...
با نهايت تاثر و تاسف باخبر شديم كه پدر دوستمون
علي بخشي در آغوش خدايش آرميد...
----
فكر ميكنم الان مسووليت دوستان علي خيلي سنگين باشه.. اونم توي اين وضعيتي كه....
خبر دقيق ندارم و لي ختمشون فردا( پنج شنبه) بعد از ظهر در بسطام برگذار ميشود..
ما را در غم خود شريك بدار
و خداوند کپی پیست را آفرید10
در پي شکست تيم ملي ايران برابر مکزيک، نويسنده خيالباف ستون طنز بازتاب در يادداشتي به جمعآوري مطالب سانسورشده ۷ روزنامه وزين کشور و انتشار همزمان آنها پرداخت
ستون «گفتوشنود» كيهان
گفت: ديدي تيم ملي ايران به تيم مكزيك باخت؟
گفتم: مگر ميتوانستم نبينم؟ به كوري چشم رايس و بوش و بلر، دو تا چشم دارم كه سالمِ سالمند.
گفت: به نظر تو چرا برانكو به موقع تعويض نكرد؟
گفتم: اين مرد اجنبي، چي سرش ميشود كه كوچ سرش بشود؟
گفت: اما بايد كوچش بدهيم برود همانجايي كه بود.
گفتم: والله چه عرض كنم... ميگويند، يك روز رايس ـ كه قيافهاش كفاره دارد ـ ميرود دم در خانه صدراعظم آلمان و ميگويد: پول ميخوام. ميگويد: ندارم. رايس ميگويد: پس يه كم غذا بدين. مركل ميگويد: غذا هم نپختهايم. رايس ميگويد: پس يه كم لاك بده، ناخونام رو لاك بزنم. مركل ميگويد: من پيرزن، لاكم كجا بود ايكبري؟ رايس درميآيد كه: اي بابا تو كه از من گداتري... بيا با هم بريم گدايي!
سرمقاله «شرق» به قلم دبير گروه انديشه
ديروز تمدني به قدمت تاريخ به تمامي در برابر كشوري از آمريكاي مركزي قد علم كرد. آيا اين سخن درستي است؟ البته كه نه. اين نه تنها با آموزههاي ليبرال دمكراسي و آراي «جان رالز» در تضاد است كه حتي با عقايد شيخپشمالدين كشكولي ـ كه آلاحمد در معرفي وي تلاش داشت ـ نيز در تعاند است. نيچه نيز در «حكمت شادانِ» خود به اين امر اشاره دارد، آنجا كه ميگويد: «ايش ناوان، هوف كلاوش زيخر فونتن گلاير اوشت اوخ... »، اما اينها هيچكدام ملاك نيستند. فرزندان اين بوم و بر، چنان بازي جوانمردانهاي از خود نشان دادند كه حريف، نتيجه را از آنِ خود كرد و اين است فلسفه تاريخي بازي جوانمردانه و اتفاقا از همين روست كه «مارتين فرديد» در كتاب «زندگي سراسر بازي جوانمردانه است»، يادآور ميشود: «الهي قربونت برم، نتيجه هم مهم است»، ولي آيا واقعا، نتيجه هدف را توجيه ميكند؟ به نظر نميرسد كه دفاع و دروازهبان ما به اين امر معتقد بوده باشند... .
جمهوري اسلامي، جهت اطلاع
شنيدهها حاكي از آن است كه عوامل باخت تيم ملي ايران با عوامل تشنجآفريني در جلسه سخنراني حضرت آيتالله هاشمي رفسنجاني ـ دامت مقاماته ـ در ارتباط بودهاند. يكي از سردمداران اخلال در سخنراني معظمله در يكي از شبنشينيهاي مشكوكش كه در منزل فرد مجهولالهويهاي كه احتمالا برادر وي است، در ساعت 22:48 دقيقه ديشب گفته است: «قتل كه نكردن، حالا باختن ديگه». وي كه احتمالا يا از سوي صهيونيستها حمايت ميشود و يا اصلا خود آريل شارون است، مدتي پيش از اين، دمِ درِ ورودي يكي از مؤسسات پژوهشي قم، به يكي از كساني كه به اصطلاح دوستِ وي بوده است، اظهار داشته كه ممكن است، تيم ايران از گروه خود صعود نكند!
در همين راستا، جمعي از فضلايي كه معتقدند، ايران حتما به مرحله به اصطلاح فينال جام جهاني صعود ميكند، از مسئولان اين پژوهشگاه خواسته بودند كه از ورود به مؤسسه يادشده جلوگيري كنند كه متأسفانه به اين خواسته آنان توجهي نشده بود. دلسوزان معتقدند كه اگر در همان زمان، جلوي فتنه گرفته ميشد، امروزه شاهد تعرض به حضرت آيتالله هاشمي رفسنجاني ـ دامت مقاماته ـ نبوديم.
همشهري، ضميمه آگهيها
گمشده
بدينوسيله از كساني كه هرگونه اطلاعي از پسردايي گمشده ما به نام «علي» دارند، تقاضا داريم كه با ما تماس گرفته و ضمن رها كردن خانوادهاي از نگراني، مژدگاني دريافت دارند. علي حدود چهل ساله و قدبلند بوده و چنديست كه به بيماري «كندي حركات» دچار شده است. وي حالتي بهتزده داشته به طوري كه صد متر را در كمتر از ده دقيقه نميتواند طي كند. لطفا در صورت هرگونه اطلاعي از نامبرده با ما تماس گرفته و مرسدس بنزِ وي را به عنوان مژدگاني دريافت داريد.
تلفن ... 0451
اعتماد ملي، خبر صفحه اول
مهدي كروبي، دبيركل حزب اعتماد ملي، طي يك نشست مطبوعاتي اعلام كرد: متحجران و انحصارطلبان، عامل اصلي باخت ما به تيم پاراگوئه بودند. كروبي گفت: متأسفانه من نتوانستم در طرابلس همراه تيم ملي باشم، ولي مشاوران و كارشناسان حزب اعتماد ملي از منافع موثقي كسب اطلاع كردهاند كه اعضاي تيم ملي چندين بار از مسئولان خواسته بودهاند كه مقدمات عضويت آنان در حزب اعتماد ملي را فراهم كنند، اما مسئولان، اين كار را نميكنند و روحيه بچهها به همين خاطر تضعيف شده بوده است.
مهدي كروبي در جايي ديگر، خاطرنشان ساخت كه به همين خاطر، نامهاي دويست صفحهاي را خطاب به احمد جنتي در دست تهيه دارد. وي گفت: اين نامه سرگشاده خواهد بود و اينقدر سرگشاده است كه خيليها، پيش از نوشتن، ميدانند كه بنده به عنوان شيخ مهدي كروبي از شيخ احمد جنتي به خاطر اين نتايج انتقاد خواهم كرد و شوراي نگهبان را زير سؤال خواهم برد. وي گفت: آقايان اگر واقعا راست ميگويند، چرا فرشاد قايقران را از تيم كنار گذاشتهاند؟
سياست روز ـ گزارش اختصاصي صفحه اول
در گفتوگوي «سياست روز» با صاحبنظران عنوان شد:
بازشناسي نقش انگليس در باخت تيم ملي ايران
يكي از ساكنان محله باغ سفارت انگليس گفت: مطمئنا كشوري كه يك باغ را غصب كند، ميتواند براي شكست تيم ملي ما هم دسيسه كند. مشقاسم سبزيفروش تأكيد كرد: با برررسي تعلل آقاي برانكو در تعويضهاي بهموقع، ميتوان ردپاي انگليس را در اين جريانات ديد. اين در حالي است كه برخي صاحبنظران، معتقدند كه اخيرا شبها، رفتوآمدهاي مشكوكي به اين باغ ميشده كه مراجعان دايما «وسكي چسكي» صحبت ميكردهاند كه اين گمانهها تقويت ميشود كه برانكو، شبها با سفير انگليس جلسه داشته و نقشههاي باخت را از وي ميگرفته است. مشقاسم، يكي از اهالي محله هم گفت: مطمئن هستم كه اگر باغ قلهك از غصب انگليسي دربيايد، اسناد و مداركي كه ثابت خواهد كرد، تعويض نشدن ميرزاپور و خط دفاعي از طرف انگليس بوده، يافت خواهد شد. يكي از كسبه محل هم در حالي كه سبزيها را دسته ميكرد، گفت: اين هم شد دفاع؟ باغ رو هم كه نميدن!
رسالت ـ تيتر يك
مهندس مرتضي نبوي: تعويض علي دايي، به ضرر امنيت ملي است
مهندسي مرتضي نبوي، مديرمسئول روزنامه «رسالت»، در گفتوگو با سههفتهنامه «الاستحفاظ الحجار»، چاپ يكي از واحههاي شمال آفريقا تأكيد كرد: افراد تجديدنظرطلب كه در پوشش اصلاحطلبان فعاليت ميكنند، انتظار دارند، مسئوليتها و پستهاي كليدي را به دست جوانهاي كمتجربه بسپاريم كه اين خطر بزرگي براي انقلاب است.
وي ضمن اشاره به حضور تيم ملي ايران در بازيهاي جام جهاني و انتقادات ناروايي كه از جانب برخي سادهانديشان مطرح ميشود، تأكيد كرد: براي مثال؛ عدهاي انتظار دارند، همين آقاي دايي را كه معدني از تجربيات گرانبهاست، به خاطر «جوانگرايي» از تيم كنار بگذارند، در صورتي كه اين ادعايي اشتباه است و بايد قدر پيشكسوتها را دانست و مسئوليتهاي مهم را به آنان واگذار كرد. وي افزود: مثلا خودِ من... .
----------------------
خیلی باحال بود...
منشی تلفنی
اول چشم چپش رو باز كرد. مثل آدمايي كه از يه چيزي ترسيده باشن وخودشون رو به خواب ميزنن و زير چشمي اوضاع رو مي پايند. حالا ديگه عقربه هاي ساعت هم روي هم اومده بودن. مثل اينكه حرفهاي حافظ موسوي درست در اومده بود . ساعت شمار و دقيقه شمار رو زمان هم نميتونست از آغوش هم جدا كنه...و فكرش رو بكن چي ميشه اگه روزت رو با هم آغوشي عقربه هاي ساعت شروع كرده باشي.شايد همين موقع بود كه جمله هميشگي رو گفت:
- شايد امروز روز خوبي باشه... شايد امروز كه زنگ بزنم...
صورتش رو شسته نشسته اولين سيگار رو روشن كرد و بعد سراغ تلفن رفت...ناگهان سيگار از لبش افتاد. با خودش فكر ميكرد كه روزي كه چنين ميمون و مبارك شروع شده رو نبايد با سيگار ادامه داد.
با اميد تمام رفت و بهد از حدود يك ماه براي خودش صبحانه درست كرد.
- آره امروز با هميشه فرق ميكنه...
• چند وقت پيش هر كي كيوان رو توي محله ميديد به سرخوشيش غبطه ميخورد.اما حالا فكر ميكنم يك هفته اي ميشد كه حتي خودش رو هم توي آينه نديده بود.
البته يك بار ديگه هم سابقه اين رو داشت. اون باري كه توي دانشگاه به خاطر آغاجري تحصن كرده بودن..يك هفته...يادش ميومد كه با اكبر و سعيد رفتن پيش رييس دانشگاه... همونجا بود كه ديگه از هدف و حرفاش يادش رفت.فقط نگاه ميكرد...كه اكبر گفت:
- تو چت شده؟!
نفهميده بود. فقط ميدونست كه منشي رو دوست داره.
همه اينها توي ذهنش گذشت و هنوز ساعت 12 بود... انگار دنيا ايستاده بود تا كيوان بتونه افكارشو مرور كنه. ميدونست كه امروز با هميشه فرق ميكنه...
• از فردا هر روز دفتر رييس زنگ ميزد و خدا خدا ميكرد تا رييس نباشه تا اون بتونه بگه:
- ممكنه بگين كجا تشريف بردن...كي ميان؟
و سعي ميكرد تا مكالمه رو طولاني تر كنه تا هرم نفس هاي منشي رو بيشتر بتونه حس كنه.
اولين باري كه منشي رو توي دفتر رييس ديده بود ساعت 12 بار زنگ خورد.اصلا از اون روز دنيا روي 12 ميچرخيد. ميدونست كه رييس ساعت 12 به بهانه نماز جيم ميشه و ميشه راحت حرف زد...
شايد تقصير آغاجري بود...
اولين باري كه باهاش توي پارك لاله قرار گذاشته بود و همه حرفاي تو دلشو توي 5 دقيقه زده بود منشي با لبخندي فقط گفت:
- مطمئني؟
هيچ وقت اينقدر مصمم نبود... حتي توي تحصن... حتي توي مسخره كردن باباي اكبر كه بقال محلشون بود.
منشي ها به جواب هاي تلگرافي دادن عادت دارن...."مطمئني؟!"...مثل ناقوس كليسا توي ذهنش زنگ ميزد. كارش زنگ زدن به دفتر رييس شده بود. تا وقتي كه رييس دانشگاه منشي رو در حال صحبت كردن با كيوان گرفته و اخراجش كرده بود.
شايد تقصير رييس بود...
از فردا منشي خونه بود. براي كيوان زياد فرقي نكرده بود.زنگ ميزد... بدون اينكه تو اون لحظه ها ذره اي به گذشته يا آينده فكر كنه....
• هنوز ساعت خونه 12 بود.دستش به شماره گبر رفت و 3376222 رو گرفت.صدايي از اون ور خط ميگفت:
- با عرض سلام. لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد.
نه...نه...امروز ديگه نبايد اينجوري ميشد. آخه با هميشه فرق داشت. يكماه بود كه صداي تكراري منشي همين رو زمزمه ميكرد..از همه پيغام گيرا(يا همون منشي هاي تلفن!) بدش ميومد.هيچ وقت پيغامي نگذاشته بود.يك نگاه ديگه به ساعت كرد.هنوز روي 12 اصرار ميكرد.
شايد تقصير خواب هر شب بود...
يك نفر.. حتي زيبا تر از منشي... لب روي لبانش ميگذاشت و بعد صدايي توي گوشش ميپيچيد كه:
- با عرض سلام. لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد.
كمي شبيه اتفاقي بود كه افتاد....اتفاقي كه اصلا فكرش رو هم نميكرد.. كه با يك بوسه ديگه تلفني برداشته نشه.
همونجا بود كه از ترس فقط چشم چپش رو باز كرد و ديد ساعت 12 هست و عقربه ها روي هم افتادن...يه كم كه دقت كرد ديد يه ماهه كه باطري ساعت رو عوض نكرده.و شايد خودش باعث بوسه هاي مكرر عقربه هاي ساعت شده بود.
شايد تقصير خودش بود.
اينبار تصميم گرف بعد از شنيدن صداي بوق گوشي رو قطع نكنه.ميخواست يك جمله فلسفي بگه... اول ميخواست جمله صادق هدايت رو بگه كه :"در زندگي آدم دردهايي هست كه روح آدم رو توي انزوا ميخوره". بعد ديد خيلي چيپه! خيلي هم تكراريه.
شايد تقصير زندگيش بود كه يك ماه توي حلقه تكرار افتاده بود.
گفت:
- ساعت 12 به وقت من ميباشد!
دقت كه كرد ديد دقيقا مثل تلفن گويا(119) جملات رو ادا كرده. با چشماي خيس خنده تلخي كرد..كيوان مثل منشي ساعت گوياي شهر شده بود...
ساعت 12 به وقت من!
آره امروز با هميشه فرق ميكرد...شايد خيلي فرق ميكرد.
تصميم گرفت كه به ساعت باطري نندازه.شايد به حرمت 12...شايد به حرمت بوسه هاي عقربه ساعت شمار و دقيقه شمار...
سيگاري روشن كرد.تا نصفه كه كشيد يادش اومد كه امروز شايد با بقيه روزا فرق داشت....
خرداد 85
امتحان egg fiction کنکور
بازم یه روز دیگه گذشت. یه روز ابری بی بارون، از اونایی که من عاشقشونم،
الانم دارم Celiene Dion گوش میکنم آخه هم اتاقی ام رفته سالن مطالعه (مهرزاد! صدای زن حرامه!). بوی (گند) امتحانا میاد واسه خیلیا هم بوی (گندتر) کنکور میاد!
چه روزایی بود... روزای قبل و بعد از کنکور رو میگم.
روز قبل از امتحان آقای عشقی رودیدم، ... سلامی چو بوی خوش آشنایی...
_خب محمد آقا چکار کردی؟ آماده ای؟ (اولین بار بود منو به اسم صدا میزد)
_یه چیزایی موند، ولی خوب تقریبا همه چی رو خوندم
...
...
...
_هر چی که شد، از سر برگه ات بلند نشو، امیدت هم به خدا باشه
...
...
...
صبح امتحان که همه واسه هم آرزوی موفقیت میکردن، خیلیا هم شاید تو دلشون فقط خودشون رو میدیدن.
بین عمومی و اقتصادی برگشتم یه نگاه به آرش کردم، چنان لبخندی رو لباش بود که خداییش نتونستم بهش حسودی نکنم،
یادمه بعد از امتحان از دم ورودی خانوما رد شدم، ماشالا همه بارونی اشک میریختن، یه لبخند تلخ زدم، هیچ وقت نتونسته ام اون موقعی که نیاز دارم گریه کنم... حتی به اشکای اونا هم حسودی ام میشد.
دیر رفتم خونه، با بهزاد و داود یه عالمه راه رفتیم. مثل لشکر شکست خورده وارد خونه شدم. بیچاره بابام خیلی خورد تو ذوق اش ...
گذشت تا روز اعلام نتایج، یعنی شب اعلام نتایج، فریاد مامانم رو فراموش نمیکنم، با اون قیافه ی بعد از امتحان، آماده بود رتبه زیر 10000 رو هم جشن بگیره، بنده خدا با یه وضعی بابام رو بیدار کرد که باید تو گینس ثبت بشه.
خیلی وقتا فک میکنم شاید اگه همون شاهرود میموندم واسم بهتر بود، این جو مزخرف دانشگاه همه چیز داره به جز علم جذاب و گیرا، خر خوان و خر خوانی داره ولی استادایی نداره که علم رو بهت زیبا نشون بدن.
ادامه پست : ده روز بعد.
میدونید، بعضیا واسشون اول بودن خیلی مهمه، شاید خودم هم یکی از اونا باشم، نمیدونم، ولی اول شدن جایی که همه اول اند خیلی سخته، هر چقدر هم تلاش کنی یکی هست که ازت بالاتره، نه این که به اون حسودی ات بشه ولی آخرش از تلاشت اونقدری که باید لذت نمیبری، چون یه سری از تو بالا ترن نمیتونی قبول کنی تمام تلاشت رو کردی، و این ممکنه آزارت بده، به خصوص که درس یا موضوع مربوط رو هم دوست نداشته باشی، اون موقع ممکنه دفه بعد دیگه اصلا انگیزه ای واسش نداشته باشی. مهم نیست که میان ترم بالای 96% گرفتی چون 100% هم بوده پس تلاشت رو نکردی...
ولی این اشتباست، تو تلاشتو کردی، فقط شاید یه نمره خشک معیار فوق العاده مزخرفی باشه واسه سنجیدن ات.
کاش یاد بگیریم همیشه دنبال اول شدن نباشیم، کاش یاد بگیریم فقط از تلاشمون مستقل از نتیجه لذت ببریم، کاش بتونیم آینده ای دورتر از حتی 10 سال بعد رو ببینیم، آینده ای که خودمون با تلاشامون ساختیم، انسانهایی شدیم که شکست و موفقیت ضد ضربه شون کرده، آدمهایی که کاری رو شروع نمیکنن مگر این که تمومش کنین، آدمایی شدیم که به شکست عادت نداریم ولی میدونیم واسه هر پیروزی بزرگ چندین شکست کوچیک لازم داریم.
امسال که خودم دیگه نگرانی کنکور ندارم و از بیرون بهش نگاه میکنم، نفرتم ازش چند برابر شده...
وقتی خاله کوچولوهام و بقیه دوستام رو میبینم که زندگی اینجوری به کامشون تلخ شده، تعریفشون از کار مفید، تست زدن و از استراحت، مطالعه دروس عمومی شده خداییش دیوونه میشم.
میدونم نزدیک کنکور شدید و همه بهترین آرزویی که براتون میکنن موفقیت تو کنکوره و منظورشون هم رتبه ی خوبه، و دیگه به چیزی جز این فکر نمیکنن، من هم همین آرزو رو دارم ولی از اون مهمتر اینه که بعد از این که از جلسه بلند شدید، احساس خوبی داشته باشید، حس کنید آدم دیگه ای شدید (من که همون احمقی ام که بودم:D) و بی خیال نتیجه ی کنکور از تابستونی که در پیش رو دارید لذت ببرید (به من یکی که خیلی حال داد).
راستی، یه آرزوی دیگه، امیدوارم ساندویچ هاتون چندین و چند کیلومتر باشن که هر چی گاز بزنید تموم نشن، و آب های داخل کتری ها تون قل و قل بجوشن. (اونایی که باید بفهمن، فهمیدن)
فعلا.