هرى پاتر و سيفون جادويى(ورژن غیر متعهد)
يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود، غير از يه هرى پاتر كه قرار بود بره كلاس هفتم مدرسه جادوگرى هاگوارتز. هرى پيش خانواده دورسلى زندگى مى كرد كه خيلى بدجنس بودن، چون همه اش خورش اسفناج به خوردش مى دادند كه خدايى خيلى چيز ستميه و من اصلاً حال نمى كنم. اونم يه روز قاط زد و شير گاز رو باز كرده و كبريت زد و همه شون رو تركوند، آخه هنوز اجازه نداشت بيرون از هاگوارتز از جادو استفاده كنه. پليس هرى پاتر رو گرفت و قرار شد در ملأ عام اعدامش كنن، اما همين كه طناب دار رو انداختن گردنش، رون و هرميون (كه اسم اصلى اش هرمايني است و ما در ترجمه بهش مى گيم هرميون) سوار يه هيپوگريف سر رسيدن و هيپوگريفه يه گاز زد طناب رو پاره كرد و گرفت به منقارش و همون جور كه هرى از گردن آويزون بود تا خود هاگوارتز پرواز كرد. اونجا كه رسيدند، خانم پروفسور مك گونگال كه مدير مدرسه شده بود، يه نگاه به جسد هرى انداخت و گفت خيلى بى شعورين حالا بايد يه هنرپيشه ديگه جاى اين بياريم.شبش توى تالار مدرسه جشن شروع سال تحصيلى بود و همه كلى شام خوردن، هرى كه چهار پنج تا بطرى نوشيدنى عسلى خورده بود، بدجور بهش فشار اومد و دويد دستشويى. وقتى خواست سيفون رو بكشه، توالت فرنگيه بهش گفت «خيلى نامردى كه اين كار رو با من كردى هرى، من كه يه توالت معمولى نيستم...» هرى هم گفت حرف نزن ديگه توالت هم واسه ما زبون درآورده، بعد سيفون رو كشيد و رفت.فرداش بچه ها داشتن تو حياط مدرسه قدم مى زدن كه يهو دو تا ديوانه ساز كه سوار يه جاروبرقى چهارسيلندر بودن، تخت گاز اومدن و كيف هرميون رو زدن و در رفتن. هرى و رون هم پريدن روى جاروهاشون و دنبالشون كردن. ته يه كوچه بن بست يكى از ديوانه سازها پياده شد و گفت «خودت خواستى هرى پاتر، حالا يه دونه از اون بوسه هاى ديوانه ساز مى كنم تا جونت دربياد» بعد دهنشو چسبوند به دهن هرى پاتر و يه هورت كشيد و غش كرد، آخه خبر نداشت كه هرى عضو افتخارى گروه «ک.ت.م» شده و هر شيش سال يه بار مسواك مى زنه. اون يكى ديوانه ساز خواست در بره، هول شد شنلش رفت كنار و هرى و رون كف كردن، چون ديدن طرف كسى نيست جز «سيوروس اسنيپ». هرى گفت «اى نامرد تو مادرمو كشتى» اسنيپ گفت «خسته نباشى، لا اقل يه دور جلدهاى قبل رو مى خوندى، من دامبلدور رو كشتم!» بعد دوتايى چوب دستى هاشونو كشيدن و به طرف هم شليك كردن، طلسم هرى گرفت به پاچه شلوار اسنيپ و دودش كرد. رون گفت «نيگاه كن هرى، زيرشلوارى اسنيپ گل گليه» يهو هرى يه چيزى تو سرش جرقه زد و يادش افتاد وقتى تازه دنيا اومده بود، اين زيرشلوارى رو پاى باباش ديده، واسه همين شاكى شد و گفت «زيرشلوارى بابام پاى تو چى كار مى كنه دزد؟» اسنيپ گفت «من دزد نيستم، اين زيرشلوارى هم حكايتى داره كه اگه بشنوى، كف مى كنى، خيلى باحاله. اما الآن حيفه، مى ذارم آخر داستان مى گم كه همه سورپريز شن» بعد يه بشكن زد و ناپديد شد. هرى كه خيلى بهش فشار عصبى اومده بود، دويد و رفت دستشويى هاگوارتز دوباره همون مستراح فرنگيه بهش گفت «يه لحظه صبر كن، بابا من جادويى ام... نكن اين كارو... مى خواهم يه چيزى... پوه!» هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.فرداش روز مسابقه بزرگ كوئيديچ بين تيمهاى گريفندور و اسليترين بود. اول گروه اسليترين دويست و پنجاه و هشت تا گل به گريفندور زد كه هر كدوم نيم امتياز داشت، بعد «جى. كى. رولينگ» يواشكى گوى زرين رو رسوند به هرى و گريفندور فرتى پنج هزار امتياز گرفت و با نامردى برنده شد. اون وقت طرفداراى اسليترين شروع كردن به فحش دادن به خانواده هرى پاتر و شعار دادن كه: «هرى پاتر حيا كن، كوئيديچ رو رها كن» هرى پاتر هم با روزنامه پيام ديروز مصاحبه كرد و گفت قرار بوده ماجراهاش توى هفت جلد تموم شه اما از لج بعضى ها تا هفتصد جلد ديگه هم كنار نمى كشه و تا چهل سالگى تو تيم كوئيديچ مى مونه. طرفداراى اسليترين هم ريختن تو خيابوناى اطراف ورزشگاه و شيشه و صندلى اتوبوسها رو شكستن. در همين لحظه ابرهاى سياهى آسمان رو پوشاندند و صداهاى ترسناكى به هوا خاست و برق شديدى لحظه اى همه جا را روشن كرد و آن گاه بارون گرفت و معلوم شد سر كاريه.شب، هرى و رون توى خوابگاه دراز كشيده بودن كه رون گفت مهر هرميون به دلش افتاده و دوست داره باهاش ازدواج كنه تا يكى باشه روزها بشينه كنار ننه اش با هم سبزى پاك كنن. هرى هم گفت «اتفاقاً من هم عاشق جينى خواهر تو شدم، اما مشكلم اينه كه داداش زاغارتش مانع ازدواج ماست.» رون گفت: « چه بامزه، چطوره بريم پيش هاگريد تا اون راهنمايى مون كنه؟» بعد دوتايى شنل نامرئى كننده باباى هرى رو انداختن روى سرشون و رفتن بيرون. همينطور كه داشتن يواشكى از كنار سرايدار رد مى شدن طرف يهو برگشت و گفت: «آهاى، بيرون مى رين اين كيسه آشغالو هم بذارين دم در» هرى گفت: «ببخشيد مگه ما نامرئى نيستيم؟» سرايدار گفت: «شما نامرئى هستين بوگندتون كه نامرئى نيست!»وقتى بچه ها رسيدن به كلبه هاگريد، هاگريد نشسته بود و داشت شير يه اژدهارو مى دوشيد. هرى و رون مشكلشون رو گفتن، هاگريد هم گفت كه بچه ها خيلى مواظب باشين و فريب احساسات زودگذر رو نخورين. اصل نجابت و اخلاق خوب دختره. اينو كه گفت هرى و رون خجالت كشيدن و پشيمون شدن و از هاگريد تشكر كردن و رفتن. اژدها هم برگشت به هاگريد گفت: «هوى يه ساعته چى مى دوشى يارو؟ من نر هستم.»وقتى بچه ها برگشتن به خوابگاه، هرى كه تو كلبه هاگريد يه سطل شير اژدها خورده بود دويد دستشويى. اميدوارم سردبير فكر نكنه اين صحنه ها بدآموزى داره چون همه اش اهميت دراماتيك داره. توالت فرنگيه باز تا هرى رو ديد گفت: «هرى به من پشت نكن، من باهات حرف مهمى دارم، من .... اوف!» اما ديگه نتونست حرف بزنه، هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.فرداش كلاس درس پيشگويى و طالع بينى داشتن، معلم شون خانم پروفسور تريلانى گفت: بچه ها امروز كلاس عملى داريم بعد بچه ها رو سوار اتوبوس كرد و برد يكى يكى سر چهارراه ها گذاشت تا به زور فال حافظ به مردم بفروشن. دخترها رو هم توى پارك ول كرد تا فال بگيرن و خلاصه كلى به همه خوش گذشت و چند تا از بچه ها رو هم مأمورهاى شهردارى گرفتن. شبش وقتى برگشتن، دم در خوابگاه، «لرد ولدمورت» اومد جلو و به هرى گفت: «بپر برو اتاق پروفسور مك گونگال، كارت داره» هرى گفت: «خيلى ضايعى، تو قرار بود آخر داستان بياى كه هيجانش زياد شه» اونم جواب داد: «آخه از بروبكس، كسى ديگه اى دم دست نبود پيغام خانم مدير رو برسونه.» وقتى هرى رفت دفتر مدير، پروفسور مك گونگال پرسيد: «چى مى خورى هرى؟» هرى گفت: «از همين آب نبات چوبى هاى برتى بات با طعم همه چى» بعد دست كرد تو ظرف روى ميز و يه دونه برداشت و دو سه تا مك كار درست زد و گفت: «اه اه، هر دفعه از اينا برمى دارم مزه آشغال گوش مى ده» پروفسور گفت: «واسه اين كه اينا آب نبات نيست، گوش پاك كن هاى مصرف شده منه. حالا يه دقيقه بشين مى خوام يه چيز خيلى مهمى بهت بدم» بعد دست كرد و از زير ميزش يه جاروى دسته طلاى بلند درآورد، هرى حال كرد و جيغ زد «اى ى ى ول، آذرخش دو هزار و شيشه؟» پروفسور مك گونگال گفت نه. «نيمبوس دو هزار و پنجه؟» پروفسور گفت نه. «پس چيه؟» پروفسور گفت: «زمين شوره، حالا برو باهاش طويله هيپو گريف ها رو جارو كن» همون موقع زخم پيشونى هرى شروع كرد به سوختن و هرى داد كشيد «اى نامرد تو ولد مورتى كه تغيير قيافه دادى» بعد چنگ زد و ماسك پروفسور مك گونگال رو كشيد و از جا درآورد اما وقتى اسكلت صورت پروفسور از پشتش زد بيرون تازه متوجه شد سوتى داده و ماسك نبوده. بعداً فهميد كنار زخم پيشونى اش يه جوش چركى زده و همون مى سوخته.شب هرى كلى خواب عمو پورنگ و خاله شاهدونه و چيزهاى وحشتناك ديگه ديد و دستشويى اش گرفت. پاشد رفت دستشويى، اونجا دوباره همون توالت فرنگيه گفت: «ببين، يه دقيقه خودتو نگه دار بذار من حرفمو بزنم، نمى تركى كه...» اما هرى كه داشت مى تركيد گوش نكرد و به كارش رسيد، اين بار همينكه دستش به سيفون خورد به صداى رعد و برق ترسناكى بلند شد و توالته لرزيد و لرزيد و بامبى تبديل شد به البوس دامبلدور. هرى گفت مگه شما نمرده بودين؟ دامبلدور گفت: «اى كاش مرده بودم و به اين روز نمى افتادم. وقتى اسنيپ منو جادو كرد، خودمو به مردن زدم و به اين شكل دراومدم تا دورادور مراقبت باشم، اونوقت توى بى مرام بين چهل تا توالت فرنگى اينجا، هى گير دادى به من، هى گير دادى به من...» هرى گفت: «آخه چرا زودتر نگفتين؟» دامبلدور جواب داد: «ببند اون فكت رو!» هرى خيلى معذرت خواست و گفت اميدواره كه دامبلدور به بزرگوارى خودش اونو ببخشه، دامبلدور هم بعد از دو سه تا چك و لگد، بزرگوارانه هرى رو بخشيد و گفت: «هرى من بايد يه راز بزرگيو بهت بگم كه اگه بشنوى هم تو هم خواننده ها كف مى كنين.... من باباتم.»هرى هم گفت: «بابا، اگه مى شه پول بده فردا مى خوايم با بچه ها بريم كافه سه دسته جارو» دامبلدور براى اين كه ضايع نشه به روى خودش نياورد و جواب داد: «نه پسرم اشتباه نكن... جيمز پاتر پدر تو نبود. من و جيمز دوستاى صميمى بوديم بعد هر دو عاشق مامانت لى لى شديم اما لى لى فريب ثروت پدرت رو خورد و خواست با اون ازدواج كنه همين موقع من بابات رو براى يه مأموريت فرستادم لندن، اون هم ناپديد شد و مدت ها گذشت. من با لى لى ازدواج كردم يه روز يهو سروكله جيمز پيدا شد و حسابى قاط زد و گفت: «نامردها من كه تازه همين ديروز رفتم لندن» ما هم براى اين كه ساكتش كنيم خواهر كوچيكه لى لى رو داديم به جيمز كه ثمره اون ازدواج، تو بودى»هرى گفت: «خب با اين حساب كه تو مى شى شوهر خاله ام نه بابام» دامبلدور هم ريشش رو خاروند و گفت: «آها، از اون لحاظ. آفرين! پنجاه هزار امتياز به گريفندور اضافه مى شه!» فرداش هرى، رون و هرميون دسته گل و شيرينى خريدن و رفتن كه پروفسور مك گونگال رو براى دامبلدور خواستگارى كنن بعد هم جشن مفصلى گرفتن و همه رو دعوت كردن. ولدمورت هم اومد توى مراسم و دست دامبلدور رو بوسيد و گفت: «منو ببخشين، من در نادانى به سر مى بردم اما اين يه ماهه نشستم و يكى از اين سريال هاى سى شبه رضا عطاران و حسن جوهرچى رو ديدم و پى به اشتباهاتم بردم و متحول شدم.» همه كف زدن و هورا كشيدن و ولدمورت رو بخشيدن و فرستادن به آزكابان تا اعدام بشه. فرداش بچه ها بالاخره از هاگوارتز فارغ التحصيل شدن و رفتن تو صف ديپلمه هاى بيكار. دامبلدور هم هرى رو تبديل به يه توالت عمومى وسط ترمينال جنوب كرد تا از اين طريق حسابى به جامعه خدمت كنه و تلافى اون چند وقت هم دربياد.قصه ما به سر رسيدكلاغه آخرش هم نفهميد قضيه زيرشلوارى گل گلى اسنيپ به كجا رسيد
سال نو، ادبیات غیر متعهد، نمیدونم
ادبیات غیر متعهد:
خب بیاین این ادبیات رو، یعنی این اسم رو، ریشه یابی کنیم ببینیم از کجا اومده. ببینید من از همین الان بگم حال و هوام تخریبه، اگه چرت و پرت میگم هم بی دلیل نیست. نگاه کنید بنده عادت دارم چیزی رو تو دلم نگه ندارم، همه اش رو بریزم بیرون، حالا هر چی بود ها، حرفی درد دلی، داستانی، بادی... (هوی فحش ندین). والا یه مدتی یه بعد از فلاف خوردن این داود و علیرضا و بهزاد و کل ایل و طایفه لوبیایی ها و غیره میریزن سرمن که ممد آروغ (خداییش نمیدونم اینجوری مینویسن یا نه) نزن. ما هم به حرفشون گوش میدیم، ولی خوب طبق قانون پایستگی جرم و انرژی این باد نخود ها باید از یه جایی خارج بشن، ... (خودتی، فحش نده... چی؟ ... بله؟ ... هر جور که راحتی، من که خواهر ندارم) پس این اسم، یا بهتر بگم عبارت " ادبیات غیر متعهد " میتونه ریشه ی باد شکمی داشته باشه.
حالا چه ربطی داشت به قانون پایستگی جرم و انرژی؟ ( ااا... نه بابا، من کی سیاسی اش کردم، ... چی؟ خب معلوم حق مسلم ماست... نیست؟ من چه میدونم، خودتون رفتین سر هفت تیر، هوا کردین (دستاتونو) داد زدین چه میدونم انرژی هسته ای آزاد باید گردد ... چی نرفتین هنوز؟ پس این مصاحبه هه چی بود؟ چی به من ربطی نداره؟ ... چی؟ گفتم که بنده خواهر ندارم ... راستی میدونین پیامد این شعارتون تو قزوین چی بوده؟ "خبر نگار دانمارک حق مسلم ماست!")
و اما ربطش به انرژی هسته ای ... نگاه کنید خیلیا معتقد هستند که این نظریه نسبیت، بزرگترین نظریه در علم فیزیکه، همونی که همه تون فرمول معروفش رو بلدید. خوب، یه نظریه هم هست که میگه انیشتین این عبارت رو حدس زده و بعد با تحلیل دیمانسیونی* دیده درسته. (اول پاورقی رو بخونین). خب یعنی واحد طرف اول با طرف دوم برابره، پس طرف اول ضریبی از طرف دومه، خلاصه اش اینکه انیشتین هم این فرمول رو از رو باد شکم در آورده بعد دیده درسته. (نتیجه: استنتاج های باد شکمی در علم کاربرد های فراوانی دارند.) و خب همه میدونین که انرژی هسته ای حق مسلم ماست، ما انرژی هسته ای را دوست داریم (همون باد شکم). ببینید اگه باور ندارید حق مسلم ماست به این شعر عبید که آینده انرژی هسته ای رو میدیده توجه کنین و بدونین که ایرانی ها از همان سالها به فکر انرژی هسته ای بوده اند:
بخسبی و ... ن سوی بالا کنی
هنر های خود را هویدا کنی...
البته من هم میدونم آمریکا به شدد در صدد بستن پلنت(plant) های هسته ای ماست، ولی به گفته ی خمینی کبیر، امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند، آخه احمدی نژاد رو چرا اینقدر مسخره میکنین، راست میگه بابا، مگه آمریکا چند تا انگشت داره؟ (جون هرکی دوست دارین به همون خواهرم فحش بدین) ملت ایران میلیون ها باسن آماده به اعتراض داره، باس نهایی داغ دار...
بنده پیشنهاد میکنم، از اونجایی که " انرژی هسته ای حق مسلم ماست" داره به شعار ملی تبدیل میشه، یه روز مشخص، در یه ساعت خاص، تمام ملت ایران باسن های خود را به نشانه اعتراض به سوه هوا کرده و بادی وزین بر بینی استکبار بدمند تا همه بدانند:
" انرژی هسته ای حق مسلم ماست"
خب حالا فهمیدید ادبیات غیر متعهد از کجا اومده؟!
خدایا منو ببخش. تا حالا انقدر گلواژه یه جا تلاوت نکرده بودم. شما هم اگه خیلی چرت بود ببخشید، سال نو رو خوبه با خنده آغاز کنیم. :D
یه چند دقیقه ای تا سال تحویل مونده...
یه سال دیگه هم گذشت، میدونین خوبه سال جدید از اول مهر شروع نمیشه، آخه آدم هر سال میخواد تو خودش تغییرات بده، اگه از اول مهر شروع میشد، تمام تمرکزآدم میرفت سر مدرسه و درس و... از تغییرات یادمون میرفت، ولی الان، وقتی فردا از خواب ناز بلند بشیم، میبینیم سال واقعا عوض شده…
راستی کی میدونه فردا سر از بالش بر میداره یا نه؟…
گرچه من خودم اول مهر رو خیلی بیشتر دوست دارم، اول مهر هر سال واسه من یه خاطره است، امسال، به سوی دانشگاه، پارسال به سوی کنکور، هر سالی یه چیزی…
خب امیدوارم همه سال خوبی داشته باشیم.
مزاحم نمیشم.
فعلا.
*تحلیل دیمانسیونی: (نکته المپیادی کاملا بی ربط به پست) : یه روشه که میشه باهاش هدس زد یه فرمول درسته و واحد یه چیز خاص با توجه به تعریفش چیه. مثلا فرمول E = mc^2 رو اگه بخوایم تحلیل کنیم اینجوری پیش میریم:
[E] = J = N*m = Kg*g*m = (Kg*m*m)/s^2 = [Mass]*[Length]^2*[Time]^-2
[m * c^2] = Kg * (m/s) ^2 = [Mass]*[Length]^2*[Time]^-2
تراوشات ذهنی1
سلام.
نمیدونم اون قدیم ندیما (زمان پدر آریامهر و ...) یادتون هس یا نه که ما اولین پستمونو تو این وبلاگ با اهدافی کاملا خیر خواهانه در جهت بالا بردن ...(صدای ملت: بخواب بابا!) ...چشم. گفته بودم پستای من تو این وبلاگ چند تا جهت اصلی و فی الواقع به قول اجنبی ها تایتل داره که یکیش همین تراوشات ذهنی بود که گاه گاه در داخل یه سری پست دیگه مدفون میشد و قربانی اههداف غیر خیر خواهانه ما میشد.!
------------
توی خونه داود اینا نشسته بودم که یاد ادبیات به اصطلاح اجنبی پست مدرن و.. افتادم که میگن ادبیات و اصولا
زبان و هنر متعهد به هیچ عنصری نیست. قدیم ندیما مثلا میگفتیم ادبیات باید در خدمت انسانها باشه و یا نوشته ها باید انعکاس دردای جامعشون باشن و......مردم باید حرفتو بفهمن و....که با روی کار اومدن نظریه های جدید خط بطلانی به اینا کشید و مثلا گفت "این دیگه مشکل شماست که از 4 تا خط خطی که من روی این تابلو کردم چیزی نمیفهمی و...!!!
با درستی و نادرستی نظریه های جدید مثل "هنر برای هنر " و .. کار ندارم و اصولا تو حدی نیستم که بتونم نظر بدم
به اون ادبیاتی که هدفش انجام کاری برای انسانه میگن ادبیات متعهد.
به اون نوع که یه کم پاشو فراتر میگذاره و میگه من هیچ قیدی برای نوشته هام قائل نیستم( و در واقع "ذات هنر بالاتر از انسان و بالاتر از هدف هست") میگن ادب پست مدرن.
خب حالا این چند خط پریشون که معلومه نویسندش کیه! چه ربطی به هم داشت عرض میکنم.
اگر لحظاتی قطار فحش خوار مادر که به سمت ما گسیل میکنید را نگه دارید.... عرض میکنم(صدای حظار....وایییی نهههههههههه بازم میخواد سناریوی ...شر شو تکرار کنه..!)
و حالا ورژن لوبیاییش:
-------------------
-خب آقا داود برو یه چایی بیار
-تو بچه ..... مگه تو خونتون بهت چای نمیدن که میای اینجا بندال چایی میکنی
-برو عارف.........تو به من میگی بندال!!! نذار بگم هر شب کجاها میریا
-بگو ببینم....انسان عالم را از مسئله سخت میترسونی(رک: به ضرب المثل عمیق و بسیار زیبای فارسی که میگه : زن .... رو از ...ر خر میترسونی!!!)
خیل خب . سگ خور الان میارم
------------------
اینا فضا سازی صحنه بود!!!
و حالا من داشتم فکر میکردم( یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه: اونایی که سر دسشویی فکر میکنن موقع فکر کردن میریننن!)
و از اینجا شد که :
خداوند ادبیات غیر متعهد را آفرید!
داشتم به این فکر میکردم که چرا اصلا همه حرفای ما هدف داره!!
تا حالا به این فک کردین؟ چرا ما یه سری حرف رو فقط به خاطر گفتار نمیگشم!!! جمله های ما یا خبریه. یا پرسشیه یا امریه یا فحشه!
که همشون هدفمندن! حالا بیایم یه چیزی اختراع کنیم که هدف خاصی نداشته باشیم(و شاید خیلی از اهداف پنهان رو بشه در غالبش(که بیانی طنز گونه داره و به کسی بر نممیخوره )دنبال کرد!)
شما تو این تو این دستگاه زبانی( صدای حضار: بخواب..) میتونید گرون شدن نفت رو به حضور غیاب نکردن استاد سر کلاس ربط بدین!!!و فقط تو این مورد هست که میتوانید پیوند گوز و شقیقه رو جشن بگیرید
------------------------------
-داود یه فکری دارم
-نه... دیگه نه.... تو رو مولا نه....
-آره........(و داود یاد بچگیاش افتاد که هی میگفت نه و یکی دیگه میگفت آره...!!!)
(و شروع کردم به توضیح... بعد از کلی فهماندن از طریق زبان و و حرکات و در مواقعی که حالیش نمیشد از راه ماتحت! ....
-
چاییتو بخور که ..ونت پاره نشه......و این جوری بود که داود اولین جمله رسمی ادب غیر متعهد رو اختراع کردو نامش همسطح حافظ و مولانا در تاریخ ادب فارسی بر جا میمااند!!
-----------------
علما!میتونن برای حرفای غیر متعهد دیگران یا حرفای غیر متعهد خودشون توضیحاتی هم ارائه بدن....
مثلا عده ای سعی کردن تا توضیحی برای این جمله داود بیارن که چند موردیشو اشاره میکنم:
1-مممکن است حرف شیخ دلیل بیو تکنولوژیکال داشته باشد!
یعنی: به علت موادی نیکوتین در چای که ذهن رو باز میکنن و از اونجا که بازی ذهن رابطه معکوسی با مخ گوزیدگی (که منجر به فراخی ماتحت و جملاتی تحت عنوان :ولش کن و حالا بعدا و ..... میشود ) و باز هم از آنجا که فراخی ماتحت پیش زمینه ای بر پارگی ماتحت است ( البته نظر علما در این باره متفاوته)(توجه شما رو به برخی از افاضات علما جلب میکنم)
. برخی میگن فراخی ماتحت امری ازلی است و در ازل در انسان ایرانی بوده وازآنجا که ذات انسان تغیییر ناپذیره! فراخی ماتحت نه پیشرفت میکنه که منجر به پارگی بشه و نه کم میشود که خدای ناکرده زبونم ... لال مورچه خاک بر سر کک به تنور!! موجب افزایش بازدهی انسان بشه!!!!
برخی علما هم بر این عقیده ان که فراخی ماتحت ازلی است ولی در دوره گذار به نونهالی ممکن است افزایش بیابد...(دکتر حسن پیتزایی!)
برخی علمای زود باور کند ذهن که بر دنیا امید واهی بسته اند!!! عقیده دارند که فراخی ماتحت با تناول سنجد ممکن است خوب شود...این علما اصولا همه چیز رو قشنگ میبینن و نسل روانشناس بیمزه هم تربیت میکنن !!!
--------------
کجا بودیم!! ها.... بر طبق سندی که هم اکنون در مجامع علمی پیدا شده! که طبق آن شیخ داود جزو مریدان دکتر حسن پیتزایی است! و طبق نوعی برداشت از سخن دکتر که میتواند ما را به حقیقت امر منتهی کند که فراخی ماتحت مقدمه ایست بر دریدگی آن! پس با خوردن چای که ممکن است انسان را زبر و زرنگ کند و از فراخی بکاهد که فی الواقع از شتاب پارگی کاهیده است حرف شیخ داود تایید میشود.
---------------------------------------
2-برخی میگن کلام شیخ جنبه فلسفی داشته و به خواص چای مربوط نمیشود:
یعنی بعد از توضیحان منفی برای داود که حرفی فوق العاده فلسفی بوده!!(تک شست حظار!) و مخ شیخ گوزیده بوده و از آنجا که اگر مخ کسی بگوزد برای بر گرداندن آن به حالت اول تلاشی بی حد و حصر در حد جبران دریدگی ماتحت (که حتی به گفته برخی علما امری برگشت ناپذیر است!) باید انجام داد ....شیخ برای جلوگیری از این امو(دریدگی ماتحت خودش و دریدگی ماتحت منفی به علت توضیح بیش از حد!) به منفی گفته چایی بخورد و ازآنجا که چایی را از راه دهان میخورند ناگزیر دهانش بسته شود و به قول علمای ترک سیکتیر عنایت فرماید!! تا از فراخ تر شدن بیشتر ماتحت طرفین معامله (خودش و منفی)جلوگیری به عمل آورد که "ا.... مع الصابرین"!
---------------------------------------------------------------------
این تنها گوشه از تفاسیری بود که بر کلام شیخ داودمزینانیان نوشته اند!!! حالا دیدید چقدر میشود روی تک تک کلمات کار کرد
--------------------------------
حضار که از سخنرانی منفی متاثر گشته گریه میکند شعار میدن:اگر فردا عمت نیاد مسلسلا بیرون میاد! و سالن رو ترک میکنن
--------------------
غرض از نوشتن این پست این بود که اگر پس فردا یکی اومد اینجوری نوشت و دقیقا گوز رو به شقیقه ربط داد متعجب نشین...
که رسالت ما آگاهی بود. حالا تو خواه گوش بگیر و خواه به ...خملنت حواله کن....
خوش باشید
عشق و دیوانگی
(این پست رو قبلا داود گذاشته بود، کاملترش رو دیدم حیفم اومد نذارم)
در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود و فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند ، آن ها از بیکاری ٬ خسته و کسل شده بودند. روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند.خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیاید یک بازی کنیم ، مثلا <<قایم باشک>> همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد که من چشم می گذارم و از آن جایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد ، همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبال آن ها بگردد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن ...یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند ! لطافت خود را به شاخه ی ماه آویزان کرد . خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت در میان ابرها مخفی گشت . هوس به مرکز زمین رفت . دروغ گفت : زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریاچه ای رفت . طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود ، مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود ... هفتاد و نه... هشتاد... همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست . چون همه می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش
می رسید : ... نود و پنج... نود و شش... نود و هفت... هنگامی که دیوانگی به صد رسید ، عشق پرید و در بین بوته ی گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد : دارم میام ، دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود . زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود پنهان شود . دیوانگی بعد از تنبلی ، لطافت را یافت که به شاخه ی ماه آویزان بود . دروغ ته دریاچه ، هوس در مرکز زمین...یکی یکی همه را پیدا کرد جزعشق . او از یافتن عشق نا امید شده بود . در همان موقع حسادت در گوشش زمزمه کرد : تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته ی گل رز است. دیوانگی شاخه ی چنگگ مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را داخل بوته ی گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره این کار را تکرار کرد تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته ها بیرون آمد و با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد . شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و اونمی توانست جایی را ببیند . او کور شده بود . دیوانگی گفت : من چه کردم ؟ من چه کردم ؟ چگونه می توانم تو رو درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگرمی خواهی برایم کاری انجام دهی ، راهنمای من شو . و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همراه اوست .
I'm flying home
به نام خدا
جالبه، خیلی وقته که دیگه پست ها و نامه ها و متن هام رو با نام خدا شروع نمی کنم. نمی دونم حالا چرا حواسم افتاد...
بین دوستام، فقط یه نفر هست که من رو همیشه با اسم کاملم صدا می کنه، بقیه ممد، ممل، ممدی و ...
هر انسانی روحش دو بخش اصلی داره، عقلش و دلش.
حس می کنم عقلم همون ممده است که می خنده و با استاد کلکل می کنه و ضایع می شه و ضایع می کنه... دلم هم اسمش محمده. یه دل کوچولو موچولو!!!
دیروز داشتم تو اتوبوس با خودم چت می کردم!!
محمد: سلام.
ممد: چیه باز؟! چی می خوای؟
محمد: چرا میزنی؟ سلام کردم!.!
ممد: خب مرگ. تو این چن وقت اگه سلام می کنی می خوای ازم یه درخواستی کنی. قصدت آشتی نیس!
محمد: من قهر نکردم که آشتی کنم. تویی که دیگه منو نمی خوای...
ممد: خب مزاحمی دیگه! عقل تو کلت نیست.
محمد: (با یه لبخند کوچیک) من نه کله دارم نه عقل. عقل که تویی اون کله هم کنترلش دست توهه فعلن.
ممد: (سکوت)
محمد: خب من اینجوریم دیگه... حالا چن لحظه به حرفم گوش می کنی؟
ممد: (سکوت)
محمد: د، خب بی انصاف یه چیزی بگو! یه حرفی بزن...
ممد: تو باعث شکست منی. کی بود این چن هفته ی آخر نمی ذاشت من بخوابم؟ کدوم احمقی بود که سر امتحان ریاضی گفت یه ساعت قبل از آخر امتحان بلند شو؟ از ماتحت شانس آوردی که با ده پاس شد. برو... می خوای بازم بگم؟ هان!!!
محمد: (گریه ی بدون صدا)
ممد: (سکوت)
محمد: (هق هق کنان) خب بگو! بگو! بازم بگو! اگه من احمق و مزاحمم، مثل تو نامرد و بی انصاف نیستم که همه چیزو فراموش کنم! منی که به قول خودت سر امتحان ریاضی بلندت کردم- تازه خودتم می دونی که چیزی بلد نبودی- همونیم که سر کنکور نشوندمت سر جات. همونی که مجبورت کرد سه دقیقه مسئله حل نکنی و اصن به ورقت نیگا نکنی و به خودت استراحت بدی! همونیم که وقتی به خاطر ندونم کاری تو تیزوشان قبول نشدی و خورد شدی جمعت کردم. همیشه که کنترل این بدن دست تو نبوده که! یه زمونایی که کار نمی کردی من راه می بردمش! حالا شده بچه تهرونی و دیگه دل نداره!! اونم تقصیر توهه...
ممد: (سکوت)
محمد: حالا تورخدا چن لحظه به حرفام گوش کن.
ممد: بگو.
محمد: اون کلید بلندگوی بالاسرتو بزن، می خوام این فیلمرو ببینم، صداشم بشنوم.
ممد: بابا چرته! ازین فیلم جنگیاست. میخوایش چیکار؟
محمد: من با جنگش کار ندارم. سه تا دوست داره توش، می خوام بدونم آخرش چی میشه...
ممد: سگ تو ضرر... بیا!
یک ساعت بعد...
ممد: چرا گریه میکنی؟
محمد: یاد خودم و دوستام افتادم. دوست ندارم این جوری از هم جداشیم...
ممد: بعد از سالی ما با هم یکم حرف زدیم! میخوای منو به گریه بندازی؟ اگه چشام شروع به گریه کنن آبروم پیش این لطفی که کنارم نشسته میره ها؟؟؟
محمد: مگه این بدن ملک شخصی توهه که میگی چشام؟ من گریه می کنم تو هم گریه نکن! ببینم بالاخره چشاش آب میفته یه نه؟!!
ممد: خیلی احمقی...
ولی دیگه صدای ممد نمی اومد، انگار عقل مدتی کنار رفت و دل تنم رو دست گرفت، یاد آبشار قهوه ای افتادم!.! (از اصطلاحات دوستم لطفیه که کنارم خوابیده بود و داشت می رفت مشهد) دیگه چشمام مال دل شده بود... عقلم هم دیگه صداش نیومد، آخه لطفی خوابیده...
از اتوبوس که پیاده می شدم از لطفی خداحافظی کردم، گفت الان که از اتوبوس بری بیرون، بوی شهرتون رو حس میکنی، بوی یاس میده...
می دونستم شاهرودم بوی خودش رو داره ولی چه تعبیر قشنگی، بوی یاس...