سال نو مبارک!!!
سلام و درود و شادباش و تبریک
آقایون و خانوم های عزیز و گرامی، بازدیدکنندگان دوســــــــت داشتنی وبلاگ، سال نو، اومدن بهار و نوروز همیشه پیروز رو به همگی تبریک می گم. برای تک تکتون آرزوی سالی خوش و پر از عشق ، امید و آرزو و هم چنین پر بار با رتبات خوب دارم. ( من از همون بچگی با جمله بندی و اینا مشکل داشتم... ) امیدوارم که به هر آرزویی دارید برسید و دیگر همین.
مثل این که ما یکم دور افتادیم از زندگی و خط و دستگاه و وبلاگ و اینا، همه هم ما رو دور زدن و هیچی در بی خبری به سر می بریم. هیچ کس نیست احوالات ما رو بپرسه. این سال نویی اهل خونه هم که رفتن و ما رو گذاشتن و گفتن که بمون تا حالت جا بیاد.!!!!! نه، ما گفتیم که اگه بشه یکم درس بخونیم نرفتیم. خب ما هم دورادور شنیدیم که لوبیاگر عزیز ما جناب چلچله ی لموشه، یه لوگویی اومده و تغییراتی رو در دست احداث داره. گفتیم که بنویسیم و رسماً اعلام کنیم که بنده ی حقیر عبد عبید از همه چیز بی خبر بوده و دیگر این که یه دست درستی گفته باشیم، حالا شما بدی و خوبیش رو به لطف خودتون ببخشید. ما دیگر کم تر می توانیم برایتان بنویسیم. ( تاراژگران!؟! سیستم ما رو به یغما برده اند ) دیگر آ ن که جانم برایتان بگوید که کسی که به ما سری هم نمی زند در تنهایی خود کزیده ایم و هر از چندی درسی ورق زده، چرتی می خوابیم و می گذرانیم و چون می گذرد ملالی نبوده جز فراق یار بنده نواز و دوری شما.
بسه دیگه می گم جو منو گرفت نه؟ آخه یکی نیست بگه تو رو چه به ادبی نوشتن؟!؟! خب سلامتی باشه البته وقتش هم یکم بیش تر بشه خوبه واقعاً. ( این چند جمله ی آخر داستانی داره واسه ی خودشون)
آن روز ها رفتند
آن روز های برفی خاموش
کز پشت شیشه، در اتاق گرم
هر دم به بیرون، خیره می گشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید بر نردبان کهنه ی چوبی
بر رشته ی سست طناب رخت
بر گیسوان کاج های پیر
و فکر می کردم به فردا، آه
فردا
حجم سفید لیز
آن روز ها رفتند...
ما میریم
با ما باشید
حرفی نظری چیزی خواستید به ما بگید هستیم در خدمتتون
تا کنکور وقتی نیستا!!!
روز خوش
بی خبر @ 12:17
―

نوروز پیروز
درود وسلام
و عرض تبریک و تهنیت به خاطر ماندگارترین عید ایرانیان، عیدی تک در دنیا با سابقه ای بسیار طولانی.
صد سال به اون سال ها، به همون سالهایی که مردم عید خودشون، عید ملی خودشون، عیدی که میراث فرهنگی مردم بود رو فراموش نکرده بودند و این روز رو، یعنی همون روز آفرینش، روز خلقت زمین و آن چه در اوست، با ایمان و عزمی راسخ بدون تفرقه و نفاق جشن می گرفتند و شادی و خوشحالی نوروزی که طبیعت به آن ها هدیه کرده بود رو به دلهاشون می بردند تا سرسبز تر از همیشه امیدوار زندگی کنند و زنده باشند.
اگه مقایسه ی کوچیکی بین این روزها و چند روز مونده به دهه ی فجر بکنید حتما می فهمید که از چه دردی صحبت می کنم، درد فراموشی هویت ملی.
به یقین می دونید که ما چه عید ها و روزهای ملی دیگه ای هم داشتیم و امروز بعضی ها حتی اسمشون رو نشنیدن، مثلا جشن سده، مهرگان، جشن های چله و یلدا و اعیاد ملی دیگه ای که شاید من هم از بودن آن ها بی خبرم.
«و ما در این لحظه، در این نخستین لحظات آغاز آفرینش، نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز می افروزیم و در عمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحرا های سیاه و مرگ زده ی قرون تهی می گذریم و در همه ی نوروز هایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است، با همه ی زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود، شرکت می کنیم و بدین گونه، "بودن خویش" را به عنوان یک ملت، در تند باد ریشه برانداز زمان ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و، "خالی از خویش"، برده ی رام و طعمه زدوده از "شخصیت" این غرب غارتگر کرده است، در این میعادگاهی که همه ی نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند، با آنان پیمان وفا می بندیم و "امانت عشق" را از آنان به ودیعه می گیریم که "هرگز نمیریم" و "دوام راستین" خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پایه ی "اصالت" خویش، در رهگذر تاریخ ایستاده است، "بر صحیفه ی عالم" ثبت کنیم.»
(دکتر علی شریعتی، کویر)
حقاً که برترین توصیفی که می توان در مورد نوروز ایرانی باستانی نگاشت. بدان امید که این امانت را همانگونه که بوده و می بایست باشد و اکنون نیست به دست نسل های بعد برسانیم.
راستی به چند روزی پس و پیش تولد چندی از دوستان رو به خود و عاشقانه هاشون تبریک می گوییم.
بی خبر @ 14:15
―

بی Title!!!!!
دروووووووود (از نوع BBCیش)
دوستان با این پستاشون ما رو به هوس انداختن که همی از برای شما بپستم. (باز یه چیزی یاد گرفتم، نه؟) البته با ضدّ حال 5-4 ساعته ی امروز توبه کردم که دیگه هوسم نکنه کاری انجام بدم ولی خوب نمی شه دیگه توبه می شکنیم و به امید بزرگواری یار.
می گم عیدم که داره می یاد. رادیو هم که سر صبح هی این آهنگ فرهاد رو می ره (بعضیا هم که به فرهاد می گن فریدون فروغی)
بوی عیدی
بوی توپ
بوی کاغذ رنگی…
یه تشکر جانانه می یایم از کلیه ی دوستان بالأخص از کاریکاتوریست و تمثالگر عزیزمون با این پست جانانه اش که هم هوای Weblog رو زیر و رو کرد و هم یاد هوای زندان رو بر ما تازه کرد، و هم چنین از شما بازدیدکندگان قشنگمون که در سه چهار روز اخیر آمار رو یه 100 تایی نکون دادید.خیلی حال دادین فقط یه چند commentی هم بیاین که دمتون گرم تر و قدحتون پر می تر گردد.
با این شعر جغل هم خیلی حال کردم:
کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشق نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیش تر ها، که در این روزها نمی ارزه
که کار ما گذشته از شکایت، هنوز پایبندیم در رفاقت
با شعر بالاییش هم خیلی بیش تر.
چند تا راه دیگرآزاری هم من براتون می یام:
1) وقتی دلتون می گیره برید تو اتاقتون درروهم ببندید، قبلش هم دو سه تا داد سر بچه مچه ها بزنید تا کسی جرئت نکنه بیاد تو.
2) پشت در اتاقتون تابلوی ورود ممنوع راهنمایی رانندگی نصب کنین.
3) وقتی بیکار میشین ماشین باباهه رو کش برین بعش دیر بیاین یا که برین باهاش تصادف کنین!!!
4) سر امتحانای میان ترم اگه با معلمی لج کردین اگه امتحانش رو هم یاد داشتین ورقه رو سفید بدین ولی جواب سوالا رو تو چک نویس بنویسین یه جوری که بیاد ببینه.
5) به در و دیوار اتاقتون شعرهای بی مزه با مضامینی تلخ وصل کنین تا هر کی میبینه وحشت کنه.
6) (بیشتر به درد معلما میخوره) اگه دیدین یکی لباساش یه دست مشکیه اول ساعت بفرستینش پا تخته «گچ خوری» یا که تخته رو بهش بدین پاک کنه.
7) سر کلاس استاد حسن نصرتی یا آقای اخیانی یا رضوانی و یا قناد یه سر با بغل دستی خود حرف بزنین تا بقیه هی «هیس هیس» کنن و با مداد به صندلی هاشون بکوبن.
8) وقتی کلاس حل تمرینه و تمرین ها رو ننویشتین استاد رو به حرف بیارین تا بره بالا منبر و تا آخر ساعت خطابه ایراد کنه.(مخصوص اشرفی)
9) سر کلاس استاد طالبی یه چیزی بگین تا خندش بگیره. (مخصوص پسرا)
10) سر کلاس استاد اشرفی با بغل دستی یه جوری یواشگی حرف بزنبن که مشکوک بشه بعد ببینین چیکار میکنه؟؟؟
برای خود آزاری هم می تونید برین تو اتاقتون درو ببندین هی واسه خودتون فکر کنیین و وقایع روزانه رو تفسیر کنین تا به جنون برسین و یا هی به کاغدهایی که به درو دیوار زدین نگاه کنین و شعرای بی نقطه و بی سر و ته خودتون رو بخونین تا لجتون در بیاد و غم ایام تازه بشه.
این بنده ی حقیر عبدِ عبید نیز، همچنین، پیشاپیش و دورادور تبریکات عید را به ساحت مقدستان عارض است. و از درگاه ربوبی جز عشق-پاکترین هدیه ی الهی- چیز دیگری را برایتان مسئلت نمی کنم و نیز همی جلو جلو برگ سبزی پیش کش همی نماید:
در زندگی اشتباه نکن
اشتباه کردی، اعتراف نکن
اعتراف کردی، التماس نکن
التماس کردی، زندگی نکن.!؟.!؟.
بی خبر @ 19:32
―

مسابقات آزمایشگاه
پس از مدتها چرت و پرت نویسی، هوس کردم چهار کلمه ی بدرد بخور بنویسم.
چند روز پیش مسابقات آزمایشگاه فیزیک و شیمی و زیست و کامپیوتر برگزار شد. مثل هر مسابقه ای، تعدادی رتبه آوردن و تعدادی هم از صحنه کنار رفتن. اگر رتبه آوردین به شما تبریک میگم، گرچه نباید به خودتون مغرور بشین، اگر رتبه نیاوردین هم ناراحت نباشین، سعی کنین در مسابقه زندگی برنده باشین.
و اما یک سری نکته برای کسانی که به فکر مراحل بعدی هستن:
1) اگر در کشور مقام اول یا دوم بیارین از کنکور معافین! نگویید از ما بر نمیاد، اونایی که اونجا هستن هم مثل شمان.
2) با این که اسم این مسابقات آزمایشگاه ا ست، ولی امتحان کتبی اش، علارقم اختصاص درصدی پایین تر، از خود آزمایش ها مهم تره. چون اولین نگاه داوران به نمره کتبی شماست. تاثیری که از این نمره میپذیرن خیلی زیاده!
3) رشته شیمی تنها رشته ایه که در سطح استان منصفانه برگزار میشه. چند جلسه کلاس با ضیائیان خیلی کمک میکنه، چون علم آزمایشگاهی اش زیاده، سر گروه استانه و از نحوه سوالات با خبر.
4) زیست شناسی رو نمیدونم. میتونید از پیشهاتون بپرسین.
5) اگه در مورد کامپیوتر سوالی دارین از جغله بپرسین.
6) و اما فیزیک، اگه به دنبال رتبه در این زمینه هستید، راه سختی رو در پیش دارین. چون اولا داوراش با هم مشکل دارن، ثانیا پارتی بازیه، در حد اعلای خودش. مثلا سری قبل از نمره انضباط و نظم من کم کردن، چون پس از اتمام آزمایش، ترازو رو روی سطح لیز دادم و از جای خودش بلند نکردم. تنها راه شما اینه که با چنان تفاوتی نمره بیارید که نتونن با پارتی بازی نمره نفر بعدی رو به شما برسونن. سری قبل دختری که دوم شد(از سمنان با پارتی بازی) یه خنگ به تمام معنا بود، که بین پنجاه نفر کشور، بیست و پنجم شد، در صورتی که اگه خانم مرادی از مرکز فرزانگان خودمون انتخاب میشد، احتمالا یه رتبه تک رقمی دیگه داشتیم.
برای موفقیت چند نکته رو یاد آور میشم:
1) اعداد رو همون طور که بدست میارید بنویسید،نه کمتر نه بیشتر.مثلا یکوقت زاویه حد شیشه رو 42 بدست نیارید!
2) زبان بازی کنید! اگه توضیح نکته ای رو بی ضرر میبینید، توضیح بدید. برای توضیح اضافه از شما نمره کم نمیکنن.
3) گزارش کارتون رو تمیز بنویسید(وقت چکنویس پاکنویس ندارید)
4) اگه نکته ای رو نمیدونید هول نشید. سکوت و تفکر به شما کمک میکنه. به هیچ وجه عبارت "نمیدونم"، رو به زبون نیارین، چون تاثیر بدی داره.
در پست(های) بعدی یه سری پیشنهاد و نکته فیزیکی رو یاد آور میشم، که امیدوارم به شما کمک کنه.
SOS @ 08:10
―

رفع ابهام نامه (??AK kist)
سلام :
غرض از مزاحمت اينكه.......چند روز پيش بعد از رهايي از كلاس استادان گرام ! داني كنار ايستگاه تاكسي يقه ي منو گرفت كه چه نشسته اي كه خيلي ها فكر ميكنن من (يعني داني) AK هستم.
در راستاي اين واقعه بايد به شما عرض كنم كه :
1- من صخره هستم نه داني.
2- هم مخفف اسم من AK هست وهم داني (همين باعث اين اشتباه شده).
3- AK مورد نظر (كاريكاتوريست) من هستم (صخره) داني نيست.
4- آقا خيالتون رو راحت كنم! در اصل مخفف اسم من (كاريكاتوريست) "AHK" هست (A=first name H=middle name K=last name)
5- فاميل من يه ربط هايي با صخره داره!!
6- اگه هنوز دوزاري تون نيافتاده براتون از خداوند طلب شفاعت ميكنم!!!!
به كساني كه هويت منو درست حدس بزنن به عنوان هديه يكسال استفاده ي رايگان ازO2 موجود در اتمسفر زمين و 80 روز سفر دور كلاس پيش دانشگاهي الف اعطا ميشود.
sakhre @ 13:31
―

SOS!!!
السلام........0
بالاخره ما هم اومديم!0
ازتعداد عظيم كاريكاتورها مرگيدم!! بد نيست يه كوچولو هم بنويسم.0
غرض از مزاحمت اين كه..................آقا من قاطي كردم !! بايد افشا گري كنم!0
از بازديد كنندگان اين وبلاگ خواهش ميكنم هر كي صداي منو ميشنوه بره به يه سازمان حقوق بشر زنگ بزنه بيان منو از دست اين خون آشامها نجات بدن!0
آقااااااااااا ....شما نمي دونين تو اين وبلاگ چي به سر من ميارن.....0
اينا منو تو يه زير زمين زنداني كردن و وادار به كشيدن كاريكاتور مي كنن.0
اگه نكشم تو منافذ بدنم سرب گداخته ميريزن!!!(منظورم دهن و گوش و بيني هست...لطفا فكر بد نكنيد!!)0
اينا به من اجازه ارتباط با دنياي بيرون رو نميدن!(....بابا ارتباط!!!!!) اگه ميبينيد دارم براتون چيز ميز مينويسم به خاطر اينه كه الان همشون رفتن سر كوچه ساندويچ كوفت كنن!0
الان هم دارم از يه اتاق كوچيك نم گرفته با شما حرف مي زنم..موش ها دارن اطرافم ووول ميخورن...يه تيكه نون كپك زده كنارمه كه مگس ها روش پارتي راه انداختن!0
فقط خواهش مي كنم زودتر كمك بيارين.....0
انگار دارن ميان..من بايد برم...........0
والسلام.0
sakhre @ 13:31
―

من اومدم
سلام من تشریفمو آوردم فعلا این دو تا اثر رو بیبینید تا بعد:
اولیش آقا مهتیه دومیش هم آقای دادرس مشاور زیبای مرکز ماست.
فعلا خداحافظ
sakhre @ 11:09
―

فرار نافرجام!
راستش اول میخواستم اسم این پست رو بزارم ماجراهای من و آقای ضیائیان، ولی فکر کردم( گرچه من معمولا فکر نمیکنم) این یکی بهتره.
شنبه: تا 6:30 مدرسه بودم بعدهم تا 10:30 کلاس مندی. اول دِفرِنسیل، حالا هم تحلیلی. من که سر کلاس مندی همش چرت زدم.
10:30 : توی تشک ولو شدم و تا صبح خواب یار زنجیر موی دیدم(اشاره به پاورقی پست قبلی).
یکشنبه صبح: سر صبح عزای امروز رو گرفتم. 8، 7 تا تمرین دِفرِنسیل که یکیشو نوشتم(فقط صورتشو!) علی غول که میخواد درس بده، ولی زنگ آخر این ضیائیان میخواد امتحان بگیره. باز اگه تستی بود، میشد از فضائل این بچه شهرستان بهره مند شد.
خلاصه زنگ علی غول هم گذشت و ما موندیم با تمرین نانوشته دِفرِنسیل و امتحان نخوانده شیمی. به قول سامان، "وقت تنگ است ". من هم تصمیم گرفتم هم رحیمی، هم ضیائیان رو دودر کنم و بزنم به کربلا. با هزار ننگ و پیسی از سدٌ عبدالله (مستخدم گیر مدرسه) گذشتم. فضای خوابگاه خالی بود، یاد شعر Road to freedom کریس دی برگ افتادم، آزادی بگیر که اومدم، غافل از این که....
ریه هامو از هوای بهاری پر میکردم و لذت میبردم، هی هات که آزادی ام طولی نینجامید.پامو که از در خوابگاه بیرون گذاشتم، قیافه خندان ضیائیان رو دیدم که جست و خیز کنان ( اونایی که میشناسنش و راه رفتنش رو دیدن میدونن چی میگم) به طرف مدرسه میاد.
_ سلام آقای پستچی، کجا با این عجله؟
_ سلام آقا...آقا کی امتحان داریم ؟ سخته؟ هماهنگ؟ زنگ شما میایم آقا...( چون بهش چرت و پرت گفتم دقیق یادم نیست ). ضیائیان تحدید کرده بود اگر غایب بشیم _موجه یا غیر موجه_صفر میده. گرچه من احمیت نمیدم، ولی حالا که منو دید احتمالا کار به دفتر و بابا و... میکشید و...
تا حالا انقدر تو پرم نخورده بود. چه فایده؟ رحیمی هم که دفترا رو نگاه نمیکنه، بهتره برم. الان هم که این پست رو مینویسم، سر کلاس آقای رحیمی ام و از سر بیکاری دارم اینا رو مینویسم.
امیدوارم حد اقل کمی لبخند بر لباتون نشسته باشه! خدا حافظ.
SOS @ 13:19
―

آخیش خیلی وقت بود نپستیده بودیم...!
سلام، سلام، دوباره سلام....
همون طوری داشتم به Postها و Commentها نگاه می کردم دیدم که مثل این که بازدیدکنندگان محترم اصلاً دوست ندارن حرف حساب بزنن و یا که حرف حساب بشنون. البته من اصلاً با شوخی و خنده و طنز (و تا حدودی شرّ و ور) اصلاً مخالف نیستم ولی به نظر من اگه کنارش چار تا کلمنه حرف حسابم باشه (نه از نوع اشرفیش) بدک نمی شه البته خوب بهتون حق هم می دم چون تو مدرسه این قدر بارتون می کنن که این جا دیگه حوصله ی هیچ چیزی رو ندارید...
به تازگی کاشف به عمل اومد که دبیران محترم هم همچین بدشون نمی یاد که حضرات مرکز (بالا) رو به قلعه ی نظامی تبدیل کنن. نمی دونم ما که بهشون تا حالا هیزم بدی نفروختیم حالا "چه شده است؟" من دیگر نمی دانم. فقط قبل از این کار شاید بهتر باشه تابلوی سر کوچه رو به پادگان آموزشی 00 شهید بهشتی تغییر بدن. حد اقل یکی از سر کوچه رد می شه به سرش نزنه بیاد بالا ببندنش به رگبار...
این سال اخری به ما که نیومده درس بخونیم به قول این رفیق شفیقمون این خواجه حافظ که درس می خونه و "یه سری دیگه کههههههههه"...... البته ما خوش(ک) حالیم.
من هم فکر می کنم که این داستان پسر و دختر دیگه تو این روزگار جایی نداشته باشه. پیش اون بالایی هم اصلاً فرقی نمی کنه. خدا کنه امسال حتماً بخوادتتون برید ببینید که وقتی دور خونش عاشقونه می چرخی اصلاً نمی فهمی که تو اون انبوه جمعیت کنارت یه مردِه یا یه خانومه. می خوام بگم که هیچ وقت نگفته اول آقایون بیان بچرخن بعد خانوما، یا که خانوما تو این ساعت بیان بچرخن یا که.... (با این که عرب ها هنوزِ که هنوزه همون عرب های سوسمار خور و شهوت پرست زمان پیامبرن که دختر زنده به گور می کنن و علی (ع) بعد از این که فاطمه اش رواز دست داد از دست همین عرب های زبون نفهم انسان نما سر به چاه می کرد و با چاه درد دل می کرد غم خوارش چاه بود، وای که چه فاجعه ای....
از خاطرات لوبیا.
با ما باشید.
سرمایه ی ماورایی هر انسان حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
دکتر شریعتی
منتظر نظراتتون می مونیم...
بی خبر @ 15:51
―

گلواژه شبانه
یه مدتی بود نپستیده بودیم، هوس کردم یه کم حرف بزنم. خوبی نوشتن تو وبلاگ اینه که آدم لازم نیست رو در رو حرفاس رو بزنه، واسه همین حرفای دلش رو میتونه بزنه بدون کم و کاست. به قول چلچله، بابا چرا یکی پیدا نمیشه ما رو آدم کنه؟! یکی پای تلفن، یکی گیتار و ویولون، یکی پشت سیستم(خودم، که در حالی که آن زن بد کاره!(1) داره وِر وِر میزنه) میشینه Demon Star بازی میکنه(2).
احتمالا خواجه حافظ شیرازی داره درس میخونه. چرا... ما هم کتاب میخونیم.، معمولا اندیشه سازان..... مقدمه هاشو!
یه شعر قشنگ از همونی که داره درس میخونه (3) مینویسم واسه دل خودم( وقتی بقیه مینویسن چرا من ننویسم؟)
زه دست کوته خود زیر بارم
که از بالا بلندان شرمسارم
مگر زنجیرمویی(4) گیردم دست
وگرنه سر به شیدایی بر آرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون
که شب تاروز اختر میشمارم
بدین شکرانه میبوسم لب جام
که کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعای می فروشان
چه باشد حق نعمت میگذارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم
سری دارمچو حافظ مست لیکن
به لطف آن سری امیدوارم
چند روز پیش نزدیک بود ضیائیان بیرونم کنه. آخه خوب اگه یه دفعه این بچه شهرستان(5) به شما هم میگفت"حسین پور(6) یه روش برای به یاد سپردن رابطه فیثاغورث اختراع کرده(7)" شما هم از خنده کف اتاق پخش میشدین. بعد میگن قلم چی، راهی به سوی دانشگاه! البته دانشگاه علی آباد کتول_ ذوب یخ، دانشگاه آزاد ابرقو_آبیاری گلهای قالی، دانشگاه آزاد میناب_آبیاری گیاهان دریایی. بشینین درس بخونین مثل ما عل للی تل للی(اینجوری مینویسن؟) نکنین.
موید باشید. خدا به همراهتان
پا ورقی
(1)Shakira
(2)یه بازی هواپیما در حد بازی های آتاری!
(3)خاجه حافظ دیگه.
(4)دختر خاله یکی از بروبکس!
(5)بهزاد ناظمیان پور، پدیده دیفرانسیل سال.
(6)مسوول "گل مشنگ" کانون فرهنگی
(7)مجموع مجذور عبث(ABC)!
SOS @ 23:54
―
