انتظار


_ا... دختره ی شکمو... همه گوشتامو خورد (در حالی که آخرین تکه ی گوشت غذام رو تو دهنش میزارم) معلوم نیست باباش شیر بوده، مامانش پلنگ بوده ...
_(رو به خود زهرا خانوم) نه به اون خواهرت که غذاش با مورچه برابری میکنه، نه به تو که باید تو گوشت خواران دسته بندی بشی.
_(زهرا به بشقاب مامانم اشاره میکنه)من گوشت میخوام.
...
_کوفته بخوری (گوشتای داخل بشقاب مامان و بابام هم اثری ازشون نیست)
...
_(رو به مامانم)مگه خونه خودشون قحطیه؟
_(مامانم با خنده) نه، خورشت سبزی داشتن، مامانش گفت واسش خوب نیست، اینجا غذا بخوره بهتره.
_ ا... معلومه هودشون رو درجه آخره... ترسیده بوش به اینجا هم برسه...

(لبخند مامانم، نگاه چپ چپ بابام)
(توضیح:آخه تو خوانواده ی ما قضیه ی بوی غذا و بینی همسایه خیلی جا افتاده است، خاله ام اینا هم طبقه ی بالای ما میشینن، این دختره ی شکمو هم، مخمل خاله زبون دراز زورگوی ! دوساله و اندی بنده است)
(حالا نوبت ماست خوردن خانومه، رو پاهام نشسته، حاضر نیست ماستا رو هورت بکشه، میخواد قاشق قاشق بهش بدم)
_مامان، تو بهش غذا بده، من هیچی خودم نخوردم...
_(مامانم) زهرا، خاله، بیا بغلم غذات بدم.
_(زهرا 45 درجه کله اش رو بالا میاره و میگه) نه!
_(بابام) جاش راهته، تو هم که خوب بهش میرسی.
_(مامانم)آره، اگه از بچه گی یه خواهر کوچولو داشتی، همش ناهار کم میخوردی، الان لاغر بودی.
_(در حالی که ایده ی خواهر داشتن رو برای nامین بار نشخوار میکنم) اون موقع اون هی میخورد چاق میشد، بعد به خونه می موند می ترشید، بعدش هی قصه میخورد... حالا فعلا که نداریم (یکم فکر میکنم، یه لاین مسخره بازی جدید تو ذهنم میاد) خوب البته یه راه حل داره ها، میتونی یه زن لاغر مردنی واسم بگیری که من هی بدم بخوره، بعد من یکم لاغر میشم، اونم یکم تپل میشه و اینجوری ازدواج، هردومون رو به سوی کمال پیش میبره! (خیلی جولو خودم رو میگیرم که نخندم، بعد که تازه میفهمم چی گفتم، به مرز ترکش میرسم)
_(مامانم) خفه خفه، دهنش بو شیر میده، زن زن میکنه.
_من که چیزی نگفتم، تازه، نهایتش طلاقش میدم یه زن دیگه میگیرم (یه لبخند کوچولو رو میشه ته چشای بابام دید)
_(رو به بابام) آی تو خوشت نیاد ها... (بدون وقفه، رو به مامانم) البته راست میگی، زن واسه من زوده، بهتره برم یه دختر بگیرم (خیلی جلو خنده ام رو میگیرم و هر جوری شده این جمله رو هم میگم) تازه، کی زنشو میده به ما...
(بابام نمیدونه بخنده یا عصبانی بشه، در نهایت نشنیده میگیره)
_(مامانم که کم آورده) اصلا میخوای که همین دختر خاله ات رو واست عقدش کنم؟
_(تون صدام رو مثل آدم های برق گرفته میکنم) نه خییییییر...بنده غلط کرده باشم بخوام شوهر این بشم، همین الانش کم بهش باج میدم، اونم کم دیکتاتوره، حسابی زن ذلیل میشم، (رو به بابام، خیلی خیلی جلوی خنده ام رو میگیم) از تو هم بد تر!(رو به خودم، بلند بلند...) وای خدا چه افتضاهی بشه...
...
...
_(رو به زهرا) خوابت میاد؟
_آله.
_بریم مامان؟ (بریم پیش مامانت؟)
_نه.
آروم آروم "نینای نای" اش میکنم که خوابش ببره.
...
وای... چقدر ناز و معصوم خوابیده...
خیلی بامزه است وقتی کسایی رو که دوسشون داری، در حال خواب میبینی. یادمه خاله کوچولو هام و من همیشه وقتی بچه بودیم با هم کل کل داشتیم، ولی هر وقت خواب میدیدمشون، بوسشون میکردم.
میدونین چرا اینجوریه؟ آخه وقتی آدما خوابن نمیشه ازشون انتظار عکس العمل داشت، وقتی زهرا خانوم خوابه، میتونی سیر نگاش کنی، میتونی هر چقدر بخوای صورت ماهش رو ببوسی، بدون این که انتظار داشته باشی که اون هم بهت پاسخی بده، میتونی بی انتظار بهش عشق بورزی و اون موقع انتظار بکشی چون ...
باید انتظار کشید و انتظار نداشت ... (هوی، جملهه مال خودمه ها، اوریژینال)
اون موقع است که اگه یه دفه نیمه شب پرید روت و از خواب بیدارت کرد، وقتی تو بغلت بود، خودش رو خیس کرد یه کتاباتو جرواجر کرد، ناراحت نمیشی
ممکنه کسی بشی که اولین چیز، اسم تو رو یاد میگیره.
و اگه باز هم انتظار بکشی ممکنه تنها کسی بشی که از تو بشقابش غذا میخوره، ممکنه کسی بشی که وقتی گریه میکنه، تو رو از مامانش بخواد، ممکنه کسی بشی که وقتی میره سر آلبوم عکسات، با دیدن عکست اشکاش در بیاد (یه دفه که تهران بودم یه همچین اتفاقی افتاد، آخه خیلی وقت بود منو ندیده بود).
و ممکنه، تو تنها کسی باشی که به این چیزا افتخار میکنه، چون فقط تویی که ارزش لبخند های رضایت مندانه اش رو میدونی.
پس ...
انتظار بکش، بدون هیچ انتظاری...
...
...
...
دیدین گفتم خیلی زن ذلیل میشم!
فعلا