt;br /&gt;چند و چرا نمیشناخت دلش&lt;br /&gt;گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش&lt;br /&gt;پس گریه کن مرا به طراوت&lt;br /&gt;به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش&lt;br /&gt;و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب&lt;br /&gt;با همکلاسیها&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در یازده سالگی پایش را به دنیای شگفت کفش نهاد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;با سر تراشیده و کتی بلند که از سر زانوانش میگذشت&lt;br /&gt;با بوی بد سوز کنده درخت و عرق های کهنه&lt;br /&gt;آری&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;میراث من&lt;br /&gt;حکایت آدمی که جادوی کتاب مست و محسورش کرده است&lt;br /&gt;تا بدانم و بدانم و بدانم ..&lt;br /&gt;به وار وا نهاده ام مهر مادریم را&lt;br /&gt;و گهواره ام را به تمامی&lt;br /&gt;و سیاه شد سگ سفید امنیتم&lt;br /&gt;دو فراموشی&lt;br /&gt;و کبوترانم را از یاد بردم&lt;br /&gt;و میرفتم و میرفتم و میرفتم&lt;br /&gt;تا بدانم تا بدانم تا بدانم&lt;br /&gt;از صفحه ای به صفحه ای&lt;br /&gt;از چهره ای به چهره ای&lt;br /&gt;از شهری به شهری&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم
